رمان عاشق بودیم قسمت 20

دلبر لبش را از حرص کج کرد و چشمانش را بست ، دلربا ابروانش را از تعجب بالا برد و گفت : خوبی؟!
دلبر رویش را به سمت دیوار کرد و گفت :سرم درد می کنه...
دلربا بر موهای کوتاه او دستی کشید و گفت : بخاطر چی ناراحتی؟
دلبر به حالت کلافه روی تخت نشست و گفت : کی گفته من ناراحتم؟!
دلربا لبخند مهربانی زد و گفت : به خاطر سعید...
دلبر میان حرف او پرید و با عصبانیت گفت : دیگه اسمشو جلوی من نیار!!!
دلربا سری تکان داد و گفت : می دونستم که باید بخاطر اون باشه...حالا چی شده؟ بمن بگو...
دلبر از تخت بلند شد و مقابل میز توالت رفت ، دستمالی برداشت و مشغول پاک کردن آرایشی که از شب پیش روی صورتش باقی مانده بود شد . دلربا به سمت او برگشت و گفت :
- من خواهرتم دلبر....می تونی با من راحت باشی.....
دلبر نیم نگاهی به او انداخت و گفت : چی بگم ؟! از اینکه خیلی ساده بودم که گول سعید رو خوردم....
دلربا نگران شد و گفت : چی شده؟! سعید چکار کرده؟!
دلبر آهی کشید و روی صندلی نشست ، چشمانش را به چشمان نگران دلربا دوخت و گفت :
- تو راست می گفتی...سعید مرد خوبی نیس....!
دلربا با ناراحتی از جای بلند شد و گفت : ببینم اذیتت کرده...؟!
دلبر سرش را به نشانه نه تکان داد و گفت : دیشب فهمیدم اون ازدواج کرده...
دلربا با تعجب گفت : ازدواج کرده؟! تو مطمئنی؟
دلبر سرش را به آرامی تکان داد و قبل از اینکه دلربا بتواند چیزی بگوید به گریه افتاد ، دلربا از اینکه خواهرش را آنقدر غمگین می دید ناراحت بود ، به سمت دلبر رفت و او را در آغوش رفت سپس کنار گوشش زمزمه کرد :
- دلبرکم...اون لیاقت تو رو نداشت...تو هنوز خیلی جوونی...مردای زیادی توی زندگی سر راهت قرار می گیرن....ولی یدت باشه ، واسه کسی بمیر که از غم دوریت تب بکنه...
دلبر خواهرش را محکم تر در آغوش گرفت و درحالیکه به هق هق افتاده بود گفت : دلربا...به....نظرت...مرد خوب...پیدا میشه؟
دلربا بوسه ای بر سر او زد و گفت : پیدا میشه...
دلبر چشمانش را به آرامی بست و با صدایی خاموش گفت :
- منو ببخش...نفهمیدم که خوبی منو میخواستی....!!
اما دلربا صدای او را شنید ، شاید از طریق قلب هایشان که اکنون بهم نزدیک شده بود احساس خواهرش را دریافت ، فقط یک چیز را می دانست اینکه دلبر از رفتارهای گذشته اش پشیمان است...
***
روزهای باقی مانده از آبان هم سپری شدند و روی تقویم دیواری که در اتاق دلربا نصب بود واژه آذر خودنمایی می کرد ...
دلربا در این مدت به چند جای دیگر برای کار سر زد ولی با هیچ کدام از آنها به توافق نرسیده بود، روزها برایش یکنواخت و کسل کننده به نظر می رسید و در دلش اندوه بزرگی بود و خیلی احساس تنهایی می کرد گاهی اوقات که بیرون می رفت و زوج های جوان را می دید که دست در دست هم با خوشحالی مسیری را طی می کنند حسرت می خورد و به یاد روزهای اول زندگی مشترکش با بهرام می افتاد...
اواخر آذر ماه بود و دلربا در اتاقش نشسته و مجله می خواند که گوشی موبایلش زنگ خورد آن را برداشت و جواب داد ، کسی که پشت خط بود سرفه ای کرد و به آرامی اسم او را صدا زد، صدایش گرفته و غمگین بود...
لبخند کمرنگی روی صورت دلربا نقش بست و با هیجان گفت : بهرام...بهرام تویی؟
صدای نفس های تندی را شنید و بعد با نگرانی گفت : چرا جواب نمیدی؟ بهرام...
صدای غمگین سعید در گوشی پیچید :
- حالا دیگه صدای منو از بهرام تشخیص نمیدی؟!
دلربا تازه فهمید که صدای سعید را به اشتباه تخیص داده است ، درحالیکه اخم کرده بود گفت :
- چیه؟ چکار داری؟!
سعید : واقعا فکر کردی بعد از دوماه بهرام هنوز به یادته....؟
دلربا : اگه کاری نداری قطع می کنم...
سعید : نه...نه...قطع نکن....می خواستم بگم دیگه منتظر بهرام نباش...
دلربا : چطور؟!
سعید : یادته گفتم که او یکی دیگه رو پیدا کرده...
دلربا : حوصله شنیدن دروغ هات رو ندارم...
سعید : من دروغ نمیگم...اینبار دروغ نمی گم....میخوای بهت نشون بدم؟
دلربا : چی رو؟!!
سعید : اینکه الان بهرام داره چکار می کنه....!
دلربا : چکار می کنه...؟!
سعید : لباس هات رو بپوش و آماده شو تا بهت نشون بدم...
دلربا ارتباط را قطع کرد ، نمی دانست که کار درست چیست ، در تردید بود که همراه سعید برود یا نه...
بعد از مدتی که با خود در جدال بود ، عاقبت بلند شد و پالتوی کرم رنگش را پوشید ، برای اینکه مادرش نگران نشود به دروغ گفت که می رود مقداری کاموا برای بافتنی بخرد، سر کوچه ایستاد و طبق قرار منتظر شد تا ماشین سعید را ببیند ، دیری نپایید که ماشیت سعید از انتهای کوچه نمایان شد ، وقتی کنار پای او ترمز کرد دلربا با دیدن چهره رنجور سعید تعجب کرد ، موی شقیقه هایش خاکستری شده بود و به نظر دلربا خیلی بیشتر از سنش نشان می داد...
