.:واهمه:. |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->
جانم!
دلم، برای سکوت شبانه ام تنگ می نالد
بی تابی ام
ناگفتن های همیشه ام
و احساس ام که بارور نمی شود انگار !
بالغ نمی شود هرگز
| لینک | جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۸ - ف.آ |
ارتباط انسانها
درباره بودن آدمها در کنار هم فکر می کردم به یاد جمله ایی از "شووپنهاور" در کتاب "تاملات یک فیلسوف " افتادم ساده ،قابل فهم و عمیق:
" انسانها مانند جوجه تیغی هستند وقتی از سرما بهم نزدیک می شوند تیغ هایشان در بدن هم فرو می رود، وقتی هم که از هم دور می شوند از سرما می میرند."
| لینک | شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸ - ف.آ |
مهمان شب
شب را دوباره می نویسم امشب،
با شب از شب گفتن
دیری است عادت همه ی شب هایم بوده است
دگرگونه شبی باید باشد امشب،
که ماهتاب دگرگونه به تاب افتاده است ،
اشارتی دارد،
به مهمانی،
امشب را با تو می نویسم که سفارش شده ی سکوت ماهتابی،
تو را در نجوایمان شریک می خواهم
تا شب باشد و تو باشی و شب
29/4/88
| لینک | سهشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۸ - ف.آ |
از عموهایت
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سایهی ِ بام ِ کوچکاش
به خاطر ِ ترانهئی
کوچکتر از دستهای ِ تو
نه به خاطر ِ جنگلها نه به خاطر ِ دریا
به خاطر ِ یک برگ
به خاطر ِ یک قطره
روشنتر از چشمهای ِ تو
نه به خاطر ِ دیوارها ــ به خاطر ِ یک چپر
نه به خاطر ِ همه انسانها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمناش شاید
نه به خاطر ِ دنیا ــ به خاطر ِ خانهی ِ تو
به خاطر ِ یقین ِ کوچکات
که انسان دنیائیست
به خاطر ِ آرزوی ِ یک لحظهی ِ من که پیش ِ تو باشم
به خاطر ِ دستهای ِ کوچکات در دستهای ِ بزرگ ِ من
و لبهای ِ بزرگ ِ من
بر گونههای ِ بیگناه ِ تو
به خاطر ِ پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر ِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای
به خاطر ِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
به خاطر ِ یک سرود
به خاطر ِ یک قصه در سردترین ِ شبها تاریکترین ِ شبها
به خاطر ِ عروسکهای ِ تو، نه به خاطر ِ انسانهای ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر ِ شاهراههای ِ
دوردست
به خاطر ِ ناودان، هنگامی که میبارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهای ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپید ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام
به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چیز ِ کوچک هر چیز ِ پاک برخاکافتادند
به یاد آر
عموهایات را میگویم
از مرتضا سخن میگویم.
احمد شاملو
| لینک | دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۸ - ف.آ |

