رمان عاشق بودیم قسمت 22

آقای صمدی : دانیال جان، دلربا کجاس؟
دانیال : توی اتاقشه...
آقای صمدی : برو صداش کن واسه نهار...اما نگو که آقا بهرام اینجاس، باشه؟
دانیال : باشه.
وقتی دانیال رفت ، آقای صمدی همراه بهرام به سمت میز غذاخوری رفت ، دلبر بشقاب جدیدی بین بشقاب هایی که روی میز بود گذاشت و به بهرام که تازه به آن سمت آمده بود نگریست و گفت :
- اینم واسه شوهر خواهر عزیزم...
بهرام لبخند تلخی زد و پشت میز نشست ، آقای صمدی و دانیال هم نشستند ، دلبر ظرف خورش ها را روی میز گذاشت و مادرش را صدا زد سپس پشت میز نشست و با خوشحالی به بهرام که سرش را پایین انداخته بود نگریست . پیمان و فریماه هم در حالیکه دست در دست داشتند پشت میز نشستند ، پیمان با دیدن بهرام بلند شد و سلام داد سپس گفت :
- پس شما آقا بهرام هستید؟
بهرام با ناراحتی گفت : بله...
پیمان لبخندی زد و گفت : دلربا همیشه از خوبی های شما واسه ما میگه...
بهرام با تعجب به پیمان نگریست و خواست چیزی بگوید که فرنگیس با دیس برنج به سمت میز آمد ، آن را روی میز گذاشت و درحالیکه روی صندلی می نشست نگاهش به بهرام افتاد ، اخمی کرد و خطاب به آقای صمدی گفت :
- پس مهمونت این بود؟
و خواست از پشت میز بلند شود و برود که آقای صمدی با عصبانیت گفت : بشین...!!!
همه با تعجب به آقای صمدی نگریستند حتی پیمان هم در این سالها خشم پدرش را ندیده بود و از اینکه او با چنین تحکمی صحبت می کرد بسیار تعجب کرده بود ، فرنگیس با ناراحتی سر جایش نشست و به آقای صمدی نگاه کرد.
آقای صمدی آهی کشید و گفت : دوست دارم موقع غذا خوردن همه اعضای خانواده دور هم باشن!
سپس نگاهی به صندلی ها کرد و صندلی کنار بهرام را خالی دید با کنجکاوی گفت : پس دلربا کجاس؟
دلربا که در حال پایین آمدن از پله ها بود صدای آقای صمدی را شنید ، درحالیکه می خندید گفت : من اینجام...ببخشید دیر اومدم! خواب بودم...
سپس در حالیکه به سمت میز آمد گفت : غذا چی داریم؟
و نگاهش روی ظرف های خورش افتاد و با خوشحالی گفت : قیمه بادنجون!...خیلی دوس دارم...
سپس به سمت صندلی خالی رفت ، هنوز دو سه قدمی باقی مانده بود تا به صندلی برسد که نگاهش به بهرام که بر صندلی کناری نشسته بود افتاد ، ناگهان ایستاد و به مادرش و آقای صمدی نگریست ، آقای صمدی با لبخند به او می نگریست ، بهرام بلند شد و سلام داد ، دلربا اخمی کرد و خواست برگردد که آقای صمدی سرش داد کشید :
- بشین سرجات....!!!!!!!!!!!!!!!
تمام بدن دلربا با شنیدن صدای بلند آقای صمدی لرزید با ناراحتی به او نگریست و گفت :
- اشتهام کور شد...میرم توی اتاقم!
آقای صمدی : هیچ جا نمیری...بشین سر جات!
بهرام : مث اینکه من برم بهتره...دارم باعث ناراحتیتون میشم.
دلربا : آره...همین الان برو!
آقای صمدی : هیچ کس هیچ جایی نمیره...بشینین و غذاتون رو بخورید...!!
دلربا : ولی من...
آقای صمدی : همین که گفتم!!!!
دلربا با حرص به سمت صندلی برگشت و آنجا نشست ولی خیلی عصبی به نظر می رسید و درحالیکه برای خود غذا می ریخت دستانش به شدت می لرزید ، بهرام نیم نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت :
- نمی خواستم ناراحتت کنم...
دلربا بی آنکه نگاهی به او بیندازد گفت : ولی کردی...
دلبر که مشغول نگاه کردن به آن دو بود به دلربا گفت : ببینم ...گریه کردی؟
دلربا که انتظار شنیدن چنین حرفی را از جانب خواهرش نداشت با تعجب گفت : گریه؟ ...نه...
دلبر با بدجنسی گفت : پس چرا چشمات پف کرده؟!
دلربا با صدایی لرزان که دروغ بودن سخنش را برملا می کرد گفت : گفتم که...خواب بودم!
دلبر نیشخندی زد و گفت : چقدر هم که تو ظهر ها می خوابی!!!
دلربا نگاهی حاکی از عصبانیت به او انداخت طوریکه دلبر دیگر چیزی نگفت و مشغول غذا خوردن شد . وقتی همه غذا یشان را خوردند ، دلربا از جای برخاست و با ناراحتی خطاب به آقای صمدی گفت : حالا می تونم برم؟
آقای صمدی خندید و گفت : نه...!!!!
سپس به دلبر اشاره کرد تا ظرف های روی میز را جمع کند ، فریماه هم بلند شد و به او کمک کرد ، پیمان و دانیال هم به سمت اتاق نشینمن رفتند تا مسابقه فوتبالی که قرار بود از تلویزیون پخش شود را تماش کنند. فرنگیس با ناراحتی به شوهرش نگریست و گفت : من می تونم برم؟
آقای صمدی سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد و به دلربا و بهرام نگریست که مانند دو دوشمن تشنه به خون هم ، کنار یکدیگر نشسته بودند ، هیچ کدام با دیگری صحبت نمی کرد و نگاه هر دویشان به سرامیک های کف سالن بود. آقای صمدی بلند شد و درحالیکه به سمت آشپزخانه می رفت تا ناراحتی او را از دلش درآورد خطاب به بهرام و دلربا که هنوز روی صندلی هایشان نشسته بودند گفت :
- حالا راحتید که باهم حرف بزنید...