درحالیکه هنوز محو تماشای چهره شکسته سعید بود در ماشین را باز کرد و سوار شد ، سعید هم بدون کوچکترین حرفی براه افتاد ، مقداری از مسیر را که طی کردند دلربا به نیم رخ سعید خیره شد وگفت : داریم کجا می ریم؟
سعید آهی کشید و گفت : جایی که الان بهرام اونجاست....
دلربا با کنجکاوی گفت : کجا؟!
سعید پنجره ماشین را بالا برد و بخاری آن را روشن کرد سپس با بی تفاوتی به سوال دلربا گفت :
- هوا خیلی سرد شده...فکر کنم میخواد برف بباره!
دلربا چیزی نگفت و نگاه غمگینش را از پنجره به آسمان ابری بالای سرش دوخت...
بعد از اینکه نیم ساعتی در راه بودند سعید ماشین را مقابل یک ساختمان بزرگ نگه داشت و از دلربا خواست تا منتظر بماند ، دلربا به ورودی ساختمان نگریست و منتظر شد تا بهرام را ببیند...
بعد از چند لحظه بهرام را دید ، هنوز هم جداب و خوشتیپ بود ، احساس کرد قلبش با دیدن دوباره او محکم تر می تپد ...چه شب هایی که با تنها عکسی که از او داشت صحبت می کرد و به او از اتفاقاتی که در روز افتاده بود خبر می داد ... حالا بعد از دو ماه دوری مردی که سینه ستبر کرده بود و با قدم هایی محکم از ساختمان بیرون می آمد بهرام بود ....
دلربا با صدایی که از هیجان می لرزید گفت : بهرام...بهرام اینجا چکار می کنه؟
سعید نیشخندی زد و گفت : اومده دنبال نامزدش تا ببره پیش مادر گرامیش...
دلربا به سمت سعید برگشت و با تعجب گفت : چی گفتی؟!!
سعید بدون اینکه کوچکترین نگاهی به دلربا بیاندازد به بیرون اشاره کرد و گفت : ایناهاش....
دلربا مسیر نگاه سعید را دنبال کرد.....چه می دید....دختر زیبا و خوش لباسی درحالیکه می خندید به سمت بهرام آمد و با هم سوار ماشین شدند ...
دست های دلربا شروع به لرزیدن کرد...باورش نمی شد که اینقدر زود از یاد بهرام رفته است ، در حالیکه اشک هایش یکی یکی بر گونه هایش می چکید با بغض به سعید گفت :
- لطفا برو...خواهش می کنم برو...
سعید هم بدون آنکه چیزی بگوید با لبخندی فاتحانه که بر لب داشت پایش را روی پدال گاز گذاشت و حرکت کرد...
کمی که از آنجا دور شدند ، سعید یه سمت دلربا برگشت و با ناراحتی گفت :
- دیدی بهرام چه زود فراموشت کرد...یعنی تو فکر می کردی اون دوباره برمی گرده؟
دلربا با پریشانی گفت : نگه دار...
سعید اخمی کرد و گفت : واسه چی؟! حقیقت تلخه...؟ بهرام هیچ وقت توی این دوماه دل تنگ تو نشده...همین روزهاست که کارت عروسیشو بفرسته دم خونتون...
دلربا جیغ کشید و گفت : نگه دار ...میخوام پیاده بشم!!
سعید به ناچار ماشین را متوقف کرد ، دلربا درحالیکه می گریست از ماشین بیرون آمد و به سمت پارکی که آن نزدیکی بود دوید ، بارش برف آغاز شده بود و زمین را سفید پوش می کرد...
دلربا با دلی که شکسته بود روی نیمکت سرد پارک نشست و از ناراحتی ضجه زد...
در دلش اندوه بزرگی بود...
دستهای کرخ شده اش را بالا آورد تا با گرمای نفسش آنها را گرم کند ولی فایده نداشت در همان حال که از سرما می لرزید مرگ عشق را باور کرد....
و زیر لب با خود زمزمه کرد ...
یکی داشت ، یکی نداشت
اون که داشت تو بودی
اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم...
یکی خواست ، یکی نخواست
اون که خواست تو بودی
اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم...
یکی رفت ، یکی نرفت
اون که رفت تو بودی
اون که بجز تو دنبال هیچکی نرفت...من بودم...
ادامه دارد....

دلربا نگاه غمگینش را به سنگفرش پارک دوخت که زیر بارش برف سفید پوش شده بود ، هر کاری می کرد باز هم چهره خندان بهرام و آن دختر در مقابل چشمانش ظاهر می شد ، چشمش به حلقه طلایی افتاد که در انگشتش می درخشید ، چقدر ساده بود که فکر می کرد هنوز هم می تواند به زندگی گذشته است برگردد...
دستش را بالا آورد و حلقه را به آرامی در انگشتش چرخاند ، آیا باید آن را از انگشت بیرون می آورد و عشقی که به بهرام داشت را فراموش می کرد؟
نفسش را با حرص بیرون داد و تصمیم گرفت حلقه اش را درآورد که با شنیدن صدای سعید از این کار منصرف شد...
- گریه کردن فایده ای نداره...
دلربا به سعید که کنارش ایستاده بود نگریست و با ناراحتی گفت : برو و تنهام بذار...!!
سعید لبخند تلخی زد و گفت : چرا نمی خوای قبول کنی که تو دیگه توی زندگی بهرام جایی نداری؟!
دلربا بغض کرد و چیزی نگفت . سعید لبه نیمکت نشست و گفت :
- می دونم خیلی دوستش داشتی...ولی باور کن اون به اندازه تو دوستت نداشت!!
