رمان عاشق بودیم قسمت 21

ذهنش مشوش بود ، روزهای اول ، فرزانه به طور مکرر با او تماس می گرفت و سعی می کرد توجه او را دوباره به خودش جلب کند ولی هر بار که با بی تفاوتی و لحن سرد بهرام مواجه می شد به اجبار تماس را قطع می کرد و حالا بعد از گذشت بیست روز ، بهرام حتی یک تماس هم از جانب او دریافت نکرده بود و این برایش جای بسی خوشحالی داشت ...
اکنون نوبت بهرام بود که سرنوشت را به خواسته خود تغییر بدهد ولی درخت شک و تردید در وجودش رشد کرده بود و ترسی بی دلیل به ذهنش راه یافته بود. ترس...؟!
آری...از این می ترسید که دلربا او را پس بزند و حتی اگر واقعا اینکار را می کرد بهرام به او حق می داد ، کم بی حرمتی و تهمت به یگانه عشقش نزده بود...
روز و شب به دیدار با دلربا فکر می کرد و منتظر فرصتی بود که این اتفاق بیفتد و بالاخره افتاد...
یکشنبه بود و نزدیک ظهر...
بعد از اینکه از شرکت بیرون آمد ، مصمم بود که دلربا را ببیند برای همین با عجله سوار ماشینش شد و به سمت محله آنها براه افتاد . دوساعت بعد مقابل در خانه آنها ایستاده بود ، نفسش را به آرامی بیرون داد و سعی کرد با نفس کشیدن های عمیق به اضطرابش پایان دهد ، دستش را روی زنگ فشرد و منتظر شد تا کسی در را باز کند . عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود زیر لب گفت :
- پس چرا در رو باز نمی کنن...؟
با پریشانی دوباره زنگ را فشرد و منتظر ماند ولی اینبار هم کوچکترین صدایی از داخل خانه شنیده نشد.
- با کی کار داری جوون؟!
صدای لرزان پیرزنی به گوشش رسید ، سرش را به سمت صدا برگرداند و زن پیر و چادر به سر کرده ای را دید که با حیرت به او می نگرد ، بهرام لبخند کوتاهی زد و گفت :
- مادر جون ...اینا خونه نیستن؟ هر چقدر زنگ می زنم کسی در رو باز نمی کنه...
پیرزن لبخند محوی زد و با تعجب گفت : مگه نمی دونی...؟!!!
بهرام با نگرانی گفت : چی رو...؟!
پیرزن گفت :
- الان دو هفته ای هست که از اینجا رفتند...
بهرام با ناراحتی گفت : چی؟! رفتند...؟
پیرزن سری تکان داد و گفت : آره اثاث کشی کردن و رفتن...
بهرام جلو آمد و گفت : کجا رفتن؟!
پیرزن ابروانش را بالا انداخت و گفت : من چه بدونم...فقط می دونم که رفتن...تو هم اینجا واینسا الکی...!
بهرام بار دیگر به در خانه نگریست ، با خودش گفت : دلربا تو کجایی؟
موبایلش را از جیب پیراهن بیرون آورد و شماره موبایل دلربا را گرفت ولی خاموش بود. با قدم هایی لرزان به سمت ماشین اش رفت و با کلافگی درون آن نشست حالا چگونه می توانست دلربا را در این شهر شلوغ و بزرگ پیدا کند...
سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و سعی کرد فکر کند ولی هیچ راه حلی به ذهنش نرسید ، باید منتظر یک معجزه می بود، معجزه ای که دلربا را دوباره سر راهش قرار دهد...
بسیار پریشان خاطر بود و سرش درد می کرد، پایش را روی پدال گاز فشرد و سعی کرد تا رسیدن به خانه به هیچ چیز فکر نکند ولی نتوانست ، در تمام مدتی که مشغول رانندگی بود چهره دلربا مقابل دیدگانش ظاهر می شد ، اصلا تمرکز لازم را نداشت و چند بار نزدیک بود تصادف کند بنابراین تصمیم گرفت گوشه ای نگه دارد و یک قهوه گرم در یکی از کافی شاپ ها بخورد تا کمی سرحال شود.
خوشبختانه در خیابانی که بود یک کافی شاپ به چشمش خورد و سریع ماشین را متوقف کرد ، وارد کافی شاپ شد و یک قهوه سفارش داد ، در فاصله زمانی که قهوه اش را بیاورند موبایلش را بیرون آورد و دوباره شماره دلربا را گرفت ولی هنوزخاموش بود...