دلربا زیر لب گفت : من که حرفی ندارم...!!!!!!!
بهرام با ناراحتی به او نگریست و گفت : من خیلی حرف باهات دارم...

دلربا پوزخندی زد و گفت : بگو...می شنوم!
بهرام : من تازه فهمیدم که سعید چه جور آدمیه...حالا می دونم هر چی درباره تو بهم گفته دروغه...
دلربا : اینا رو که بهم گفتی...
بهرام : می خوام منو ببخشی...
دلربا : گفتم که بخشیدمت...!
بهرام : من اینطور فکر نمی کنم...
دلربا : ببینم ...بخشیدن یعنی اینکه باید مثل قبل دوستت داشته باشم؟! تو منتظر اینی؟
بهرام : خب...ازت می خوام برگردی پیشم...قول می دم دیگه ناراحتت نکنم...قول می دم که...
دلربا : لطفا بس کن...!! من دوبار یه اشتباه رو نمی کنم..و...و...ازدواج من و تو یه اشتباه بود!!!
بهرام : چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی؟!
دلربا : من اینطوری هستم...
بهرام : تظاهر نکن...تو اصلا عوض نشدی...هنوزم همون دلربایی هستی که می شناختم...
دلربا : ولی تو اون مردی که سه سال پیش عاشقش شدم نیستی!!!
دلربا با عصبانیت از جای بلند شد و خواست برود که بهرام گفت : اجازه بده گذشته ای که با هم داشتیم ادامه پیدا کنه...
دلربا به سمت او چرخید و با حرص گفت : دلت رو خوش نکن که این اتفاق بیفته...من خواستگارهای زیادی دارم که همین روزا به یکیشون جواب مثبت میدم!!!
بهرام احساس حقارت کرد ، با این حرف غرورش جریحه دار شد ، اصلا انتظار نداشت که دلربا آنطور سرد و بی احساس با او برخورد کند ، لبخند محوی زد و سعی کرد ناراحتی اش را پنهان کند ، قصد بیرون رفتن از خانه را کرد که صدای آقای صمدی را از پشت سر شنید :
- بهرام جان...!
بهرام ایستاد و منتظر شد تا آقای صمدی از انتهای راهرو به سمتش بیاید ، وقتی مقابل هم قرار گرفتند آقای صمدی گفت :
- چی شد؟ باهاش حرف زدی؟
بهرام چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد ، آقای صمدی با نگرانی گفت : خب...؟!
بهرام آهی کشید و گفت : اون اصلا نمی خواد دیگه بمن فکر کنه...گفت که به یکی از خواستگار هاش همین روزا بله رو می گه....!!
آقای صمدی با تعجب سرش را تکان داد و گفت : که اینطور!!
بهرام زیرلب با صدایی خاموشی خداحافظی کرد و خواست برود که آقای صمدی گفت :
- فاصله ، دوست داشتن رو کمرنگ نمی کنه....ولی مطمئن باش که دلتنگی رو بیشتر می کنه!!
سپس در مقابل نگاه کنجکاو بهرام تکه کاغذی از جیبش بیرون آورد و به دست او داد سپس گفت :
- این ساعت هایی که دلربا کلاس داره...فردا صبح هم ساعت 10 از خونه میره بیرون تا به کلاس شیرینی پزی بره!
بهرام کاغذ را گرفت و به کلاس هایی که روی آن نوشته شده بود نگاهی گذرا کرد و با تعجب گفت :
- ولی دلربا که بیشتر اینا رو خودش بلده...!!! خیاطی...گلدوزی....
آقای صمدی خندید و گفت : آدم ها از تنهایی می ترسند...وقتی تو دلربا رو ترک کردی، اون تنها شد...به نظرت داره با تنهایی مبارزه می کنه؟
بهرام لبخند کمرنگی زد و با خوشحالی از آنجا رفت...
***
بهرام تمام شب را در اتاق خوابش به دلربا فکر می کرد ، یعنی دلربا هنوز دوستش داشت؟!
با این فکر که فردا جواب این سوال را حتما از دلربا خواهد گرفت به خواب رفت ، صبح به محض بیدار شدن از خواب به حمام رفت و دوش آب گرمی گرفت ، لباس های مناسبی پوشید و شال گردنی که نیلوفر برایش بافته بود از کشوی لباس هایش بیرون آورد ، رج های آن را زیر انگشتش گذراند و خیلی آرام آن را به دور گردن پیچاند ، نگاهی به خود در آیینه انداخت ، یاد نوشته نیلوفر افتاد :
شال گردنی که برایت بافتم را وقت تنهایی هایت به دور گردن بیاویز...هر رج آن با عشق به تو بافته شده است پس مطمئن باش گرمای عشق در زمستان های ناکامی و اندوه تو را از گزند بلایا و ناراحتی ها دور می کند....عشقتان آنقدر زیباست که من دلگیر می شوم اگر حرمت آن را بشکنی...پس قوی باش و مبارزه کن...
لبخند کمرنگی روی لبان بهرام نشست زیر لب گفت : من مبارزه می کنم...من دلربا رو به دست بیارم ، چون می دونم که اونم منو دوست داره!
و با اعتماد به نفس از اتاقش خارج شد ، صبحانه را در کمال سکوت و آرامش خورد و حتی یک کلمه هم با مادرش درباره دیدار با دلربا صحبت نکرد ، فرخنده هم چیزی نپرسید ، وقتی از خانه بیرون رفت سوز سردی می وزید با عجله سوار ماشین شد و با نهایت سرعت به سمت خانه آقای صمدی براه افتاد وقتی آنجا رسید نیم ساعتی را درون ماشین منتظر ماند تا دلربا از خانه بیرون آمد.
