قسمت دوم رمان زیبای همکارم می شی؟

قسمت دوم رمان زیبای همکارم می شی؟


بندِ کیفم تو دستِ مشت شد. ذهنم از گذشته بیرون نمی یومد... «هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان...»

"چرا خانوم نوشتم... آخه دیشب مامانم مریض بود. برامون مهمون اومده بود... " « قلب سفیدی در سینه آن» " رفته بودم از مهمونا پذیرایی کنم... پسرِ مهمونمون که سه سالشِ دفترم و خط خطی کرد، پاره کرد..."

لبخندی زدم... من می گفتم از بهونه های بچه گونه و خنده دارم و اون خیلی جدی گوش می داد... بهونه های خنده دار و بچه گونه که برای من از هر منطقی قابل قبول تر و صد در صد برای اون از هر جکی خنده دار تر... 


اما تهِ دلم یکی داد می زد... به خدا نوشتم... بیشتر از همۀ بچه های تو کلاس نوشتم... اما دفتری نبود. من حتی اون کاغذِ کاهی بی ارزشی که از نظرِ تو خیلی گرون نبود و هم نداشتم. با گچ تو کوچه نوشتم... انقدر خوب نوشتم که جایزه ام، تو گوشیِ محکمی بود از بابا اونم به خاطرِ جیغ و دادِ همسایه های که چرا کوچه و کثیف کردم.


" یاقوت ها را پیچیده با هم... در پوششی نرم پروردگارم" 


پرودگارم... پرودگارم... پروردگارا...


چیـــش جمع کن این احساساتی بازیارو بچه... زشته خوبیت نداره گنده شدی... نون در میاری.. اونوقت نشستی شعر دوران ابتدایی می خونی؟ خاک تو سرت ساتی... تو الان باید جواد یساری بخونی... آقاسی... اونوقت از تصمیمِ کبری حرف می زنی؟


خوب مگه چیه... هی بگم لبِ کارون، چه گل بارون؟ً چرا دروغ بگم؟ من کی لبِ کارون و دیدم؟ ما همین لبِ جوبِ سر کوچه هم بزور دیدیم . تازه گل بارونم نبود، گوه بارون بود. اه حالم به هم خورد. گاهی هم باید برای خودم و با خودم باشم. حرف بزنم. به یاد بیارم و در آخر خرفهم شم که بابا سهمِ ما همین بوده و بس. ایشالله سخندون دکتر می شه همـۀ اینارو جبران می کنه. شاید خودمم یه روزی دوباره درس خوندم. خیلی خوش می گذشت. هر سال کلی خاطره به جا می ذاشتیم.


یادش بخیر چه دورانی داشتیم. یه باری هم اخراجمون کردن. سومِ ابتدایی بودیم. روزِ معلم همه گفتن تخمِ مرغ بیاریم. معلممون و خوشحال کنیم. من که پولِ کادو نداشتم. دو تا تخمِ مرغ از ممد بقال گرفتم. با کلی شوق و ذوق اونا رو تا مدرسه بردم و اجازه ندادم که کسی بهشون دست بزنه. بچه های می گفتن بکوبید به سقفِ کلاس که همه اش پخش شه تا معلم جیگرش حال بیاد. یه سری از دوستام که خیلی شیطون تر بودن می گفتم بکوبیم به کله اش تا بترکه و کاغذا بریزه بیرون.


منم که چیزی نمی فهمیدم حرفشون و گوش ندادم. همینکه معلممون اومد شلیکِ تخم مرغ بود سمتش. اونم برگشته بود مارو با خنده نگاه می کرد. من جفت تخمِ مرغام و تو دستام گرفته بودم. نشونه گیریم از همون بچگی عالی بود. تخمِ مرغِ اول خورد به پیشونیش. دومی چون سرش و گرفته بود پایین و ترسیده بود خورد کفِ کله اش! هیچی دیگه بی گناه اخراج شدیم. و بعد فهمیدیم قضیه چی بوده... 


هنوز به سرِ خیابون نرسیده بودم و فکر مشغولِ اون سالا و درسام بود که صفر کِرکِر جلوم و گرفت:


ـ به به ساتی خانوم! کجا اول صبحی؟


در حالی که ابروهام و تا جای ممکن بهم نزدیک کرده بودم، تمومِ جدیتم و ریختم تو صدام و گفتم:


ـ فکر نکنم دخلی به تو داشته باشه. 


بی توجه سری تکن داد و گفت:


ـ پولِ مارو وردا بیار.


ـ کدوم پول؟


ـ د نشد! د نشد... اومدی و نسازی. خـــوب می دونی سه تومنی بهمون بدهکاری.


اصلا حوصله بحث باهاش و نداشتم. همون اولم ذهنم درگیرِ خاطراتِ مدرسه ام بود که پرسیدم کدوم پول وگرنه اصلا با این آشغال کله دهن به دهن نمیومدم. 


ـ باشه پولتم می دیم. خیالی نی... اما ببین نردبون دیگه نمی خوام جلوی رام سبز شی ؟ شی فهم شد؟


ـ ببین اون بابای نثناست شیشه ازم گرفت و خورد حالا برای من بلبلی هم می کنی؟ خودش و مثلا مواد فروش میدونست یا هر چی. جا پای ما گذاشت یا نذاشت که هیچی... اینکه این آخریا چیزای بو دار شنیدم و بعد گفت شایعست هیچ. گورِ باباش مهم نیست. اما گفته که باید با تو حساب کنم. صرف نظر از شنیده ها پولِ من و باید بدی دختر. کم شیشه نبود. برای مصرفِ روزانه نمی خرید که کیلویی می خرید.