دلربا اشک هایی که از گوشه چشمش سرازیر شده بود را پاک کرد و گفت :
- تو نذاشتی که دوستم داشته باشه...تو حسود و خودخواه هستی...توی فکرت فقط اینه که منو بدست بیاری...
دلربا ضجه ای زد و گفت : آخه مگه من چی دارم ...؟ هان؟ چرا میخوای به هر قیمتی که شده منو بدست بیاری؟!! با اینکه می دونی حتی اگه تو تنها مرد روی زمین باشی باز هم قبولت نمی کنم...
سعید نیشخندی زد و گفت : من از اولین روزی که کلاس تو رو دیدم ازت خوشم اومد...
دلربا با پریشانی گفت : ولی وقتی بهت جواب رد دادم باید ولم می کردی...
- واسه چی؟! من خیلی ازت سرتر بودم...باید منو قبول می کردی!
دلربا با حرص گفت : خیلی پر رویی !! فکر می کنی باید قبولت می کردم فقط به این خاطر که تو استادم بودی و من شاگرد...؟!
سعید آهی کشید و گفت : چرا من از نه گفتن هات خسته نمیشم دلربا...؟! هر وقت که منو پس زدی با قدرت بیشتری خودم رو بهت رسوندم...هر وقت خوار و کوچیکم کردی احساس قدرت بیشتری کردم...و حالا که منو اینجور ملامت می کنی بیشتر به ادامه دوست داشتنم مصمم میشم...!!
دلربا از جای بلند شد و درحالیکه به چشمان مست از عشق سعید خیره شده بود با عصبانیت گفت :
- ولی تو زن داری!! خیلی بی شرم هستی که با این وجود هنوزم چشمت دنبال منه....!!
سعید لبخند تلخی زد و کف دستش را بالا آورد ، دانه های برف روی دستش می نشستند و از گرمای بدنش به سرعت آب می شدند، سعید آهی کشید و درحالیکه نگاهش را به دانه های برفی که روی دستش می افتاد ، دوخته بود گفت :
- آره من ازدواج کردم...بخاطر اینکه تو رو فراموش کنم...ولی خیلی دووم نیاورد...همه چی هم تقصیر خواهرت شد...!!
دلربا جیغ کوتاهی کشید و گفت : پای دلبر رو وسط نکش! تو خودت مرد زندگی نیستی...اونوقت دلبر رو مقصر می دونی؟!
سعید بلند شد و با عصبانیت به دلربا خیره شد ، دلربا چند قدمی عقب رفت و گفت :
- چیه؟ فکر کردی من نمی دونم چطور خواهرم رو بازی دادی؟!
سعید ابروانش را بالا برد و گفت : بازم بازیش میدم...اگه بمن رضایت ندی می تونم بلایی سرش بیارم که...
دلربا بدون اینکه لحظه ای معطل کند دستش را بالا آورد و سیلی محکمی به گوش سعید زد دطوریکه یک طرف صورتش به سرخی گرایید ، سعید چند لحظه ای هاج و واج به دلربا نگریست سپس خنده بلندی سر داد و با ناباوری گفت :
- تو منو زدی؟...تو...تو ...
دلربا از خنده های بی پایان سعید احساس ترس کرد به اطراف نگریست ، در آن صبح زمستانی هیچکس در پارک دیده نمی شد ، سعید لحظه ای ساکت شد سپس مانند دیوانگان به سمت دلربا حمله کرد و او را روی برف ها انداخت ، لبش روی گردن باریک او لغزید و دستانش را به دور گردنش حلقه کرد ، دلربا دست و پایی زد و فریاد کنان کمک خواست ولی کسی در آن حوالی نبود که به فریادهای عاجزانه او پاسخ بدهد، دلربا سعی کرد دست سعید را که روی گردنش سنگینی می کرد به دندان بگیرد و موفق هم شد ، سعید ناله کرد و دستانش کمی از او فاصله گرفتند ، دلربا با تمام قدرتش سعید را کنار زد و روی دو پا ایستاد سپس درحالیکه می گریست با خشم به سعید که هنوز روی برف ها پهن بود گفت :
- دیگه حق نداری بمن بی احترامی کنی....
و خواست با سرعت هر چه تمام از آن پارک خاموش و خلوت دور شود که سعید با خنده گفت :
- آ...آ...نرو عزیزم...یه چیزی رو جا گذشتی...!!
دلربا ایستاد و به جایی که سعید نشسته بود نگریست ، سعید درحالیکه یک لحظه هم نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد بلند شد و حلقه طلایی که در دست گرفته بود بالا برد تا دلربا بتواند آن را به خوبی ببیند ، ناگهان قلب دلربا لرزید با ناراحتی به دستش نگریست و جای حلقه عروسی اش را خالی دید با خشم به سمت سعید دوید و گفت :
- حلقه م رو بهم پس بده...!
سعید خندید و دستش را بالاتر گرفت تا دلربا نتواند حلقه را بگیرد ، دلربا با عجز گفت :
- اون تنها چیزیه که دارم...اونو بمن بده...اونو بده!!
سعید درحالیکه از التماس دلربا لذت می برد زیر لب با بدجنسی گفت :
- خیلی این حلقه رو دوست داری ها....؟ اگه می خوایش پس برو بردارش....
و با یک حرکت سریع حلقه را چند متر آنطرف تر در برف ها پرت کرد ، دلربا با ناراحتی جیغ کشید وگفت :نه...................!!!!
و به آن سمت دوید تا بتواند حلقه طلایی اش را در میان حجم سفید برف ها پیدا کند ، اینطرف...آنطرف...حلقه را نمی توانست ببیند ، روی برف ها نشست و دو دستی مشغول کنار زدن برف ها شد ، اشک هایش روی گونه های می ریخت و دست های کرخ شده و کبودش دیگر توان کنار زدن برف ها را نداشت ، سعید که از دور به رفتار او می نگریست لبخند رضایت بخشی زد و زیر لب گفت :
- حالا ببینم می تونی حلقه عشقت رو پیدا کنی....!