مانتوی بلند و شکلاتی رنگی که پوشیده بود واقعا به او می آمد ، بهرام با خوشحالی از ماشین پیاده شد و دوان دوان به سمت دلربا رفت و صدایش کرد ، دلربا با شنیدن صدای او از سرعت قدم هایش کم کرد و به عقب برگشت . بهرام نفس زنان خود را به او رساند و سلام داد ، دلربا که از دیدن بهرام در آن وقت روز مقابل خانه شان تعجب کرده بود با بی میلی جواب سلام او را داد و بی آنکه لحظه ای معطل کند دوباره براه افتاد ، بهرام هم پشت سر او آمد ، دلربا که می توانست صدای نفس های بهرام را از پشت سرش بشنود با کلافگی ایستاد و به سمت او برگشت سپس گفت :
- چرا داری دنبال من میای؟!
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : دنبال یه فرصتم...
دلربا دست به کمر شد و گفت : که چی بشه؟
بهرام مقابل او زانو زد و نگاه گریانش را به آن دو چشم عسلی و مغرور دوخت سپس با صدایی لرزان گفت :
- تا جبران کنم...همه بدی هامو جبران کنم...تا زندگی واست بسازم که همیشه می خواستی...تا عشقی بهت بدم که همیشه دنبالش بودی...تا شوهری بشم که همیشه آرزوش رو داشتی...
دلربا که با اینکار بهرام تحت تاثیر قرار گرفته بود ، به زحمت توانست مانع ریزش اشک هایش شود با بغضی آشکار گفت :
- دیگه نمی خوام...
بهرام دست او را گرفت و در حالیکه می فشرد گفت : دلم واسه اون خونه ای که تو خانومش بودی تنگ شده دلربا...باور کن که بدون تو هیچم...
دلربا دستش را از میان دستان گرم و آشنای بهرام بیرون کشید ، خواست چیزی بگوید ولی نگفت...
بهرام لرزش لب های او را دید ولی نفهمید که چرا حرف دلش را به زبان نیاورد ، دلربا چند قدم از او فاصله گرفت و خواست برود که بهرام بلند شد و گفت :
- هنوزم منو دوس داری؟
دلربا سرش را پایین انداخت و بی آنکه چیزی بگوید رفت...
ادامه دارد...



زدیک ظهر بود که بهرام به خانه برگشت ، بعد از اینکه دست و صورتش را شست کاغذهایی که آن روز قرار بود به شرکت برود را داخل کیف سامسونت خود گذاشت و به سمت سالن حرکت کرد ، خواست به آشپزخانه برود که صدای نواختن پیانو از سالن پذیرایی به گوش رسید با تعجب به سمت صدا رفت و مادرش را پشت پیانو دید که مشغول فشردن دکمه های سفید و سیاه پیانو بود ، چشمانش از خوشحالی برقی زد و با هیجان گفت :
- پس بالاخره اومد؟!!
فرخنده خندید و از پشت پیانو بلند شد سپس گفت : آره...اومد.
بهرام به سمت پیانو رفت و روی بدنه سیاه و بدون خط آن دست کشید سپس گفت : کِی اومد؟!!!
فرخنده درحالیکه به طرف آشپزخانه می رفت گفت : امروز صبح...
بهرام پشت سر مادرش وارد آشپزخانه شد و گفت : دیگه داشتم ناامید می شدم...مش سلیمون قرار بود یه ماه پیش اینو بفرسته!
فرخنده ظرف خورش را روی میز گذاشت و درحالیکه به بهرام اشاره می کرد برای خودش برنج بریزد گفت :
- مش سلیمون دیگه سنش خیلی بالا رفته ...حواس نداره طفلکی...
بهرام سرش را به نشانه تایید تکان داد و مشغول کشیدن برنج شد ، نهار را خیلی سریع خورد و با پوشیدن لباسهایش آماده رفتن شد که فرخنده کت بلندی به او داد و گفت :
- اینو بپوش...هوا خیلی سرده.
بهرام کت را از مادرش گرفت و پوشید سپس در حالیکه کیفش را به دست گرفته بود از خانه خارج شد ، حدود دوساعتی در شرکت معطل شد ، تمام مدت مشغول بحث کردن با کارفرمایش بود و آخر سر هم حرف خود را در مورد دست مزد به کرسی نشاند و خوشحال بخاطر این پیروزی از شرکت بیرون آمد ، هوا رو به تاریکی می رفت و طبق لیستی از کلاسها که آقای صمدی به دستش داده بود دلربا تا یک ساعت دیگر از کلاس به خانه برمی گشت ، بنابراین با عجله به سمت گلفروشی رفت هر گلی که انتخاب می کرد با گلهای دیگری که در گل فروشی بود زیبا نمی شد پس از وسواس زیبا در انتخاب یک دسته گل عاقبت به شاخه گلی رز قرمز رضایت داد و با همان یک شاخه گل از گل فروشی بیرون آمد ، به محض اینکه ماشین را روشن کرد پایش را روی پدال گاز فشرد و تا جایی که امکان داشت با سرعت رانندگی کرد تا خودش را به مقابل خانه دلربا برساند .
نیم ساعت بعد مقابل خانه ایستاده بود ولی هوا خیلی سرد شده بود و نفس گرمش هم نمی توانست دستان کرخ و سرمازده اش را تسکین دهد ، به شاخه گلی که در دستش بود نگریست و زیر لب گفت :
- میشه که امشب دلربا منو ببخشه؟
لبخند تلخی زد و به در خانه خیره شد ، در فاصله چهار متری ، رو به روی خانه پشت ستون تیر برقی ایستاده بود و منتظر بود تا دلربا از راه برسد ، دیری نپایید که قامت ظریف زنی از انتهای خیابان به چشمش خورد ، منتظر شد تا زن نزدیک تر شود حالا مطمئن بود که آن زن خود دلربا است ، دلربا بی توجه به اطرافش مقابل در خانه ایستاد و کیفش را باز کرد تا کلید خانه را از آن بیرون بیاورد ، این بهترین فرصت بود که بهرام به سمتش برود و دوباره از او بخواهد که به نزدش برگردد بهرام نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرون آمد هنوز قدمی برنداشته بود که ماشین شیک و مدل بالایی کنار دلربا توقف کرد و زن و مرد میانسالی همراه با راننده که مرد جوانی بود از آن پیاده شدند ، بهرام به دلربا نگریست تا عکس العمل او را ببیند ، گویی دلربا آنها را می شناخت ، به گرمی مشغول خوش و بش با آنها شد و در را برای ورودشان باز کرد ، نگاه بهرام به دسته گلی که در دست مرد جوان بود افتاد ، زیر لب با خود گفت :
- یعنی...یعنی این همون خواستگاری بود که دلربا ازش می گفت؟!