با پریشانی دستانش را روی پیشانی گذاشت و درحالیکه دو آرنجش روی میز قرار داشت چمهایش را بست و دندان هایش را از ناراحتی به هم فشرد . صدای نواختن زنده یک گیتار به گوشش رسید ، چشمانش را گشود و به سمت صدا برگشت ، چند پسر جوان پشت یکی از میز ها نشسته بودند و چشمشان را با اشتیاق به یکی از دوستانشان که مشغول نواختن گیتار بود دوخته بودند و بعضی هاشان هم با دست به آرامی روی میز می کوبیدند و سعی می کردند ریتمی به آهنگ او بدهند ، پسر گیتارزن که در چشمانش رگه ای از اشک نمایان بود با صدایی گرفته و محزون شروع به خواندن کرد :
می دونی دل اسیره... اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جویم بسی بیهوده پویم
به من بگو بی وفا حالا یارکه هستی؟
خزان عمرم رسید... نوبها ر که هستی؟
می خوام برم دور دورا
دلم طاقت نداره
دست غم تو داره
روزامو می شماره...
بهرام شانه هایش را با ناراحتی بالا انداخت و سعی کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد ولی نتوانست ، خیلی سخت بود این ترانه را با صدای پسر دل شکسته میز کناری بشنود و به یاد دلربا نیفتد...
آهی کشید و به فنجان قهوه ای که روی میز بود نگریست ، حتی متوجه نشد که چه وقت سفارشش را آوردند ، فنجان را برداشت و جرعه ای از آن نوشید ، گلویش را بغض عجیبی می فشرد...
***


بهرام کتش را که درآورده بود روی شانه انداخت و با ناراحتی کلید را در قفل چرخاند . با قدم هایی شمرده وارد خانه شد و بی آنکه سرش را بالا بگیرد به سمت سالن آمد. فرخنده که امروز هم مانند روزهای دیگر پسرش را ناراحت و رنجور می دید از کنار شومینه بلند شد و با نگرانی به سمت او آمد ، مقابلش ایستاد و گفت :
- بهرام؟ چیه باز؟ چرا هنوز پکری؟
بهرام سرش را بالا آورد و درحالیکه سعی می کرد نگاه گریانش را از مادر بدزدد گفت :
- دلم گرفته...امروز خیلی دلم گرفته...
فرخنده دست روی شانه او گذاشت و با مهربانی گفت : واسه چی؟
بهرام چیزی نگفت و مانند مرده متحرکی با حالتی یخ زده و بی روح از پله ها بالا رفت تا پشت در اتاقش بتواند ضجه هایی که از صبح در دلش انبار کرده بود را بیرون بدهد بی آنکه نگران نگاه ترحم آمیزی باشد.
و فرخنده هم این را خوب می دانست ، نگران پسرش بود ولی نمی توانست کاری انجام دهد که او را خوشحال کند ، از اینکه رنج کشیدن پسرش را می دید بسیار ناراحت بود ولی نمی دانست که باید چکار کند که به این رنج خاتمه دهد ، با عصبانیت به سمت شومینه رفت و همانطور که روی صندلی چوبی خود می نشست میله فلزی کنار شومینه را برداشت و آن را در میان شعله های فروزان حرکت داد ، باید با غرورش می جنگید تا پسرش را بار دیگر خوشحال می دید...
***
- پیداش کردم....پیداش کردم...
فرخنده با شنیدن صدای بهرام دست از چیدن میز صبحانه برداشت و با تعجب به سالن آمد نگاهی به چهره بشاش و خندان پسرش انداخت و گفت :
- چیه اول صبحی؟!!
بهرام کتش را به تن کرد و درحالیکه به سمت جای کفشی می رفت گفت : می دونم کجا پیداش کنم....
فرخنده همانطور که پشت سر بهرام می آمد گفت : کی رو پیدا کنی؟!
بهرام کفش هایش را برداشت و به پا کرد سپس گفت : دلربا رو...
فرخنده لبخند کمرنگی زد و گفت : مگه گم اش کرده بودی؟!!
بهرام در خانه را باز کرد و درحالیکه چشمهایش از خوشحالی به اشک افتاده بود گفت : آره...آر ه...گم اش کرده بودم ولی الان پیدا شد...یعنی امیدوارم که پیدا شده باشه....من میرم مامان...بعدا می بینمت.
فرخنده با حیرت گفت : صبحونه نخوردی که...
بهرام همانطور که به سمت ماشینش می دوید گفت : مهم نیس...
فرخنده با تعجب رفتن او را نگریست سپس به داخل رفت .
بهرام بسیار هیجان زده بود ، دیشب با گریه به خواب رفته بود ولی اکنون لبخند یک لحظه هم از لبانش جدا نمی شد ، صبح که از خواب بیدار شده بود ناگهان به یاد آخرین دیداری که با دلبر داشت افتاد ، همان روزی که سعید تصادف کرده بود دلبر به دیدنش آمده بود و از او درخواست کرده بود تا دوباره به دلربا رجوع کند چون می دانست که خواهرش و او چقدر همدیگر را دوست دارند حتی شماره تلفن و آدرس جایی که دلربا کار می کرد را به او داده بود تا حتما به دیدار او برود ولی بهرام بخاطر رابطه ای که با فرزانه داشت هیچوقت اینکار را نکرده بود و الان با داشتن آدرس محل کار دلربا فقط چند دقیقه ای با رویای این یک ماه فاصله داشت اگر دلربا را می دید چقدر خوشحال می شد...