ـ تو بیخود کردی بش فروختی که حالا بیای یقه ما رو بچِسبی. 


دستی به سیبیلش کشید و ادامه داد:


ـ شنیده بودم خبراییِ. قراره پولِ درست و درمون به جیب بزنه. گول خوردم.


این آخری یادمِ خیلی محتاج نبودیم. اما نمی دونم چی شد. بابا که مرد دوباره همه چی برگشت سرِ جاش. هچی جز خونه ام برامون نذاشت. پوزخندی زدم و گفتم:


ـ خاک تو سرت از علی شیره ای خوردی... درست و درمونم خوردی... هـــه...


خندیدم. انگار عصبی شده بود اما داشت خودش و کنترل می کرد.


ـ خلاصه طرفِ ما تویی. البته نمی گفت هم ما تو رو میشناختیم چون الان دیگه مُرده. پولِ ما ور میداری میاری. حسابِ ما پیشِ قاضی و تو دادگاه نیست. حسابِ ما بینِ ماست! افتاد؟ پس کاری نکن پشیمونتون کنم. پولم و یه ماه، دو ماه دیگه نمی خوام. من تا آخر همین هفته به پول نیاز دارم. نهایتاً هفتۀ بعد. بخوای بعدش بیاری باور کن خواهرت...


با اسمِ خواهرم براق شدم سمتش و قبل اینکه اسمِ سخندون به اون زبون کثیفش بیاد با تحکم گفتم:


ـ خفه شو. گوه تو خوردی شنیدم. رات و بکش برو نوشِ جونت. دو تومنش و که دادم سه تومنش مونده.


خندۀ کثیفی کرد و کمی اومد جلوتر:


ـ همین حساسیتِ که همه سرت سوارن کوچولو. تو که دست و پنجولت طلاست چرا دست به کار نمی شی؟ دو تا گاو صندوق مشکلت و حل می کنه ها.


ـ من: هر وقت گفتن جسد لنگه دمپاییت و بردار بگو منم منم. حالا هم رات و بکش برو. پولت و میارم.


دستی به چونۀ درازش زد و گفت: 


ـ از ما گفتن بود حالا خود دانی!


زدمش کنار و بی توجه بهش راه افتادم. اینم از امروزِ من. با مجازشون سازگار نیست من خوش زندگی کنم. کثافتا همشون نامردن. 


نفسم و سخت دادم بیرون و سعی کردم خیلی تند و سریع از این محل دور شم. اصلا فکرِ بدهکاریش نبودم یکسالی میشه دست از سرِ کچلمون برداشته باز دوباره چی شده که اومده سراغ پولش الله و علم. 


کاری نمی تونم بکنم. باید همه چیو بزارم و برم که نمیشه. کاش سخندون زودتر بزرگ شه. تا اون موقع باید صبر کنم تا به سنِ قانونی برسه که من بتونم خونه و بفروشم و گورم و از این محل گم کنم. کاش این سفر تو همین دو سه روزه بمیره یه کم روحم شاد شه! که اینم شک دارم بشه. اه کی فکرش و می کرد سفر کِر کِر اولِ صبحی تو وجودمون تگری بزنه حالمون و بیگیره؟


تو مراممون نیست از هم محلی های بدبخت تر از خودمون قرض بگیرم. هر چند که می دونم سه تومن ندارن. بتول هم که آفتابه ننه اش و قرض می گیره. از خودم بدبخت تره. 


بیخیال شدم و حواسم و جمع کردم به کیفای تو دستِ مردم. از بس با این کفشای به درد نخور تو کوچه و خیابون چرخ زدم و دنبالِ یه کیفِ پول گشتم دیگه پا برام نمونده. کاش یه سرمایه زیاد داشتم می تونستم تو حیاتِ خونه یه کاری راه بندازم. سرمایه میاد و میره. تا من یه کاری راه بندازم تا بگیره و بخوام سود کنم خودم و سخندون می میریم از گشنگی. فعلا باید یه فکری برای پولِ این سفر بکنم که دست از سرم برداره بعد شاید یه کاری باری راه بندازم تا کمتر سخندون هم تو خونه تنها بمونه. 


وقتی دیدم کارمون تو کیف و اینا نیست تصمیم گرفتم برم سمتِ فروشگاه رفاه. نمی دونم چرا روزیِ من اونجاست. هر باز که می رم دستِ خالی بر نمی گردم. شاید باس برم همونجا دخیل ببندم.



خدا رو شُرک از محله امون تا فروشگاه رفاه خیلی نیست. اوس کریم؟ هَســـی؟ بزن بریم.


همینجور که قدم زنون دستام تو جیبم بودو اطراف و با دقت نگاه می کردم چشمم به ماشینی افتاد که شیشه هاش پایین بود و یه بچه ها جلو نشسته بود. نچ نچ نوچی زیرِ لب گفتم و فحشی نثارِ این بیخیالی بی حدشون کردم. اگه الان یه بچه دزد فسقلیش و بدزده چی؟ ماشین و همینطور آزاد پارک کرده که چی؟ فکر کرده اینجا کجاست؟! 