لحظه ای در بهت بود ولی با بسته شدن در خانه و سوز سردی که به صورتش خورد به خود آمد شاخه گل را محکم در در دست فشرد و با ناراحتی گفت :
- چرا همش فکر می کردم که دلربا درباره خواستگارش دروغ گفته؟! لعنت به من....
و درحالیکه نگاهش را روی آسفالت ثابت کرده بود به سمت ماشینش رفت و سوار آن شد ولی آنقدر پریشان بود که حوصله رانندگی نداشت ، مقداری از مسیر را که طی کرد ، ماشین را گوشه ای از خیابان متوقف ساخت و از آن پیاده شد ، دانه های برف همراه باد به این سمت و آن سمت می رفتند ، گاهی به صورتش می خوردند و گاهی درون چشمش می رفتند ، بهرام کنار خیابان راه رفت ، تازه سر شب بود ولی بخاطر بارش برف خیابان ها خلوت شده بودند ...
صدای مرد لبو فروش از کناری به گوشش رسید :
- بیا لبو ...لبوی داغ دارم...بیا...
بهرام بی توجه به فریاد های مرد ، از آنجا گذشت ، یک پل هوایی از دور به چشمش خورد ، پاهایش از سرما بی حس شده بود ولی بهرام می خواست راه برود ، شاید می خواست فرار کند ...از خودش ، از دلربا ، از گذشته مشترکشان ، از عشق...
دستش را دراز کرد تا نرده کنار پل را بگیرد ، یک پله بالا رفت ، دو پله و آنقدر پله ها را بالا رفت که به آخرین پله رسید ، حالا روی پل ایستاده بود ...
پل خلوت و متروک به نظر می آمد و رد سفیدی از برف ، کف آن را پوشانده بود گویی ساعتی می شد که هیچ عابر خسته ای از آنجا رد نشده بود ، بهرام روی برف ترد زیر پایش جلو رفت ، هاله ای از اشک چشمانش را پوشاند و بی اختیار گریست ، به کنار نرده رفت و از آنجا به ماشین هایی که با سرعت زیاد از زیر پل می گذشتند نگریست ، باد وحشی با هر بار وزیدن روی تمام بدنش لرزه می افکند و نگاه بهرام هنوز روی ماشین ها ماسیده بود .
دستش را در جیب فرو برد و شاخه گل را بیرون آورد ، در حال پژمرده شدن بود...
دست روی گلبرگ های لطیف آن کشید ، بدن دلربا هم همانقدر لطیف بود ...
با بغضی که در صدایش بود گفت : دلربا...خیلی دوست دارم...خیلی...
و مشغول پرپر کردن گل شد ، گلبرگ ها از آن ارتفاع می افتادند و با همراهی باد هر کدام یک سمت می رفتند ، یکی درون جوی آب افتاد و رفت ، آن احساسش بود که همیشه جاری بود ...
دیگری زیر تنه درختی افتاد و گلبرگ های دیگر را که با باد از نظرش ناپدید شدند گم کرد ، آخرین گلبرگی که در دستش بود را بوسید و رها کرد ، بر کف خیابان افتاد وچرخ ماشینی وجود شکننده آن را له کرد ...
اگه اونکه کنارته
تو رو بیشتر از من می خواد
اگه با همون راحتی
اگه باهات راه می یاد
اگه روزگار بد تو رو ازم گرفته
اگه خاطرات خوبمون
از خاطرم نرفته...
خوشبختیت آرزومه
حتی با من نباشی
حتی از خاطره هام جدام شی...

قطره های اشک یکی یکی از چشمانش سرازیر شد ، کاش در این سرما ، آغوش گرم دلربا را داشت که به آن پناه ببرد ولی افسوس که آغوش او را مرد دیگری تصاحب کرده بود...
بهرام خسته و بی نفس از پل پایین آمد و تا خیابانی که ماشینش را پارک کرده بود پیاده رفت ، با خودش عهد بسته بود که دیگر به دلربا فکر نکند با اینکه برای مردی چون او بسیار سخت بود ولی می دانست که اگر بخواهد می تواند گذشته شیرین خودش و دلربا را به دست فراموشی بسپارد ، وقتی سوار ماشین اش شد به این فکر کرد که حتما لیاقت داشتن دوباره دلربا را ندارد که خدا بار دیگر دیوار جدایی را بین آنها کشیده است ، اشک هایش دوباره سرازیر شد با صدایی لرزان و غمگین گفت :
- خدایا تنها عشق من دلرباهه.... عشقم رو به تو می سپارم...مواظبش باش و نذار هیچوقت خنده از لباش دور بشه...اگه بدون من خوشبخت تره نذار من با خودخواهیم خوشبختی رو ازش بگیرم...
بغض اجازه نداد بیشتر از آن چیزی بگوید ، ماشین را روشن کرد و براه افتاد ، وقتی به خانه رسید آنقدر خسته بود که بدون اینکه نگاهی به اطرافش بکند به سمت پله ها براه افتاد ولی هنوز به پله ها نرسیده بود که مادرش او را با نام صدا زد ، بهرام به سمت صدا برگشت و به مادرش که روی کاناپه کنار زنی نشسته بود نگریست ، بهرام به زن نگریست و سعی کرد چهره او را ببیند ولی او طوری نشسته بود که بهرام نمی توانست چهره اش را ببیند ، فرخنده از جایش بلند شد و گفت : می رم چایی بیارم...