و با لبخندی موذیانه آرام از آنجا دور شد...
دلربا سعی کرد با نفس هایش به دستان بی حسش جانی دوباره بدهد ، هر چقدر اطراف را می نگریست حلقه را نمی دید ، با ناراحتی زیر لب گفت :
- خدایا ....خدایا...حلقه م رو بهم نشون بده....اون نشون عشق من و بهرامه...من باید پیداش کنم...آخه من هنوز بهرام رو دوست دارم...خیلی دوست دارم...

دلربا نگاه خسته اش را روی سفیدی برف انداخت و برق طلایی آن را دید ، کمی آن طرف افتاده بود ، دلربا با پریشانی جلو رفت و نگاه کرد... حلقه خودش بود ...آن را برداشت و درحالیکه دستانش از شدت سرما می لرزید آن را داخل انگشتش فرو بردسپس دستانش را بصورت ضربدری جمع کرد و روی سینه فشرد ، دلش می خواست گریه کند ولی اشکی نمی آمد...آهی کشید و چشمهایش را بست ، یاد بهرام افتاد و با اندوهی که در صدایش مشهود بود زیرلب گفت :
- چرا اینقدر زود منو فراموش کردی...؟! پس دوستت دارم هایی که می گفتی این بود...
دلربا شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و آرام بلند شد ، پالتویش را تکانی داد و با قدم هایی شمرده به سمت خروجی پارک رفت ، بارش برف تندتر شده بود ، باید هر چه زودتر خود را به خانه می رساند ، به زحمت توانست یک تاکسی پیدا کند ، بخاری ماشین روشن بود و دلربا در فضای نیمه گرم ماشین احساس کرد دارد به خواب می رود ، پلک هایش کم کم سنگین شد و دیگری چیزی نفهمید ...
با صدای بوق ناهنجاری که از نزدیکی به گوشش رسید از خواب پرید و چشمانش را باز کرد .راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و گفت :
- نمی دونم چرا اینقدر مردم آزارن...آخه این چه بوق هایی هست که روی ماشیناشون وصل می کنند...
دلربا درحالیکه هنوز گیج بود ، لبخند کمرنگی زد و به خیابانها نگریست ، شهر زیر بارش برف سفید پوش شده بود ، می توانست خیابانشان را از آنجا ببیند اسکناسی از کیفش بیرون آورد و به سمت راننده گرفت :
- ممنون...من همینجا پیاده میشم.
وقتی از ماشین پیاده شد ، سوز سردی به صورتش خورد ، کف دستانش را روی گونه هایش گذاشت و به سرعت هر چه تمام تر طول کوچه را طی کرد ، وقتی در خانه را باز کرد متوجه دلبر شد که به تنهایی در ایوان نشسته بود، لبخندی زد و درحالیکه به سمتش می رفت گفت :
- چرا اینجا نشستی؟!
دلبر نگاه موشکافانه ای به دلربا انداخت و گفت : یکدفعه کجا رفتی؟!
دلربا من منی کرد و سعی کرد بخاطر بیاورد به چه بهانه ای از خانه بیرون رفته است ولی هر چه سعی کرد موفق نشد در همان لحظه مادرش به ایوان آمد و با دیدن او گفت :
- اومدی؟ چرا اینقدر دیر کردی...؟!
و بعد نگاهی به دستان خالی او انداخت و گفت : پس کاموا ت کو؟!
دلربا چشمانش را با ناراحتی بهم فشرد و گفت : وای ...یادم رفت!
فرنگیس با تعجب به او نگریست و گفت : وا...!! بخاطر کاموا رفتی بیرون...بعد میگی یادت رفت؟!
دلربا سری تکان داد و بدون آنکه چیزی بگوید وارد خانه شد و یک راست به اتاقش پناه برد ، شالش را از سر برداشت و دکمه های پالتویش را باز کرد ، با کلافگی لبه تخت نشست و دستش را زیر چانه گذاشت، وقتی به بهرام فکر می کرد عصبانی می شد ، سرش دوباره درد گرفته بود بلند شد و از کشوی میز ، عکس بهرام را بیرون آورد و خوب به آن نگریست ، چقدر از بی وفایی او گله مند بود، هنوز هم نمی توانست باور کند بهرام اینقدر زود او را فراموش کرده باشد ، صدای باز شدن در اتاق باعث شد که عکس را به داخل کشو پرت کند و با پریشانی بلند شود، مادرش در آستانه در ایستاده بود و با نگرانی به او می نگریست ، دلربا سرش را پایین انداخت و سعی کرد چشمانش با چشمان نگران مادرش تلاقی نکند، فرنگیس در اتاق را بست و درحالیکه به سمت او می آمد گفت :
- راستش رو بگو؟ چی شده؟!
و دستش را زیر چانه دلربا برد و سرش را بالا آورد ، از چشمان اشک آلود دلربا همه ماجرا را خواند ، زیر لب با اندوه گفت : بازم بهرام...؟
دلربا به آغوش مادرش پناه برد و با بغض خاموشی گفت : بهرام داره ازدواج می کنه مامان...!!
***
بهرام در خانه را باز کرد و به فرزانه که پشت سرش می آمد نگریست سپس گفت : بفرمایید تو...
فرزانه سرش را با متانت خاصی تکان داد و آرام وارد خانه شد ، چشمانش را به وسایل گران قیمت خانه دوخت ، زیر لب با صدای خاموشی گفت :
- معلومه وضعتون خیلی خوبه...
بهرام در را بست و با تعجب گفت : چیزی گفتی؟!
فرزانه خندید و گفت : هیچی...گفتم ترجمه من آماده س دیگه؟!!
بهرام نیشخندی زد و درحالیکه به سمت پله ها می رفت گفت : اوه...بله...واسه همین گفتم بیای!
فرزانه همانطور که با نگاهش بهرام را دنبال می کرد گفت : خونه تنها هستی؟!