از رو جدولا پریدم و رفتم سمتِ ماشین اما همون لحظه یه خانمِ شیک و سانتال مانتال اومد و وسیله هاش و گذاشت تو ماشین. کیف پولش و انداخت رو همون صندلیِ راننده کنارِ بچه اش. و یه کم با بچش بازی کرد و دوباره برگشت و رفت داخلِ فروشگاه.


پوفـــ طفلی آبجیِ ما همش تو اون خونه تو محلۀ شیره فروشا تنهاست این دو دقیقه نمی تونه بچش و تو این ماشینِ سلطنتی تنها بزاره. وقتی از رفتنش مطمئن شدم خیز برداشتم سمتِ ماشین و با زیر نظر گرفتنِ اطرافم دستم و دراز کردم و کیف پول و از رو صندلی قاپیدم. چند قدمی خیلی شیک رفتم جلوتر و از تو این ماشینِ جلوییِ هم کیفِ پولِ مردونه و برداشتم!


بعد شروع کردم به دوییدن. نه میثینکه کسی حواسش به ما نیست. اما دلم نبود کیفارو باز کنم. دلم شورِ خونه و می زد. سخندون این روزا رنگ و روی درست و حسابی نداره. خیلی دلم می خواد ببرمش دکتر. اما ما بیمه نداریم و باید اول فکرِ یه پولِ درست و حسابی باشم. 


رفتم سمتِ خونه. باید زودتر از اینجا دور می شدم بعد می تونم تفتیششون کنم. امیدوارم انقدری باشه که من بتونم به یه دردی بزنمش. 


تو محل که رسیدم با خیالِ راحت اول کیفِ پولِ زنونه و در آوردم و مشغول شدم. همینجوری تو کیف و نیگاه می کردم که یهو یه سر اومد جلوی دیدم و گرفت. حالا جای کیفِ پولِ تو دستم یه کله میدیدم که داشت کیفِ پول و نیگاه می کرد. یدونه زدم تو کلۀ اصغر و با صدای جدیم گفتم:


ـ سرِ خر و بکش کنار ببینم چی توش هست؟!


سرش و کشید عقب و با چشمایی که به زور باز بودن نگام کرد دستش و بی جون آورد بالا و با اشاره به کیف پول گفت:


ـ اصغر: هر چی که هســت نصفــ نصــف. به جانِ تو خمــارم. 


ـ د بی غیرت جای اینکه تو خرج من و اون خواهرم و بدی اونوقت من باید چپقت و چاق کنم؟


ـ اصغر: دایـی برات جبران می کنه. فعلا یه دستی برسون. آفرین. کی فکر می کرد یه روز تو انقــــدر بزرگ شی که بتونــــی خرج داییتم بدی؟


پول و گذاشتم کفِ دستش تا بیشتر از این با اون صدای بی جون و خمارش که همچین کشـــ میاد نره تو روحم. نیگاهی بهش انداختم و گفتم:


ـ بیا حیف که تک خور یعنی سگ خور. از جیبِ مردم خوردن که فرک کردن نداره. برو. هر چی درآوردم که بدم بالای شیکم سخندون دادمش تو تا چند روز اینورا آفتابی نشی.


بی توجه به حرفای من در حالی که برای خودش شعری زیر لب زمزمه می کرد رفت. دستم و رو بندِ کیفِ بغلیم سفت کردم و رفتم سمتِ خونه . خدا رو شرک نفهمید یه کیفِ پول دیگه هم هست. 


ـ هه خوشیا. پول؟ خیلی باشه دو قرونِ! بنظرت بیشترِ؟! اینهمه بدهکاری و چی کار می کنی؟ می دونی امروز چند شنبَست؟


ـ ای تو روحت. ببند دهن و آخه باقالی کی از تو نظر خواست؟


ـ من و بگو خواستم بهت بگم که حواست به سفر کرکر باشه. اصلا من و چی به تو؟ کلاسِ من که به تو نمی خوره!


پوفی کشیدم و صلواتی نثارِ روحی بی پدر و مادرم کردم و گفتم:


ـ خوبه توام از منی. خیلی خوب آقا ما بوی جوراب ؛ شوما ادکلن مارکدار... خوبه؟ فقط الان وقت نطق کردنت نیست به مولا! یادم ننداز چقدر بدبختم.


ـ خیلی خوب فقط یادت باشه امروز دوشنبست خیلی وقت نداری!


ـ آخر کرمتو ریختی؟ یادم انداختی که چقدر وقت دارم؟؟ خیلی خوب دیگه حرف نزن. در ضمن یه هفت روز به آخرِ این هفته اضافه کن یادت که نرفته؟!


پیچیدم تو کوچه و رفتم سمتِ آرایشگاهِ بتول. واسه خودم آهنگ زمزمه می کردم تا برسم. بدبختی نی این کوچه های زور آباد چرا انقد پیچ پیچیه؟ یادِ این ماکارونی پیچیا افتادم.


لبِ کارون... دی ری دی 


چه گل بارون... دی ری دی...


بالا تنه ام و چپ و راست می کردم و سرمم باهاش می بردم بالا و پایین. کمرم می رفت از چپ به راست.


میشه وقتی که میشینند دلدارووون.. دی ری دی


تو قایق ها... دی... ری... دی


همینجوری که کمرم و قر می دادم ایستادم..


دور از غمها... 


پـــدر سگ... عجب مـــــــــــاشینیــــــــ ـه....


دی ... ری ... دی!