بهرام بدون اینکه چیزی بگوید جلو رفت و خواست صورت زن را ببیند که او خودش بلند شد و به سمتش برگشت ...

ادامه دارد....


بهرام با دیدن فرزانه در خانه بسیار عصبانی شد و با ناراحتی گفت :
- ببینم تو اینجا چکار می کنی؟!!!
فرزانه چهره مظلومی به خود گرفت و با متانت گفت : سلام...
بهرام : همین الان از اینجا برو...!!!!
فرزانه : اومدم باهات حرف بزنم بهرام...
بهرام : هیچ حرفی بین ما نمونده!!!!
فرزانه : من خیلی دوستت دارم بهرام...
بهرام : برو بابا...من مثل اون بچه سوسول هایی که باهاشون می گردی نیستم که اینقدر زود ....
فرزانه : نه...نه...بهرام این واقعیته!
بهرام : اِ...خیلی ممنون خانم...حالا بفرمایید بیرون تا عصبانی نشدم...
فرزانه : تو چرا با من اینجوری می کنی؟ چرا همش سرم داد می زنی؟!
بهرام : چون لیاقتت همینه...
فرزانه : ولی یک ماهه که من دیگه با کسی ارتباط ندارم...
بهرام : خب؟!
فرزانه : من بخاطر تو سعی کردم خودم رو اصلاح کنم...دیگه هم دروغ نمی گم...می خوام برم درس بخونم...
بهرام : نمی خواد بخاطر من این فداکاری ها رو بکنی...
فرزانه : منظورت چیه؟!
بهرام : یعنی اینکه چه خودتو اصلاح بکنی چه نکنی...من دیگه حاضر نیستم با تو زندگی کنم...اون انگشتری هم که بهت داده بودم زودتر پس بیار! چون دیگه با هم نامزد نیستیم...
فرزانه با حرص گفت : فکر کردی می تونی منو به بازی بگیری...؟
بهرام چیزی نگفت و نگاه غضبناکش را به سرامیک های کف سالن دوخت ، فرزانه جلو رفت و خواسته یقه لباس بهرام را با دو دست بچسبد که بهرام او را به عقب پس زد و با عصبانیت گفت : دیگه نزدیک من و زندگیم نشو!!!
فرزانه با حسادت گفت : حتما می خوای برگردی پیش اون دختر لوس و ننر...آره؟
بهرام در چشمان تیله ای فرزانه خیره شد و گفت : آره...می خوام برگردم پیش دلربا....!!!!!!!!!!!!!
فرزانه فریاد زد و گفت :
- یه بلایی سرت می یارم که از اینکه منو پس زدی پشیمون بشی و به غلط کردن بیفتی...
هنوز جیغ و فریاد فرزانه تمام نشده بود که صدای فرخنده در سالن پیچید :
- دختره ی بی چشم و روی...به چه جرئتی توی خونه من ، پسرم رو تهدید می کنی؟ هان؟
فرزانه که تازه متوجه حضور فرخنده شده بود با ترس به او نگریست و به من من کردن افتاد که فرخنده معطل نکرد ، سینی چای را روی میز گذاشت و در حالیکه بسیار عصبانی بود دست فرزانه را گرفت و با تمام قدرتی که در بازوان اش باقی مانده بود او را به سمت در خروجی کشاند ، بهرام نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسرد باشد ولی صدای جیغ و فریاد فرزانه تا وقتی از خانه بیرون رفت به گوشش رسید.
فرخنده نفس زنان به سمت بهرام آمد و با نگرانی گفت :
- حالت خوبه؟ چرا اینقدر سرخ شدی؟! ببخش...اصلا فکر نمی کردم اینجور دختر باشه...
بهرام با کلافگی دستانش را روی صورت داغ و برافروخته اش گذاشت و گفت : مامان...فقط یه ذره...یه ذره آرامش می خوام...
فرخنده دستش را روی کمر پسرش گذاشت و با مهربانی گفت : برو توی اتاقت استراحت کن...شامت رو میارم بالا!
بهرام سرش را تکانی داد و با قدم هایی شمرده از پله ها بالا رفت ولی هنوز تمام بدنش از عصبانیت می لرزید...

***
بهرام چند روزی را در خانه ماند و سعی کرد تا آرامش از دست رفته اش را دوباره بدست آورد ، دیگر داشت باور می کرد که دلربا را برای همیشه از دست داده است که با ورود مادرش به اتاق و دادن گوشی تلفن به او همه چیز تغییر کرد .
فرخنده : بیا ... یه آقایی به اسم صمدی باهات کار داره!
بهرام با شنیدن این حرف ، از روی تخت بلند شد ودرحالیکه تلفن را می گرفت از مادرش تشکر کرد ، وقتی مادرش از اتاق بیرون رفت ، بهرام گوشی تلفن را مقابل گوش خود گرفت و گفت :
- سلام آقای صمدی...
آقای صمدی : سلام بهرام جان...خوبی پسرم؟
بهرام : ای...بدک نیستم...
آقای صمدی : چی شده؟! چرا اینقدر بی حالی؟! نکنه سرمایی چیزی خوردی...صدات گرفته...!!
بهرام : نه...خوبم...امری داشتید؟
آقای صمدی : راستیتش چند وقته می خوام زنگ بزنم ولی مشغله کاری نمیذاره...
بهرام : بفرمایید ، گوش می کنم.
آقای صمدی : چرا موبایلتون خاموشه؟!
بهرام به موبایلش که روی میز بود نگریست و گفت : ببخشید...این چند روز که خونه بودم اصلا حواسم بهش نبود...
و هنوز حرفش را به اتمام نرسانده بود که موبایلش را از روی میز برداشت و روشن کرد...
آقای صمدی : پس فعلا کار نداری هان؟
بهرام : ببخشید؟!
آقای صمدی خندید و گفت : تا اونجایی که من می دونم کار ترجمه انجام می دی...درسته؟
بهرام : بله...چطور؟
آقای صمدی : ببینم اگه ازت بخوام یه همکاری با شرکت ما توی این زمینه دشته باشی قبول می کنی؟
بهرام : اوه...بله ، حتما. باعث افتخار منه که با شما همکاری داشته باشم.