فرخنده که در آشپزخانه نشسته بود با حس حضور بهرام در خانه به سالن آمد و در جواب فرزانه گفت : نه...منم هستم.
و بعد نگاه موشکافانه ای به فرزانه انداخت ، فرزانه به سوی پله ها نگاهی کرد ، بهرام آنجا نبود به سمت فرخنده رفت و سلام داد . سپس درحالیکه لبخند می زد دستش را به سمت فرخنده دراز کرد و گفت :
- من فرزانه هستم...دختر دایی آقا سعید...
فرخنده چشمانش را زیر کرد و درحالیکه معلوم بود سعی دارد چهره دختر را به یاد بیاورد به صورت او خیره شد ، فرزانه تبسمی کرد و گفت :
- من تازه با آقا بهرام آشنا شدم...ایشون قراره توی پایان نامه ام بهم کمک کنه!
فرخنده ابروانش را بالا برد و سری تکان داد سپس زیر لب گفت : که اینطور...
فرزانه از نگاه های عمیق فرخنده معذب شده بود ، سرش را پایین انداخت و در دل آرزو کرد بهرام زودتر بیاید و همین طور هم شد ، بهرام درحالیکه از پله ها پایین می آمد ، کاغذهای در دستش را بالا برد و گفت : بفرمایید فرزانه خانم...اینم از ترجمه ای که می خواستید!!
فرزانه با صدای لرزانی گفت : وای ببخشید...شما رو توی زحمت انداختم ...!!
فرخنده نیم نگاهی به صورت گرد فرزانه انداخت ،گونه هایش به سرخی گرایید بود ...
فرخنده به بهرام که به سمت آنها می آمد نیم نگاهی انداخت و سپس زیرکانه گفت :
- بهرام جان...این خانم جوان رو بمن معرفی نکرده بودی!
بهرام کاغذها را به دست فرزانه داد سپس با شرمندگی خطاب به مادرش گفت : اصلا حواسم نبود ...ببخشید...ایشون فرزانه خانم دختر دایی....
فرخنده نگذاشت بهرام حرفش را به پایان برساند ، خندید و در ادامه حرف پسرش گفت : سعید...!!
بهرام با تعجب گفت : شما از کجا می دونستید؟!
فرخنده به سمت فرزانه رفت و دستش را با مهربانی روی شانه های ظریف او گذاشت سپس گفت :
- خودم ازش پرسیدم...
بهرام چیزی نگفت و فقط لبخند زد . فرزانه که تمام مدت نگاهش روی متن کاغذها بود سرش را بالا آورد و با هیجان گفت :
- وای....خیلی خوب ترجمه شده...واقعا ممنونم.
بهرام گردنش را کج کرد و با حوصله گفت : خواهش می کنم....من که کاری نکردم...هر وقت مشکلی داشتید کافیه بمن زنگ بزنید.
فرزانه سرش را تکان داد و کاغذ ها را خم کرد و درون کیفش گذاشت سپس صورتش را جلو برد و گونه فرخنده را بوسید، فرخنده نگاه تحسین آمیزی به او انداخت و گفت : چند سالته عزیزم؟!
فرزانه لبخند کشداری زد و با شیرینی خاصی گفت :
- بیست و یک سالمه...
فرخنده خندید و گفت : بهت میاد بیشتر داشته باشی...
فرزانه با شنیدن این حرف کمی جای خورد سپس درحالیکه مشخص بود کمی ناراحت شده است ، شالش را جلو تر اورد و با دستپاچگی گفت :
- من دیگه میرم.. . ببخشید که مزاحم شدم...
بهرام جلو آمد و گفت : این چه حرفیه...شما مراحمید...
فرخنده سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت : بله...تو مراحمی عزیزم...
فرزانه لبخند کمرنگی زد و به سمت درب رفت ، بهرام سوئیچ را در دستش چرخاند و گفت : صبر کنید می رسونمتون...
و به سمت او رفت ولی فرزانه مانع شد و گفت در وسط راه باید به جایی سر بزند و خودش می رود ولی بهرام دوباره اصرار کرد و گفت :
- آخه داره برف بیاد...ماشین گیرتون نمیاد!
فرزانه لبخند دلنشینی زد و گفت : شما نگران نباشید...!
و بعد از اینکه بار دیگر با فرخنده خداحافظی کرد از خانه بیرون رفت ، بهرام در را پشت سر او بست و درحالیکه خوشحال به نظر می رسید با لبخندی برلب به سمت مادرش آمد . فرخنده روی کاناپه نشست و از بهرام هم خواست کنارش بنشیند سپس بی مقدمه گفت :
- ازش خوشت می یاد؟
بهرام نیشخندی زد و با تعجب گفت : چی؟! از کی؟!
فرخنده یک ابرویش را بالا برد و با ناباوری گفت : یعنی تو نمی دونی دارم درباره کی حرف می زنم؟!!
بهرام درحالیکه هنوز نیشش باز بود گفت : نه...ببینم....نکنه منظورت....
فرخنده حرف او را کامل کرد : فرزانه...میگم به نظرت چطوره؟ من که فکر می کنم دختر خوبی باشه...پدر و مارش چکارن؟
بهرام آهی کشید و گفت : مامان من نمیخوام دیگه ازدواج کنم...!
فرخنده اخمی کرد و گفت : یعنی چی؟ یکبارم با انتخاب من زندگیت رو پیش ببر...اونوقت ببین پشیمون میشی یا نه...
بهرام نگاهش را به سرامیک های کف سالن دوخت و گفت : چشماش منو یاد دلربا می اندازه...
فرخنده با عصبانیت گفت : هیچ چیزش به دلربا ربطی نداره...این تویی که خیالبافی می کنی!
بهرام با پریشانی از جای برخاست و به سمت پله ها رفت ، فرخنده خطاب به او گفت :
- نگفتی....پدر و مادرش چکارن؟
بهرام نفسش را با کلافگی بیرون داد و گفت : مادر و پدرش الان خارج هستن...اون تنها زندگی می کنه!