بعید و دور از ذهن بود. می دونم که خوابم. یکی بیاد من و بیدار کنه. تو محلِ ما؟ همچی ماشینی؟ حتی رنگشم تشخیص نمی دم. چه برسه به اسمش؟!


ـ نونَ خوشکی. نِمَکــــــی. بَرو او لا. هوی. هوی. بَرو او لا!


دیدی خواب بودم. نونِ خشکی بود بابا. اما چرا این ماشینِ هَنو غیب نشده. دوباره یکی با صدای بلند گفت:


ـ ای بابا چَنی بَچَه خیردَه ریختَه دِ این کیچَه. بَرو اون لـــا... د بَرو دِ. دورم شده!


ـ من و با گوسفندات اشتباه گرفتی. بیا برو دیگه. یه دِیقه تحمل نداره. بچه خیرده هم خودتی. من بیست و یک ساله هستم با اجازه بزگترا...


عجب نونِ خشکِ پررویـــــی. والـــا. عینِ آفتاپ پرستِ آفریقایی به من چشم غره می ره. انگار دیشب شام نونِ خشکایِ این و سوق زدم. 


دوباره برگشتم سمتِ اون ماشینِ بیبینم هست یا نه... اما نه... فرک کنم بیــــدارم...



خیلی سه بود. مثل مجسمه ابوالقُد قُد ایستادم وسطِ کوچه. اصلا به روی خودم نیاوردم یه ماشینِ با کلاس و همچی تیریپ بالا درست دو قدمیِ خونه ما ایستاده. با ژست خاصی از کنارش رد شدم. اما نه... نمی شد. تحمل نکردم.


چند قدم اومدم عقب تر و یه دستی بهش کشیدم. نچ نچ بی شرف از پوستِ دستِ منم لطیف ترِ. دستم و گذاشتم دو طرفِ شیشه و سرم و خم کردم تا توش و ببینم. لامصب فقط داره غافلگیر می کنه! خونه ما نصفِ اینم نمی شه! کمی چشمام و ریز کردم تا بهتر ببینم.


ـ اَ ه ه ه ه توش غذا هم داره×! 


هَنو تو کفِ غذا بودم که چشمک می زد که یهو یکی با صدای گیرایی گفت:


ـ قابل نداره مالِ شوماست!


چشاام و بستم و نفسِ عمیق کشیدم. عجب آبرو و عفتی ازم رفت. اما خیلی زود خودم و جمع و جور کردم و برگشتم سمتش. سعی کردم خیلی عادی برخورد کنم. نباید بفهمه تا حالا همچین ماشینی و از این قدر نزدیک که چه عرض کنم از تو تلوزیونم ندیدم. 


بــــه! خودش از ماشینش بهتر! یه سور زده بود به هلو. شده بود شفتالو... هم جا دار تر بود هم مطمئن تر. اِمرسان کجا این کجا؟ می خواستم بپرسم آق با کلاس شوما خدماتِ پس از فروشم دارید؟! که پشیمون شدم. خیلی جدی گفتم:


ـ نه قربون شوما! صرف شده! ما ماشینمون و دادیم راننده امون اکبر ضیغی برده کارواش فکر کردیم اونِ که ماشین و آورده اینجا پارک کرده.


ایــــــــــــی اسمِ قشنگتر پیدا نکردی؟ اکبر ضیغی؟ تند تند گفتم:


ـ البته الان متحول شده اسمش و گذاشته جِسی.


ای خاک تو سرت ساتی جِسی که اسمِ سگِ اون زن با کلاسِ بود. چشمام و بستم ولش کن. تر زدم دیگه. یه ذره یه کیلو نداره که...


یه تای ابروش و داد بالا. می خواست بخنده. به جونِ مادرم می خواست بخنده. د بخند، بخند تا بفهمم خرابکاری کردم. اما نه مثلِ اینکه ایشون اقتدار دارن. نفسم و سخت دادم بیرون فکر کردم : « این چه غلطی بود من کردم؟ »


موندن و جایز ندونستم:


ـ زت زیاد.


خواستم برم که عینکش و در آورد و همون دستش و آورد بالا و گفت:


ـ ممم... ببخشید. خــانم.


جــــونِ خانم؟! برگشتم و خیلی عادی گفتم:


ـ بُفرما!


کمی نیگاهم کرد. چهره اش بر عکسِ تیپ و هیکل و ماشینش معمولی بود. اما باز یه جورایی خیلی مرد بود. بیش از حد پسر بود! جــذاااب. خوردنی. مثل هلو هسته جدا می موند لامصب! پول هم که داشت. چشمام و برای خودم لوچ کردم. نکنه فکر کردم قراره بیاد من و بگیره؟ یه لحظه حس کردم کمی در برابرش یوقور بنظر می رسم! یعنی انقدر بد حرف می زنم؟!


ـ من هاویار هستم." هاویارِ مهدوی" . همسایه جدیدتون.


شرط می بندم با این حرف دو میلیار رو همۀ خونه های زورآباد کشیده شده! باور کنم این همسایه ماست؟! فقط ماشینشن و بفروشه می تونه دو سه تا خونه بخره. اونم تو بالا شهر. اونوقت چرا؟ اینجا؟ یه ویشگون از دستم گرفتم که آخــم درومد. ترسید اومد جلوتر و گفت چی شد؟ اتفاقی افتاد؟


ـ نه. باز این بی پدر هرز رفت. باید برم خونه آدمش کنم!