آقای صمدی : خب خیالم از این بابت راحت شد ...حالا برسیم به موضوع بعدی...
بهرام : چه موضوعی؟!
آقای صمدی با دلخوری گفت : ببینم تو چرا دیگه به ما سر نمی زنی؟ نمی گی دلربا چشم به راهته...؟
بهرام : چشم به راه؟! من دوشنبه جلوی خونتون بودم... می خواستم با دلربا صحبت کنم که خواستگار دلربا رو دیدم...
آقای صمدی : خواستگار دلربا؟!
بهرام : بله...یعنی دوشنبه شب هیچ خواستگاری به خونه شما نیومده؟
آقای صمدی : چرا اومده...
بهرام : خب...پس دیگه اومدن من چه توفیقی داره؟ دلربا که بله رو گفته...
صدای خنده آقای صمدی در گوشی پیچید ، بهرام با ناراحتی گفت :
- چی اینقدر خنده داره؟!
آقای صمدی : اینکه تو فکر کردی دلربا ، خواستگار داره...آخه پسر جون که غیر از تو می تونه با اون دختر مغرور و لجباز زیر یه سقف زندگی کنه؟
بهرام : منظورتون چیه؟!
آقای صمدی : اون خواستگاری که تو دیدی برای دلبر اومده بود...همین دیروز هم جشن نامزدیش بود!
بهرام : واقعا؟ واقعا راست می گید؟!
آقای صمدی : پس چی فکر کردی؟! دلربا الان رفته کلاس ...ولی خیلی خوشحال میشه که تو رو جلوی کلاسش ببینه...
بهرام : اون منو دوس نداره...فکر نکنم خوشحال بشه!
آقای صمدی : اون تو رو دوس داره...ولی تو هم باید بهش ثابت بکنی که دوسش داری!
بهرام : چه جوری ثابت بکنم؟! اون اصلا حرفهای منو باور نمی کنه...
آقای صمدی : ببخش پسرم...من کاری واسم پیش اومده...بعدا با هم حرف می زنیم فعلا خداحافظ.
بهرام : خداحافظ.
بهرام گوشی تلفن را قطع کرد و بلند شد تا پنجره اتاقش را باز کند ، لبخند محوی روی لبانش نشسته بود ، از تصور چهره چند روز قبلش که بسیار افسرده بود به خنده افتاد ...حالا هیچ دلیلی برای ناراحتی وجود نداشت در همین افکار بود که موبایلش زنگ خورد ، شماره فرزانه رویش افتاده بود بی توجه به آن پنجره را باز کرد و سعی شش هایش را از هوای مطبوع بیرون پر کند ولی زنگ خوردن موبایل دوباره نگاه او را به سمت تخت جایی که موبایل قرار داشت ، کشاند ، با عصبانیت به آن طرف رفت و موبایل را برداشت تا جواب بدهد :
- چیه؟!!!!!!!
صدای خنده فرزانه به گوشش رسید ، بی توجه به خنده های او با عصبانیت گفت :
- چته؟! مریضی زنگ می زنی؟!
خنده فرزانه به خاموشی رفت و پس از چند لحظه سکوت با لحنی غیر عادی گفت :
- بهرام...من...من خیلی دوستت دارم...ولی توی احمق ، اون دلربا رو دوس داری...حالا...حالا اگه دلربا نباشه...
بهرام میان حرف او پرید و با پریشانی گفت : تو مست کردی؟!
- من ...من مست ِ تو ام...
بهرام با تعجب گفت : تو کجایی؟!
فرزانه خنده کوتاهی کرد و گفت : یه جایی که می تونم دلربای تو رو ببینم...
بهرام با پریشانی گفت : کجا؟!
فرزانه چیزی نگفت ولی هر جا که بود جای شلوغی به نظر می رسید چون بهرام می توانست صدای رفت و آمد ماشین ها را بشنود ، هنوز چیزی نگفته بود که صدای دختر جوانی که احتمالا رهگذر بود به ضعیفی درون گوشش پیچید ، درباره خیاطی با کسی صحبت می کرد ، بهرام کاغذی که درونش کلاس های دلربا را یاداشت کرده بود از کشوی میز بیرون آورد و ساعت و روز کلاس خیاطی را نگریست ، امروز دلربا کلاس خیاطی داشت و این بدان معنا بود که فرزانه مقابل آموزشگاه قرار داشت.
بهرام با پریشانی گفت : فرزانه بمن گوش بده...من میام دنبالت فقط همونجا وایسا تا من بیام!!!
فرزانه با عصبانیت گفت : نه...نمی خوام که تو بیای...من و دلربا می خوایم با هم حرف بزنیم...
بهرام با لحن ملایمی گفت : فرزانه...عزیزم کار احمقانه ای نکن...آروم باش...من قول می دم هر چی تو بگی انجام بدم!
فرزانه با تمسخر گفت : عزیزم؟!!....منو گول نزن بهرام...من می دونم این چند مدت کجاهارفتی...من دیدمت که به دلربا التماس می کردی...دیدم که جلوی پاش زانو زدی و دستش رو گرفتی...
بهرام با تعجب گفت : تو منو تعقیب کردی؟!!!
فرزانه با جدیت گفت : دلربا خیلی تو رو به گریه انداخته...منم به گریه انداخته...دیگه هردومون از دستش راحت می شیم...فعلا خداحافظ عشق من!!!
قبلا از اینکه بهرام بتواند چیزی بگوید ارتباط قطع شد ، بهرام کتش را برداشت و با عجله از اتاق بیرون رفت ، در راه پله چند بار سعی کرد با فرزانه تماس بگیرد ولی او گوشی اش را خاموش کرده بود ...
آنقدر با عجله از خانه بیرون رفت که به صدا زدن های مکرر مادرش هم توجه نکرد ، قلب بهرام از هیجان به شدت می تپید ، باید زودتر خودش را به دلربا می رساند چون جان یگانه عشقش در خطر بود...