فرخنده سرش را از تعجب تکان داد و بالارفتن بهرام از پله ها را تماشا کرد...
***
دلبر شالش را به سر کرد و درحالیکه در آیینه خود را برانداز می کرد خطاب به مادرش که درآشپزخانه بود گفت :
- مامان من یه سر میرم تا این جلو و برمی گردم...
دلربا که گوشه هال نشسته بود و مشغول خواندن نیازمندی های روزنامه بود سر تا پای دلبر را نگاهی کرد و با تعجب گفت :
- کجا داری میری اول صبحی...؟!
دلبر با بی میلی جواب داد :میرم یه کم تنقلا ت بخرم...بدجور هوس چیپس و پفک کردم!
دلربا بلند شد و با حرص بازوی خواهرش را گرفت و گفت :
- من که می دونم هوس چی کردی...!!
دلبر چشم غره ای به او رفت و گفت : وای...ولم کن دلربا...چی میگی؟!!
دلربا با مهربانی به صورت ظریف و کم سن و سال خواهرش نگریست و گفت : تو نباید سیگار بکشی...باشه؟
دلبر سرش را پایین انداخت و گفت : زود برمی گردم...
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند از خانه بیرون رفت ، هنوز به سر کوچه اشان نرسیده بود که صدای مردی توجه او را به خود جلب کرد ، به سمت صدا برگشت و مرد مسن بسیار خوش پوشی را در کنار خود دید ، مرد که عینک دسته باریکی به چشم داشت ، لبخندی زد و گفت :
- شما خواهر خانم شکوری هستید؟!
دلبر اخمی کرد و متفکرانه به چهره خندان مرد نگریست سپس گفت : بله...شما ؟؟
مرد نفس راحتی کشید و با اندوه گفت : من صمدی هستم...صاحب شرکتی که خواهرتون اونجا کار می کرد...!!!
ادامه دارد...
------------------------------

دلبر نگاه موشکافانه ای به او انداخت و گفت : آهان....پس شما همون آقایی هستید که اینقدر به خواهرم لطف داشتید!
آقای صمدی آهی کشید و گفت : من از وقتی که خواهرتون رفته ...حال خوشی ندارم...می دونم از دست من ناراحته! من ناخواسته باعث یه سری مشکلات واسش شدم...
دلبر نیشخندی زد و گفت : مشکلات؟!! شما باعث شدید اون از شوهرش جدا بشه...!!
آقای صمدی سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت : من اینجا اومدم تا سوء تفاهمات رو برطرف کنم...میشه آدرسی از شوهر خواهرتون بمن بدید ؟
دلبر سرش را با تاسف تکان داد و گفت : الان دیگه خیلی دیر شده...بهتره شما هم برید!!
آقای صمدی با پریشانی دستانش را بالا برد و گفت : نه نه...دیر نشده...من همه چیز رو واسه شوهر خواهرتون توضیح میدم....
دلبر با عصبانیت گفت : اون دیگه شوهر خواهر من نیست...دو ماه و خورده ایه که از هم جدا شدند...
آقای صمدی نگاه ملتمس اش را به دلبر دوخت و گفت : لطفا...آدرسش رو بمن بدید!! فقط کافیه اون آدرس رو بمن بدید...من تلاشم رو می کنم!!
دلبر با کلافگی دستش را دراز کرد تا آقای صمدی کاغذ و خودکاری به او بدهد ، آقای صمدی وقتی متوجه رضایت دلبر شد با ذوق فراوان کاغذی به او داد و خواست که آدرس دقیق منزل شوهر خواهرش را بنویسد سپس کاغذ را از دلبر گرفت و با خوشحالی آدرس روی آن را خواند وقتی چشمش به کلمات انتهای آدرس افتاد با تحکم زیر لب گفت : بهرام آریایی...!!
دلبر سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد و گفت : بله...فعلا خداحافظ....
و بدون اینکه لحظه ای منتظر بماند از انجا دور شد ، آقای صمدی با خوشحالی به طرف ماشین اش رفت تا زودتر خودش را به آدرسی که روی کاغذ نوشته شده بود برساند...
***
بهرام جعبه کادوی کوچکی که رو به رویش بود را برداشت ،دستانش از هیجان می لرزید اینکه دوباره به عشق اجازه ورود به قلبش را بدهد او را پریشان ساخته بود ، نگاه مضطربش را به ورودی کافی شاپ انداخت ، فرزانه درحالیکه مانتوی شیری رنگی پوشیده بود با نگاهش به دنبال او بود ، با عجله جعبه را درون جیب کتش گذاشت و درحالیکه لبخند تصنعی بر لب داشت برای او دست تکان داد ، وقتی فرزانه متوجه او شد با چهره ای خندان به سمت میزش آمد و گفت :
- واو....آقا بهرام...امروز چه خبره؟!
بهرام تبسمی کرد و با خجالت گفت : سلام...خوشحالم که اومدید...
فرزانه یکی از صندلی ها را بیرون کشید و روی آن نشست سپس درحالیکه کیفش را روی میز می گذاشت گفت :
- مگه میشه دعوت مرد جذابی مث شما رو رد کرد؟!
بهرام نیشخندی زد و گفت : اختیار دارید فرزانه خانم...
فرزانه چشمانش را درشت کرد و گفت : مگه دروغ میگم؟!
بهرام شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت : پایان نامتون چطور پیش میره؟
فرزانه با ناراحتی گفت : هنوز خیلی کار داره....یه چند جایی هم بازم باید روی کمک شما حساب کنم...
بهرام با مهربانی گفت : حتما...بیارید برام تا ترجمه کنم!
فرزانه نیشخندی زد و گفت : توی راه همش داشتم به این فکر می کردم که واسه چی ازم خواستید بیام اینجا...بعد با خودم گفتم حتما می خواید دستمزد کارتون رو بگیرید...