گیج و ویج به اطرافش نیگاه کرد و گفت:


ـ کی؟


برای اولین با تو عمرم فهمیدم که یول ترین آدمِ دنیا منم.کمی با تردید نیگاهش کردم و آروم دستم و آوردم بالا و گفتم:


ـ اینو می گم.


سخت آب دهنش و قورت داد. چشماش از وقتی که دیده بودمش ثانیه ای گنده می شد. الان شده بود قدِ کاسۀ توالتمون. می دونستم دیگه الان فرار می کنه. از ترس. حتما فرک کرده از این زنجیریام که کم کم پاچه ام می گیرم.


فکر کنم فهمید از اینکه همسایه امونِ تعجب کردم. یا شاید فهمید دارم فکر می کنم که دستم انداخته. ادامه داد:


ـ من برای سر و سامون دادنِ ارثِ پدریم اومدم اینجا. بابا جدا از ما زندگی می کردن و به خاطر اینکه اینجا خونۀ پدریش بود ارادت خاصی به این محله داشتن! و همینطور تصمیم دارم تا اینجا هستم تا اونجایی که در توانم هست به مردمشون کمک کنم. البته نمی خوام ریا بشه. می خوام چند نفری و با خرجِ خودم معرفی کنم برای درمان. شنیدم این محل مستمند زیاد داره!


و بعد دستش و آورد جلو و گفت:


ـ افتخارِ آشنایی با چه کسی نصیبم شده؟


با خودم غش غش زدم زیرِ خنده. خـــخخخ. کسِ خاصی نیستیم والا. بااینحال گفتم:


ـ منم ساتی.


و بعد دستِ سرسری بهش دادم و به سمتِ آرایشگاه رفتم.


ـ ساتی...


بدونِ اینکه برگردم سرِ جا موندم. این چه زود صمیمی شد؟! مردم چی می گن؟ بابا اینجا زور آبادِ. تا همین الانم بچۀ نامشروعِ خیالیمم بهمون چسبوندن. برگشتم و گفتم:


ـ ببین من تو شناسنامه هم اسمم ساتی خانومِ!


سرم و تکن دادم. اصلا خانوم به من نمی یومد. اما چی بگم بگم به من بگو آقا ساتی؟ اونوقت شاید فرک کنه ما از اوتاشیم. بعدم اه اه از هیچی به اندازه مرد بودن بدم نمیاد. فقط گاهی به روحیۀ مردونه نیاز دارم. سرپرستِ یه خونه، کسی که اعضای خونه چشمشون به دستشِ فقط نمی تونه مرد باشه. می تونه یه زن باشه. یه دختر. مثل من که سخندون چشمش به دستمِ. اضافه کردم:


ـ شایدم خانومِ ساتی!


خندید منم سعی کردم بیخیال باشم. گهگاهی چه فکرایی به سرم می زنه ها الان باس حواسم اینجا بمونه. 


ـ خیلی با نمکی!


ـ خواهش می کنم شوما با نمکِ خودتون می چشید آخه.


کمی نیگاهم کرد و گفت:


ـ و بسیار زیبــا!


اه اه حالم بهم خورد. از این زبون بازاست حروم... استغفرالله. ای بابا ساتی نفله شدیا. چرا قضاوت می کنی. پسر به این خوبی. ماهی. ایشاالله ماهِ دیگه می شه شوور به این خوبی. اوفـــ یکی بزنه این وجدانِ من و خفه کنه الان اسمِ بچه ام برامون انتخاب می کنه. 


خوب آره چرا که نه. اسم بچه باید به اسمِ پدرِ خوشگلِ بچه بیاد. اسمِ این که خاویارِ... اسمِ بچه اتونم بزار قزل آلا یه جورایی جور در میاد. دوباره ویشگونی از خودم گرفتم و حواسم و دادم بهش:


ـ کاری داشتید؟ باید برم دنبالِ خواهرم.


ـ خواستم بگم می تونم شماره اتون و داشته باشم؟ من اینجا نا آشنا هستم ممکن به مشکلی بربخورم.


دیگه نتونستم تحمل کنم. این چه لطفیِ به من داره بـــــابـــا! رفتم نزدیکترش. دقیقاً فکر کنم اندازه یه خط کش کوچولو فاصله امون بود. راحت می شد دست تو جیبش کرد! محکم زدم به شونه اش که یه وری شد. بابا سفت باش. چه شلِ. اگه تو عملم انقدر شل باشه که هیچی! لبم و گاز گرفتم. دخترۀ بی حیا! گفتم:


ـ با به ما نمیخوری آخه! 


اخمِ ریزی کرد و نیگاهی به سر تا پام انداخت. اما حس کردم فوری مدلش عوض شد شاید اول ناراحت شد و بعد فهمید که من به اندازۀ خرم نمی فهمم درک کرد که باید مرعاتِ حالِ یه زنجیری و بکنه. گفت:


ـ بله من می دونم سر کار خانــم کم پیش میاد افتخار هم صحبتی با شخصی و بدن. این و همون اول هم متوجه شدم. اما حالا یه تخفیفی به ما بدید. آخه با هر کسی سعی کردم حرف بزنم یه جورایی کم مونده بود بزنن تو گوشم! مطمئن باش ما فقط همسایه ایم. حداقل برای من که اینطورِ.