دلربا همراه چند نفر از دوستانش از آموزشگاه بیرون آمد و مقابل ساختمان آنجا ایستادند و مشغول صحبت شدند ، فرزانه با دیدن دلربا از آنطرف خیابان به سمتشان آمد و بدون ملاحظه خودش را وارد جمع آنها کرد سپس درحالیکه چشمان خمارش روی دلربا ثابت بود با پریشانی گفت :
- می خوام باهات حرف بزنم...
دلربا از دیدن فرزانه آنجا بسیار تعجب کرد ولی مقابل دوستان به روی خود نیاورد و با معذرت از آنها جدا شد ، فرزانه هم همراه او به راه افتاد ، دلربا نیم نگاهی به سر و وضع شلخته فرزانه انداخت و گفت :
- چکارم داری؟!
فرزانه دست دلربا را گرفت و بی آنکه چیزی بگوید او را به سمت کوچه بن بستی که کنارشان بود کشاند ، دلربا که متوجه رفتار غیر عادی فرزانه شده بود سعی کرد دستانش را از میان دستان او بیرون بکشد ولی هر چقدر تلاش کرد موفق نشد ، فرزانه به محکمی دست او را گرفته بود...
دلربا از درد جیغ کوتاهی کشید و گفت : دستمو ول کن...!!! منو داری کجا می بری؟!
فرزانه ایستاد و دست دلربا را رها کرد ، دلربا ناله ای کوتاه کرد و درحالیکه دستش را می مالید با خشم گفت : تو چته؟!!
فرزانه سر تا پای دلربا را با حسادت نگاه کرد و گفت : چی تو از من بهتره...؟! هان؟
دلربا با تعجب به صورت بر افروخته فرزانه نگریست و گفت : تو حالت خوب نیست...
و خواست برود که فرزانه دست او را گرفت و به سمت انتهایی کوچه هل داد ، دلربا که از رفتار فرزانه ترسیده بود با ناراحتی گفت :
- بذار برم...من اصلا حوصله این بازی های تو رو ندارم!!!
فرزانه به طرز عجیبی خندید و گفت : بذارم بری؟! تازه گیرت آوردم...
دلربا احساس بدی داشت ، می توانست خطر را حس کند و این حس با دیدن چاقوی تیزی که فرزانه از کیفش بیرون آورد بیشتر شد ، دلربا از ترس چند قدم عقب رفت و گفت :
- این دیگه چیه؟!!!!
فرزانه به چاقو که زیر نور خورشید برق می زد نگاهی انداخت و گفت : یه چاقو هه...
دلربا با نگرانی گفت : واسه چی توی دستته؟!
فرزانه چند قدم جلوتر آمد و گفت : واسه کشتن تو...!!!
دلربا جیغ زد و گفت : تو دیوونه ای...!!! مگه من باهات چکار کردم؟
فرزانه با خشم چاقو را در هوا تکان داد و گفت : تو بهرام رو از من گرفتی لعنتی...!!!
دلربا با پریشانی گفت : چی داری می گی؟!!! تا اونجایی که یادمه تو بهرام رو ازم گرفتی!!
فرزانه با عصبانیت گفت : اینقدر واسش عشوه و ناز اومدی که دوباره گرفتار تو شده...
دلربا لبخند محوی زد و گفت : تو زنی نبودی که بتونه بهرام رو راضی کنه...من از همون اول می دونستم!
فرزانه با شنیدن این حرف عصبانی شد و به سمت دلربا حمله کرد ، دلربا که انتظار چنین رفتاری را از فرزانه نداشت با تمام توان به انتهای کوچه دوید و آنقدر دوید و جیغ کشید که دیوار آجری را مقابل خود دید ...
این کوچه بن بست بود و دیگر نمی توانست بیشتر از این جلو رود، با پریشانی به عقب برگشت تا موقعیت فرزانه را بسنجد ، درست پنج قدم با او فاصله داشت ، دلربا از ترس به گریه افتاد و با تمام وجود جیغ کشید .فرزانه در حالیکه چاقو را در هر لحظه به دست دیگرش می داد جلو آمد و موذیانه خندید ، دلربا پشت خود را به دیوار چسباند و با صدای بلند کمک خواست ، فرزانه به یک قدمی او رسید و گفت :
- هیشکی صدات رو نمی شنوه دلربا جونم...آخه صدای ماشینا نمیذاره...اینجا دیگه آخرشه...
دلربا با التماس گفت : نه...نه...تو رو خدا بمن کاری نداشته باش...
فرزانه چاقو را بالا آورد و زیر چانه لرزان دلربا گذاشت و گفت : به نظرت چکار کنم ؟ بهتره از چشمات شروع کنم....شاید اگه این چشمای عسلی خوش رنگ رو ازت بگیرم بهرام دیگه یه نگاه هم بهت نکنه...تو چی می گی؟!
قطره اشکی از گوشه چشم دلربا سرازیر شد ، فرزانه نفس عمیقی کشید و گفت :
- اصلا بهتره جونت رو بگیرم...آره...این بهتره...بهرام اینقدر دیوونه تو یه که به کورت هم قانع هست...
و با این حرف چاقو را به سمت چپ سینه دلربا حرکت داد ، دلربا جیغی کشید و گفت : من که به تو بدی نکردم...چرا اذیتم می کنی؟!!
فرزانه چاقو را کمی فشار داد طوریکه دلربا توانست تیزی نوک آن را که به بدنش فرو می رفت ، به خوبی حس کند. دلربا از درد آخ گفت و این باعث شد که فرزانه بیشتر چاقو را فشار دهد ، دلربا احساس داغی در سینه اش کرد حتما دچار خونریزی شده بود ، در حالیکه از درد به خود می پیچید گفت :
- مگه من چکار کردم...؟!...آخ....
فرزانه با حرص گفت : چکار کردی؟! تو انگار نمی فهمی که بهرام چقدر دوستت داره ...تو بهرام رو ازم گرفتی...حالا هم باید تقاصشو پس بدی!