بهرام با لحنی شمرده گفت : نه...این چه حرفیه؟ درسته که من مشغله کاری دارم ولی فقط به این خاطر که شما آشنای سعید هستید کارتون رو انجام دادم...من به سعید خیلی مدیونم...
فرزانه لبخند محوی زد و به محتویات سینی که گارسون روی میز گذاشت نگریست سپس سرش را بالا آورد و با هیجان گفت :
- اسپرسو؟!!!
بهرام لبخندی زد و گفت : می دونستم خیلی دوست دارید...
فرزانه فنجان قهوه اش را برداشت و گفت : حالا نگفتید این همه دست و دلبازی واسه چیه؟
بهرام نفس عمیقی کشید سپس درحالیکه سعی می کرد نگاهش کمتر با نگاه فرزانه برخورد کند گفت :
- فرزانه خانم...من زیاد عادت ندارم که مقدمه چینی کنم...نمی دونم....چه جوری بگم...من قبلا یک بار ازدواج کردم که متاسفانه به جدایی ختم شد...زنم رو خیلی دوست داشتم ولی اتفاقاتی افتاد که دیگه نمی تونستیم با هم زندگی کنیم و ....
فرزانه حرف او را قطع کرد و گفت : دلربا...
بهرام با تعجب به او نگریست و گفت : چی؟!
فرزانه لبخندی زد و گفت : دلربا...!! اسم زنتون دلربا بود....
بهرام با حیرت گفت : شما از کجا می دونید؟!!
فرزانه سرش را پایین انداخت و گفت : خب...سعید قبلا درباره زندگی شما بمن گفته بود...
بهرام سرفه کوتاهی کرد و نیم نگاهی به فرزانه که با کنجکاوی به او می نگریست انداخت ، سپس گفت :
- خب...مثل اینکه شما درباره زندگی من خیلی چیزا می دونید...
فرزانه لبخند کشداری زد و گفت : حرف اصلتون رو بزنید...
بهرام گوشه لبش را گاز گرفت و با اضطرابی که در صدایش مشهود بود گفت :
- من....من توی این چند روز داشتم به این فکر می کردم که شاید بتونم با ...با شما...البته اگه موافق باشید...یه شروع تازه داشته باشم...
فرزانه که در تمام مدت با ناباوری به حرفهای بهرام گوش می داد ، پوزخندی زد و گفت :منظورتون اینه که می خواید ...
بهرام میان حرف او پرید و گفت : می خوام بیشتر با هم آشنا شیم...و اگه هر دومون از همدیگه خوشمون اومد مادر و پدر شما هم تشریف بیارند تا من رسما به خواستگاری تون بیام...
فرزانه که از شادی در پوست خود نمی گنجید جیغ کوتاهی کشید و گفت : حتما...حتما...
بهرام با تعجب به او نگریست و گفت : یعنی موافقید؟!
فرزانه لبخند رضایت بخشی زد و گفت : خب...راستش رو بخواید من از همون روزی که شما رو دیدم ازتون خوشم اومد...من موافقم...
بهرام لبخند محوی زد و دستش را درون جیب کتش برد سپس جعبه را بیرون آورد و مقابل فرزانه گذاشت ، فرزانه آن را برداشت و درحالیکه با تعجب به آن می نگریست گفت :
- این چیه...؟!!
بهرام با ملایمت گفت : این یه نشونه برای آغاز رابطه ماست...اگه قبول کنید ممنون میشم...
فرزانه نگاهش را به جعبه انداخت و آن را باز کرد انگشتری زیبایی در آن بود ، تشکری کرد و آن را درون انگشتش فرو برد سپس درحالیکه با خوشحالی به آن می نگریست زیر لب گفت : فوق العاده س....!!!
بهرام سرش را با رضایت تکان داد و مشغول خوردن قهوه شدند ، یک ساعتی را با هم درمورد علایق شان صحبت کردند و بعد از آن هریک دنبال کارهای خود رفتند ، بهرام آن روز کار ترجمه نداشت بنابراین تصمیم گرفت بجای اینکه در خیابانهای شهر بچرخد به خانه برگردد ، وقتی مقابل خانه پارک کرد نگاهش به مرد مسنی افتاد که کاغذ به دست مقابل درشان ایستاده بود و از چهره اش آنطور به نظر می آمد که در فشار دادن زنگ آیفون مردد است ، بهرام ماشین را خاموش کرد و به سمت خانه قدم برداشت ، وقتی درست پشت سر مرد قرار گرفت ، گفت:
- ببخشید با کسی کار دارید؟!
مرد هراسان به عقب برگشت و نگاهی به او انداخت سپس گفت : من با آقای آریایی کار دارم...با آقای بهرام آریایی!
بهرام تبسمی کرد و گفت : بفرمایید...خودم هستم!
مرد سر تا پای او را از نظر گذراند سپس درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت :
- من صمدی هستم.... همون مردی که باعث جدایی شما و همسرتون شدم...
بهرام اخمی کرد و با ناراحتی گفت : چی؟! پس اون مردی که پولش از من بیشتر بود تو هستی...هان؟
آقای صمدی آهی کشید و گفت : اومدم بگم که همسرتون اصلا به شما خیانت نکرده...هیچ مرد دیگه ای توی زندگیش نبود...من ...من فقط چون شباهت زیادی به دختر از دست داده ام داشت بهش محبت می کردم...گاهی اوقات به خونه می رسوندمش و ...
بهرام عصبانی شد و گفت : اینا رو داری چرا بمن میگی؟ هان؟ الان چه توفیقی می کنه بدونم شما با اون چه رابطه ای داشتید؟! ما خیلی وقته از هم جدا شدیم...
آقای صمدی خواست چیزی بگوید ولی لب برچید ، دستان چروکیده و لرزانش را به دست بهرام رساند و سعی کرد اطمینان او را به خود جلب کند ، بهرام نگاهی عمیقی به چشمان ملتمس مرد انداخت و گفت :
- خودتون رو خسته نکنید...من و دلربا خیلی وقته که راهمون از هم جدا شده...!!