وقتی به شرکت رسید مستقیما به سمت اتاق آقای صمدی رفت ، منشی که دختر جوانی بود با دیدن او از جای بلند شد و با اعتراض گفت :
- آقا...آقا...صبر کنید! کجا دارید می رید؟
بهرام با شنیدن صدای منشی ایستاد و رویش را به سمت او گرداند و گفت : من باید مدیر عامل رو ببینم!
منشی سرش را تکان داد و گفت : باشه...ولی لطفا اجازه بدید با ایشون هماهنگ کنم.
بهرام جلو آمد و به منشی که در حال گرفتن شماره مدیر عامل بود نگریست سپس گفت :
- خانم شکوری اینجا هستند؟
منشی با تعجب به بهرام نگریست و گفت : خانم شکوری؟!
هنوز بهرام جواب نداده بود که منشی مشغول صحبت با آقای صمدی شد سپس بی آنکه چیز دیگری بگوید دستش را به نشانه اجازه ورود به اتاق بالا برد و مشغول کارهای خودش شد ، بهرام سرش را تکان داد و با قدم هایی بلند به سمت اتاق رفت ، چند ضربه کوتاه به در زد و وارد شد ، آقای صمدی مشغول یادداشت چیزی روی کاغذ مقابلش بود ، بهرام سرفه کوتاهی کرد و گفت :
- سلام...
آقای صمدی چشمانش را از کاغذ برداشت و به او نگریست سپس با لحن مهربانی گفت : به به...ببین کی اینجاس؟!! سلام آقای آریایی...
بهرام جلو آمد و دستش را به سمت آقای صمدی دراز کرد ، آقای صمدی دست او را به گرمی فشرد و درحالیکه عینک دسته باریکش را از چشم بر می داشت گفت :
- چه کمکی از دست من ساخته س؟!
بهرام با پریشانی گفت : شما از زن من خبر دارید؟
آقای صمدی چشمانش را کمی ریز کرد و گفت : زن ِ تو؟!
بهرام آهی کشید و گفت : زن سابقم...خانم شکوری!
آقای صمدی خندید و گفت : بله ...متوجه شدم...
بهرام با کلافگی گفت : اون اینجا کار می کنه درسته؟
آقای صمدی : آره...قبلا اینجا کار می کرد...
بهرام : قبلا؟!
آقای صمدی : بله...
بهرام : یعنی دیگه اینجا نیست؟!
آقای صمدی : نه...
بهرام :حالا من چکار کنم؟!
آقای صمدی : چرا اینقدر پریشونی؟!!!
بهرام : وای خدای من...دیگه نمی تونم پیداش کنم!
آقای صمدی : چطور؟!
بهرام : اون از خونه قبلی شون رفته...اینجا هم که نیست...یعنی کجاس؟
آقای صمدی : واسه چی می خوای ببینیش؟
بهرام خواست جواب او را بدهد که زنگ تلفنی که روی میز بود به صدا در آمد و مجبور به سکوت شد ، آقای صمدی عذرخواهی کرد و بلافاصله گوشی تلفن را برداشت و مشغول صحبت شد :
- بله؟ وصل کنید...سلام...خوبی دخترم؟ مامان چطوره؟...چی؟!...مگه ساعت چنده؟...تا نهار خودم رو می رسونم...آره...پیمان اونجاس؟ نه...کاریش ندارم...مراقب خودت باش...ببینم دخترم امروز تموم وقت خونه ای؟ خوبه...فکر کردم کلاس داری...باشه...باشه....خدا نگهدار!
و گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و درحالیکه می خندید گفت :
- امون از دست این بچه ها...آهان...نگفتی...واسه چی می خوای ببینیش؟
بهرام با ناراحتی گفت : من ...من...می خوام...می خوام...
- راحت باش...بشین و بگو.
آقای صمدی این را گفت و به مبلی که در اتاق بود اشاره کرد ف بهرام روی مبل نشست و نگاه گریانش را به نقطه ای نامعلوم دوخت سپس با بغض گفت :
- دلم واسش تنگ شده....واسه خانومی و مهربونیش...دلم می خواد ازش معذرت بخوام...خیلی دلشو شکستم...چقدر بهش تهمت زدم...
آقای صمدی خودکاری به دست گرفت و گفت :
- یادمه گفته بودی با یه زن دیگه آشنا شدی...پس اون یکی چی شد؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : باهاش بهم زدم...