فرزانه در حالیکه تمام بدنش از خشم می لرزید چاقو را بالا برد تا درست به قلب دلربا فرود بیاورد که دست نیرومندی ، دست او را محکم گرفت و مانع شد ، فرزانه به بهرام که کنارش ایستاده بود نگریست و با تعجب گفت : تو؟!
بهرام نگاهی به دلربا که از ترس بی حال شده بود انداخت و با نگرانی گفت : خوبی دلربا؟!
دلربا نفس راحتی کشید و سرش را به آرامی تکان داد ، بهرام سعی کرد چاقو را از دست فرزانه بیرون بکشد ولی فرزانه مقاومت کرد و بهرام را هل داد ، دلربا دوباره احساس خطر کرد خواست از کنار فرزانه دور شود که فرزانه او را به دیوار چسباند ، دلربا جیغ کشید و از ترس چشمانش را بست ، فرزانه چاقو را به سمت او برد و در لحظه ای کوتاه خون داغی روی دستهای هر دویشان سرازیر شد ، دلربا صدای ناله بهرام را شنید و چشمانش را به آرامی گشود ، بهرام در حالیکه که لباس هایش خونی شده بود جلوی پای او افتاده بود و فرزانه در حالیکه هنوز چاقوی خونی در دستش بود با بهت به بهرام می نگریست ، دلربا خم شد و با نگرانی شانه های بهرام را گرفت و تکان داد :
- بهرام...؟ بهرام ؟ خوبی؟!
بهرام خودش را روی آسفالت دراز کرد و دندان هایش را از درد به هم فشرد ، دلربا با خشم به فرزانه نگریست و گفت : لعنتی...لعنتی...تو چکار کردی؟!

فرزانه نگاهی به دلربا انداخت و در حالیکه ترس در چشمانش موج می زد چاقو را روی زمین انداخت و با عجله به سمت خیابان دوید ، دلربا هم معطل نکرد و فریاد زنان پشت سر او دوید ، چند نفری که از آن نزدیکی می گذشتند با شنیدن صدای دلربا که پشت سر هم می گفت : بگیریدش...قاتل رو بگیریدش...!!!
راه فرزانه را سد کردند و نگذاشتند فرار کند ، دلربا موبایلش را از کیف بیرون آورد و شماره اورژانس را گرفت ...
***
صدای هق هق گریه دلربا در راهروی بیمارستان پیچیده بود ، روی صندلی نشته بود و چشمان گریانش را به اتاق رو به رویش بود ، زیر لب گفت :
- خدایا...خدایا...بهرام رو از پیش من نبر...خدایا کمکش کن!
مامور اداره آگاهی از انتهای راهرو به سمت او آمد و حال بهرام را پرسید ، دلربا سرش را به راست و چپ تکان داد و با کلافگی گفت : نمی دونم...نمی دونم حالش چطوره...وقتی رسیدیم اینجا تقریبا بی هوش شده بود...شما چی؟ اون روانی رو بازداشت کردید؟!!
- بله خانم...خیالتون راحت باشه...هیچ مجرمی نمی تونه از چنگال قانون فرار کنه!!
دلربا سرش را با ناراحتی تکان داد و با شنیدن صدای باز شدن در ، به سرعت بلند شد و به سمت دکتر رفت .
دلربا : آقای دکتر...حالش چطوره؟ اون خوب میشه مگه نه؟
آقای دکتر : اوه...شما همسرشون هستید؟
دلربا : من...؟
آقای دکتر : خون زیادی ازش رفته بود...خیلی شانس آورده که چاقو به قلبش نخورده...درست سه سانت فاصله داشت...!
دلربا : حالا...حالا چی می شه؟!
آقای دکتر : خوب می شه...
دلربا : تو رو خدا به من دروغ نگید...واقعا خوب می شه؟
آقای دکتر : آروم باشید خانم...همسرتون خوب می شند، مطمئن باشید...همونطور که گفتم خیلی خوش شانس بوده!
دلربا لبخندی زد و نگاهش را به بالا دوخت و زیر لب از خدا تشکر کرد سپس با التماس به آقای دکتر گفت :
- لطفا بذارید ببینمش....خواهش می کنم!
آقای دکتر : ولی ایشون هنوز به هوش نیومدن...
دلربا با بغض گفت : خواهش می کنم...
آقای دکتر سرش را تکان داد و گفت : پس فقط چند لحظه...
دلربا با اجازه دکتر وارد اتاق شد ، با دیدن چهره سفید و بی حال بهرام گریه اش گرفت ، لبه تخت نشست و دستان لرزانش را میان موهای سیاه و آشفته او فرو برد سپس گفت :
- بهرام...ممنونم که نجاتم دادی...خیلی ممنونم...چه جوری خدا تو رو به اونجا رسوند؟! اگه تو نبودی حتما من الان روی این تخت خوابیده بودم...
دلربا آهی کشید و به دست بهرام که سوزن سرم در آن فرو رفته بود نگریست ، اشک بی اختیار از چشمانش سرازیر شد ، دست بهرام را در دست گرفت و بر آن بوسه ای زد...
زیر لب گفت : خیلی دوستت دارم...بهرام....من...من عاشقتم...
و همانطور نگاهش را به بهرام دوخت ، چقدر دلش می خواست که بهرام چشمهایش را باز می کرد و می توانست این ها را در بیداری به او بگوید ، خم شد و خواست بوسه ای بر پیشانی او بزند که در اتاق باز شد و فرخنده با سر و صدا وارد شد :
- وای خدا...وای پسرم...بهرام جان...بهرام مادر...
دلربا با دیدن فرخنده در اتاق ، دستش را از دست بهرام جدا کرد و با ترس از لبه تخت بلند شد و سلام داد ولی فرخنده آنقدر پریشان بود که توجهی به او نکرد، چند پرستار وارد اتاق شدند و با اعتراض از فرخنده و دلربا خواستند که اتاق را ترک کنند ، دلربا بی آنکه منتظر فرخنده ش

/ 0 نظر / 203 بازدید