چیــش حالا انگار من تا حالا فکر می کردم این قرارِ شوورم بشه و اسمِ بچه انتخاب کرده بودم که اینجوری می گه. یکی ته مه های دلم پرسید: " انتخاب نکردی؟! "


فوری این فکرا رو پس زدم و گفتم:


ـ این محل از اینجور ماشینا به خودشون ندیده آخه. واسه همین فرک می کنن دستشون انداختید!


خندید. گفت:


ـ شما که تا همین الان یه ماشین سریِ این داشتید که راننده اتون برده بودش کارواش!


ـ خوب، چیزه.. آخه می دونی راننده ام همین اکبر ضیغی، جسی و می گم خیلی اوضاش خیت بود. دادمش به اون هدیه عروسیش !


بلند قهقهِ زد و گفت:


ـ تو خیـــلی باحالی! و البته...


نردیکترم شد. سرش و کمی به سمتِ چپ کج کرد و تو چشمام خیره شد. چشماش و ریز کرد و ادامه داد:


ـ و البته جذاب! با کمی رویِ اضافه!


زود از اون حالت با نمکش خارج شد و دستی به گوشیش که هیچ دکمه ای نداشت و هر چی بود یه صفحه تخت بود کشید. این چجوری می خواد بینویسه الان؟ گفت:


ـ خوب حالا دیگه می تونم شمارۀ این بانویِ محترم و داشته باشم؟!


ـ نخیر.


چشماش گرد شد. حتما با اینهمه دستمالی کردنِ پاچه ام انتظار چیزِ دیگه ای داشت. اما خوب باید می فهمید که من ساتی ام! بعدم آخه من الان گوشیم کجا بود. یه دونه دارم اما با نفت کار می کنه و منم که وسعم نمی رسه نفت بخرم.


ـ چرا؟!


ـ قسمت نشده تا حالا گوشی کف برم!


ـ ببخشید چی چی بِرید؟


این یا واقعاً خیلی گاگولِ یا من فکر می کنم که خیلی گاگولِ! دست دراز کردم سمتش و گفتم:


ـ عینکتون و به من بدید.


عینک و داد بهم و با تعجب نیگاهم کرد.


عینک و انداختم تو کیفم و درشم بستم:


ـ خوب خوشحال شدم یا علی!


رفتم سمتِ آرایشگاه و گفتم:


ـ به این می گن کف رفتن! البته عَلَنیش!


برای خودم لبخندِ خبیثی زدم. اگه دست تو جیبش کنه متوجه معنیِ اصلیِ کف رفتن میشه. همون غیرِ علنی. بیچاره دیگه کیفِ پول نداره!




سخندون و از آرایشگاه آوردم بیرون و همونطور که می رفتیم سمتِ خونه به جایِ خالیِ ماشینش نیگاه کردم.


یه کامیونِ گنده ایستاده بودم و کلِ محلم داشتن تماشا می کردن. واسه کلاه قرمزی و سروناز اینقدر جمعیت تو سینما جمع نمی شد که برای این ژیگول جمع شده. چه اساسایی آورده. باورم نمی شد انقدر شنقل باشه که بخواد تو این محل زندگی کنه. پس من و دست ننداخته بود. فرک نکنم شنقل هم انقدر دیوونه باشه باغ و گل و بلبل و ول کنه بیاد اینجا.


یه بار دیگه به داخلِ خونه نیگاه کردم. برام جایِ سؤالِ پس هاجرخانوم اینا چی شدن؟ اونا که از قدیم اینجا هستن. یعنی عباس آقا پدرِ همین پسر خوشگل بازی آنلاین مدل لباس السا، پولدارِ هست؟ اما گفت با مادرش جدا زندگی می کنه. یعنی عباس آقا زنِ دوم داشته؟ کاش نمرده بود اینارو ازش می پرسیدم. خدا بیامرزش. مردِ خوبی بود. یه ماهی می شه مرده. نصفِ زور آباد برای خودش بود! خوب حالا که می تونه خرجِ دو تا زن بده چرا نگیره؟ من که اگه مرد بودم با اینکه اصن خوشم نمیومد اما تا می تونستم زن می گرفتم به قولِ اکبر هیزِ زن چیزِ خوبیه. 


دوباره به این پسرِ فرک کردم درسته که اینجا خیلی نمی ارزه اما خونه های زیادی داشت. اینجور که معلومه نمی خواد بفروشه و فقط می خواد تعمیرشون کنه. شونه ای بالا انداختم اما نیاز نبود برای تعمیر خودش بیاد تو این محل! آها یادم اومد ایشون خَیّر هستن.


در و باز کردم و سخندون و فرستادم داخل. بچه ام از بس حالش بدِ حرف نمی زنه.رو همون تخت دراز کشید و بدونِ اینکه چیزی بخواد چشماش و بست. این خبر از وخامتِ اوضاع می داد. رنگ به رو نداشت. باز فکر کنم از این آلوچه ها خورده.


در کیفم و باز کردم و کیفِ پولِ مردونه ای که هَنو نمی دونستم چقدر پول توشه در آوردم و از جیبِ مانتو هم کیفِ این پسر پولدارِ و کشیدم بیرون. 


با دیدنِ چند تا دو تو منی تو کیفِ آهی کشیدم و انداختمش اونور. یا طرف همۀ خرجش و با عابر بانک می داده. یا اینکه من دیگه نباید از رو مدل ماشین و تیپشون تصمیم بگیرم که چکاره هستن. 