آقای صمدی ضجه ای زد و گفت :خواهش می کنم...خواهش می کنم تجدید نظر کنید...من مطمئنم همسرتون هنوز به شما علاقه داره...من ناخواسته باعث جدایی شما شدم...لطفا منو ببخشید...به همسرتون رجوع کنید...
بهرام میان حرفش پرید و گفت : بس کنید...دیگه ادامه ندید...من خیلی وقته دیگه به گذشته ام فکر نکردم...
آقای صمدی بدون توجه به او گفت : اگه شما دوباره بهم برگردید...خیال من راحت میشه...من خیلی رنج می کشم که باعث جدایی تون شدم....خواهش می کنم...خواهش می کنم...
قلب بهرام لرزید ، احساس کرد هنوز جای دلربا در قلبش خالی ست ، آماده بود که بگوید : باشه...باشه...من همین امشب دنبال دلربا میرم و ازش میخوام که دوباره زندگیمون رو شروع کنیم...
ولی هنوز این را نگفته بود که صدای زنگ موبایلش باعث شد آقای صمدی دست از التماس کردن بردارد ، بهرام نگاه پریشانش را به شماره فرزانه که روی نمایشگر موبایل افتاده بود انداخت سپس نیم نگاهی به آقای صمدی کرد و با ناراحتی گفت :
- نه....دیگه دیر شده...من...من با کس دیگه ای آشنا شدم...
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند با شرمندگی به داخل خانه رفت ، آقای صمدی با درماندگی پشت درب نشست و در فکر فرو رفت...
***
بهرام از لحظه دیدار با آقای صمدی همانطور در فکر بود ، حتی گاهی حرف های مادرش را در حین شام خوردن متوجه نمی شد ، فکرش مشغول بود و دلش می خواست دوباره به دلربا رجوع کند ولی از اطرافیانش می ترسید ...
از شماتت دوباره مادرش می ترسید ...از شکستن قولی که امروز به فرزانه داده بود می ترسید....از شکست دوباره می ترسید...نمی خواست که دوباره به راه اشتباه برود ، احساساتی شده بود و در هر لحظه به دلربا فکر می کرد ، بعد از خوردن شام یک راست به اتاقش رفت و گوشی تلفن را برداشت ، قلبش به شدت می تپید ، با دستانی لرزان شماره منزل دلربا را گرفت ، چند بوق به گوشش رسید و انتظارش برای شنیدن صدایی آشنا بسیار طولانی شد خواست گوشی را سر جایش بگذارد که صدای خسته فرنگیس را شنید :
فرنگیس: بله؟بفرمایید...
بهرام : الو...؟ سلام فرنگیس خانم...
فرنگیس: شما....؟!
بهرام : منم...بهرام...
فرنگیس: تو؟! واسه چی زنگ زدی؟!
بهرام : می تونم با دلربا صحبت کنم؟
فرنگیس: نه...!!!!!
بهرام : چرا؟!
فرنگیس: بعد از دوماه زنگ زدی اینجا که چی؟! دلربا دیگه باهات کاری نداره....
بهرام : من میخوام بگم که بخاطر تهمتی که به دلربا زدم خیلی معذرت میخوام...فکر می کردم اون با مرد دیگه ای....
فرنگیس: بسه!!! لطفا دیگه اینجا زنگ نزن...
بهرام : فرنگیس خانم...چرا اینطوری با من حرف می زنید؟! لطفا گوشی رو بدید به دلربا تا باهاش حرف بزنم...باید بگم که پشیمونم!
فرنگیس: تو دیگه واسه دلربا مردی....دیگه اینجا زنگ نزن...نمی خوام بازهم دخترم رو ناراحت ببینم...برو به عروس جدیدت برس!
بهرام : الو...الو...فرنگیس خانم؟!!!
صدای بوق ممتد در گوش بهرام پیچید ، گوشی را با ناراحتی سر جایش گذاشت ، به خاطر اینکه به آنجا زنگ زده بود احساس پشیمانی می کرد ، زیر لب آهی گفت و چراغ اتاق را خاموش کرد...
ادامه دارد...

دلربا با کلافگی گوشه هال نشست و گفت : مامان...بگو بره...!!
فرنگیس چادرش را روی سر جلوتر آورد و با پریشانی گفت : آخه چی بهش بگم....؟!
دلربا آهی کشید و با درماندگی گفت : من دیگه به اون شرکت برنمی گردم...موندم این پسره چرا اینقدر سمجه؟!
فرنگیس به بیرون اشاره کرد و گفت : درست نیست خودت رو قایم کنی...برو باهاش حرف بزن...من که هرچی گفتم باز اصرار کرد میخواد با خودت صحبت کنه...
دلربا با بی میلی بلند شد و مانتویش را به تن کرد همانطور که روسری به سر می گذاشت به ساعت دیواری نگاه کرد ، 5:30 را نشان می داد ، نفس عمیقی کشید و به سمت حیاط رفت وقتی به جلوی در رسید پیمان را دید که با اضطراب در کوچه قدم می زند به آرامی صدایش زد و منتظر شد تا او به سمتش بیاید وقتی پیمان به او رسید دلربا بدون اینکه لحظه ای معطل کند گفت :
- من به شرکت برنمی گردم آقای صمدی...
پیمان نگاه خسته اش را به دوخت و با التماس گفت : لطفا برگردید...
دلربا با عصبانیت گفت : همین که گفتم...دیگه حوصله حرف مردم رو ندارم!
پیمان سرش را تکان داد و با شرمندگی گفت :می دونم...می دونم باعث خیلی از سوءتفاهم ها شدیم...ولی اگه برگردید دل یه پیرمرد رو شاد می کنید...
دلربا چیزی نگفت و با نگاه غمبارش به او نگریست. پیمان دستانش را به هم مالید و با نگرانی گفت :
- اون مدتی که شما توی شرکت کار می کردیدحال بابام خیلی خوب شد

/ 0 نظر / 65 بازدید