آقای صمدی سرش را تکان داد و روی تکه کاغذی که مقابلش بود چیزی نوشت و آن را به سمت بهرام گرفت ، بهرام به کاغذ اشاره کرد و گفت :
- این چیه؟!
آقای صمدی نیشخندی زد و گفت : یه آدرس...!!
بهرام بلند شد و کاغذ را از دست او گرفت سپس گفت : آدرس کجا؟!
آقای صمدی با مهربانی گفت : آدرس خونه ای که دلربا الان اونجاس...
بهرام با حیرت گفت : واقعا...؟!!
آقای صمدی خندید و گفت : چرا معطلی ...؟!! مگه نگفتی دلت واسش تنگ شده؟!!
اشک از چشمان بهرام سرازیر شد ، سرش را به آرامی تکان داد و گفت : آره...خیلی تنگ شده...ممنون...واقعا ممنون.
آقای صمدی عینکش را دوباره به چشم زد و گفت : برو ببینم چکار می کنی!
بهرام لبخند کمرنگی زد و با هیجان از اتاق بیرون رفت ، از اینکه آدرس خانه جدید دلربا را پیدا کرده بود واقعا خوشحال بود ، با نهایت سرعت به سمت محلی که آدرسش روی کاغذ نوشته شده بود حرکت کرد ، سر راه به گل فروشی رفت و دسته گل زیبایی خرید ، در تمام مدتی که رانندگی می کرد با صدای بلند می خندید ، هنوز هیجان زده بود چند بار با صدای بلند گفت :
- خدایا متشکرم...خدایا قربونت بشم...خدا خیلی بزرگی...!!
آدرس سر راست و راحتی بود برای همین خیلی زود خودش را به آنجا رساند ، چیزی که باعث تعجبش شده بود خیابانی بود که خانه جدید دلربا در آن واقع شده بود ، در شمالی ترین نقطه تهران که منطقه اعیون نشینی بود...
نمی دانست که دلربا پول خرید خانه را از کجا بدست آورده است ولی اکنون این چیزها برایش مهم نبود فقط می خواست دلربا را ببیند ولو برای چند ثانیه...
عطش دیدن دوباره دلربا او را به اینجا کشانده بود و تا او را نمی دید و با او صحبت نمی کرد این عطش فروکش نمی کرد...
دسته گل را به دست گرفت و از ماشین پیاده شد ، مقابل در خانه ویلایی و شیکی که متعلق به دلربا بود ایستاد و زنگ را فشرد ، صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد و سپس صدای ظریف دلربا را شنید :
- بله؟ کیه...؟
بهرام نفسش را به آرامی بیرون داد و گفت : منم...
در باز شد و چشمان گریان بهرام با چشمان عسلی دلربا برخورد کرد ، دلربا که انتظار دیدن بهرام را آنجا نداشت مانند تکه چوبی خشکش زد ، بهرام توانست رگه های اشک را در چشان او ببیند ، زیر لب با صدایی گرفته گفت : سلام...
دلربا که گویی تازه به خودش آمده بود ، نگاهش را از او بر گرفت و به سردی سلام داد ، بهرام لبخند تلخی زد و درحالیکه به چهره زیبا و معصوم دلربا خیره شده بود گفت :
- خیلی ممنون که نمی پرسی حالم چطوره...تا مجبور نشم دروغ بگم که خوبم...!
دلربا اخمی کرد و گفت : چی شده یاد من کردی؟!! ببینم پس نامزدتون کجان؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : باهاش بهم زدم...!!!
دلربا با تمسخر خندید و گفت : پس بگوکه یاد من افتادی...
بهرام با ناراحتی گفت : خواهش می کنم اینقدر تیکه ننداز...دلربا...من پشیمونم...منو ببخش.
دلربا با عصبانیت گفت : بخشیدمت...حالا برو!!
و بدون اینکه منتظر بماند تا بهرام چیز دیگری بگوید به داخل رفت و در را بست ، بهرام با ناراحتی به در کوبید و گفت :
- دلربا...گوش کن...من اشتباه کردم...حالا فهمیدم که همه حرفات راست بوده...تازه فهمیدم سعید چه آدم پست و دروغگویی بوده...بذار باهات حرف بزنم...
بهرام مدتی همانجا پشت در منتظر ماند ولی جوابی نشنید ، خسته و بی رمق روی جدول کنار خیابان نشست ، دلش می خواست یک دل سیر گریه کند ولی اشک هایش هم دیگر خشک شده بود ، در حال و هوای خودش بود که ماشینی مقابل پایش ترمز کرد ، سرش را بالا آورد و به راننده ماشین نگریست سپس با حیرت گفت :
- شمایید....؟!!!!
ادامه دارد..

/ 0 نظر / 67 بازدید