با باز کردنِ کیفِ این پسر پولدارِ چی بود اسمش؟ اه یادم نیست. پرتش کردم یه گوشه حیات. انقدر خنگ شدم که کیفِ مدارک و با کیفِ پول تشخیص نمی دم؟ حوصله حرص خوردن نداشتم. یکمی هم خودم پول دارم. اما کمِ. ولی آخه کجا برم؟ برم گدایی؟ نچ می گن جوونی برو کار کن... نمی دونم دیگه هر جا میری باس با برجستگیِ بدن کار کنی که مام اهلش نیستیم.


دستی به سرِ سخندون کشیدم. خدایا تب داشت. بتول هم می گفت که کلِ ساعت نشسته بود رو صندلی و خیلی غمگین بود. یعنی افسرده شده؟ خودم و به رگبارِ فحش بستم از بس بش گفتم خیکی فرک کرده دیگه کسی نمیاد بگیرتش... اوه چه فاجعه ای نکنه فرک کرده قراره رو دستِ من بمونه و بترشه؟ هی بابا آخه من که شبیهِ گردنِ زرافه هستم هم شوهر ندارم خواهر این چیزا که غصه نداره.


ـ سخندون! سخندون خوبی؟


چرا چشماش و باز نمی کنه؟ سخندون؟ خواهری؟ دختر؟ خیکی؟


آروم چشماش و باز کرد:


ـ خیکی سیه؟


حالا اینهمه بش می گم خیکی معنی نمی خواد الان یادش افتاده. لبخندی زدم و گفتم:


ـ یعنی تپل. یعنی تانکر. یعنی آدمی که خیلی می خوره. حالت خوب نیست؟


ـ دیلم دَلد می تونه.


این و گفت و دوباره چشماش و بست . دوباره تکونش دادم و گفتم:


ـ مطمئنی نباید بری دستشویی؟ نیاز به تخلیه نداری؟!


ـ نه.


پس پاشو پاشو بریم خونه دراز بکش برات هوله داغ کنم بذارم. به زور بردمش تو خونه و دراز کشید. فکر کنم آلو ها مونده رو دلش باید از دست آویزونش کنم تا اگه رو دل کرده درست شه. لباسام و درآوردم و پرتشون کردم گوشۀ اتاق و هوله به دست رفتم تو آشپزخونه. دهن درهّ بلند بالایی زدم و همونطور که هوله و رو حرارت گرفته بودم فکر کردم کاش به این آق دکی می گفتم سخندون و معاینه کنه. نه ولش کن الان می گه هَنو قدمام خشک نشده داره ازم سوء استفاده می کنه. اصلاً اگه بخوام هم فکر کنم هَنو برای زندگی نیومده. آره جمیله خانم می گفت این پسرِ به شوهرش گفته امشب میره تا کارگرا خونه و طبقِ سلیقه اش بچینن. ایــــــش پسرۀ سوسول.


زیرِ گاز و خاموش کردم و رفتم تو اتاق. خوابش برده بود. هوله و رو شیکمش گذاشتم. انگار که داغیِ هوله دردش و می کشید چون آروم و زیرِ لب ناله می کرد. خودمم همونطور آروم کنارش دراز کشیدم و همونطور که با دستم رو شیکمش و می مالیدم، با فکرای مختلف خوابم برد.




با سر و صدایی که از تو کوچه میومد و صدای خروسای مش ممد اینا چشمام و باز کردم. تکونی به تنم که کوفته بود دادم و دستم و رو پیشونیِ سخندون گذاشتم. خدا رو شُرک تب نداشت. حالش خوب شده بود.


نون و پنیر و کنارش گذاشتم و بعد از چک کردنِ کلیِ خونه آماده شدم که برم بیرون. داشتم کیفم و میذاشتم که صدای در اومد. نیگاهی به سخندون انداختم و رفتم بیرون تا در و باز کنم.


دایی بود. خدایا من دیروز به این پول دادم با چه رویــی اومده اینجا؟!


کنارش رو تختِ حیات نشسته بودم که با صدای خمار و خسته اش گفت:


ـ موتور قرض کنــم میای کیف قاپــی؟


دِکی! از حرفش خندم گرفت. پوزخندی زدم و گفتم:


ـ هه! جدا؟! با چه اطمینانی بیام؟ اطمینانِ اینکه حتما سرِ موتور چرتت می گیره؟! یا داری سیگار می کشی؟ خوشت میاد سخندون و یتیم تر از اینی که هست کنی؟


ـ پس بیا بریم ماشین دزدی. مثل اون مــوقع که می رفتی امــا... اما اینبار منــم شریک!


سری تکن دادم و فحش به خودم و جد و آبادم و شغلِ شریفمون دادم. بیست تمونی که تهِ کیفم بود و بهش دادم و گفتم:


ـ خمار می شی جک زیاد می گی! بیا برو می خوام برم بیرون.


ـ یعنی می گی من نمی تونم یه ماشین بزنم؟! باشه خودم تنها می رم.


سری تکن دادم و نیگاهی عاقل اندر سفیه بهش انداختم. یکی نیست بگه آخه گاگول ماشینی که ایمولایزر داره ( سیستم ضد سرقت) چه جوری می خوای بدزدیش؟


ـ باشه هــررری برو بدزد وقتی پونزده کیلومتر پایننتر ماشین قفل کرد و خودتم توش گیر کردی اونوقت دهنت و هیکلت و با هم سرویس کردن بهت می گم بلند شو دیگه بلند شو برو.


ـ ای بـــابــا.الحق که مثل اون خواهرم زبون نفهمی.


انگشتِ اشاره ام و گرفتم سمتش و گفتم:


ـ اوه اوه حواست باشه که می ترکونمتــا!


ـ خیلی خوب بابا. بگو می ترسم. تا منم با ننه ات کاری نداشته باشم.


ـ ببین ماشین زدن کاری نداره. می دونی که می تونم. اما کارِ دو نفره نیست.


ـ پس چند نفره هست؟! تو چرا آفتابه دزد شدی؟ افت داره برای خانواده دایی جــان.!


سری تکن دادم و گفتم:


ـ بیبین از وقتی این دزدگیرا زیاد شده من دیگه نمی تونم. 


یعنی می تونم اما می ترسم که برم اگه گیر کنم دلم و به کی خوش می کنم؟ به داییِ سالمم که مراقبِ سخندون باشه؟ یا به پدرِ نداشته ام؟ پس باس روزم و با همین کیفِ پولایی که می دزدم بگذرونم. افتاد؟ حالا بیا برو


دایی بیست تومن و از رو تخت برداشت و همونطور که زیرِ لب چیزی بهم می گفت از خونه زد بیرون. اینم از صبحِ ما. رو ادم تگری بزنن اما این دایی و اولِ صبح نفرستن پیشمون. والله که تو روحِ.


آبی به سر و صورتم زدم که همونجا درجا یخ بستم. اَه چه سردِ. آسفات شدم که بابا. همونطور که با آستینای مانتوم صورتم و خشک می کردم در و باز کردم.


همزمان با من یه پسر از خونه جمیله اینا اومد بیرون. اَه اَه یه من ریش و سیبیل بهش آویزون. البته خیلی نیستا. اما از ته ریش گذشته. چقدرم لباساش بدتر از من کهنه هست! این کیه؟ این همون پسرشِ که چند سال پیش اومدن اینجا ازشون جدا شد؟ نیگا تو رو خدا. عجب گندِ دماغیم هست. نگاهش و خیلی جدی ازم گرفت و رفت سرِ خیابون.


فکر کنم قیافه ام از دیدنِ ریختِ مگسیش مچاله بود که اونجوری بهم چشم غره رفتا. به جهنم خوب مدلش بد بود دیگه. در و قفل کردم و رفتم سمتِ بتول که داشت از سرِ کوچه میومد.


ـ بـــه! بتول خــانم!


ـ سلام خوبی. صبح بخیر. چه خبره؟ کجا می ری اولی صبحی؟


ـ همیشه کجا می رم؟ الانم مسیرم اونوریِ!


ـ بچه ها می گفتن سفر جلوت و گرفته. باز چی شده؟ مگه بدهکاریش و ندادی؟


ـ نه سه تومنش مونده. دست می خوام برای جفت و جورِ پول. این ضبط و پنل و پولای یه قرونی نمی تونه نجاتم بده.


ـ از بد شانسیتِ. ای کاش بشه لوش داد... می خوای این کار و کنم؟


ـ نه بابا نکن بدبخت می شما... این مدت باید مواظب باشم آقا لو هم نره. البته خیالی نی ما از این نمی ترسیم فقط به خاطر سخندون. 


ـ ایشاالله که مشکلت حل می شه. 


زدم بهش و خندیدم:


ـ بکش بیرون از ما بگو ببینم کلاغِ محل، این پسرِ کی بود از خونه جمیله اومد بیرون؟ مهمون دارن؟


بتول اینور و اونور و نیگاه کرد و بهم نزدیک تر شد و بعد با صدای آرومی گفت:


ـ اولاً کلاغ خودتی. دوماً همون که شبیهِ نیمرخِ گوزِ فیثاغورس می مونه؟!


پقی زدم زیرِ خنده. حلا نخند کی بخند. از اون خنده های که تهِ حلقومم و نونِ خشکایی که تا حالا سق زدمم نشون می ده!


ـ بتول: اه وا! کوفت. حالم و به هم زدی ببند دهنت و. چرا می خندی؟ پسرشِ. از خارج اومده!


دستی به دورِ دهنم کشیدم و ساکت شدم. لبام زیادی کش اومده بود . بیشتر از اینکه تعجب آور باشه مسخره بود. گفتم:


ـ بابا این همون زندان بوده! خارج! هه! چه غلطا. بهش می خورده از اون نادخا باشه. چه چشم غره ای هم می ره. فکر کرده الان عاشقِ اون ریختش می شم.


بتول دوباره آروم گفت:


ـ آره ما هم می دونیم. آخه به اون قیافه زشت میاد که خارج رفته باشه؟! باز اون پسرش قابلِ تحمل ترِ.


پس این اون پسرش نیست. با دیدنِ همون پسرِ با عجله گفتم:


ـ نه بابا! احتمالا یا زندانی جایی بوده یا مثلِ اون پسرش از خونه فراری بوده و خونه سوا داشته. خوب من برم زت زیاد.


ـ برو بای.


ایـــش دخترۀ سوسول. بای چی چیه؟


ـ قشنگ نیــست؟ این پسر جدید باکلاسِ، ماشین قشنگِ بهم یاد داده! یعنی خداحافظ.


ـ ای خاکِ دو عــالم تو سرِت. بزار دو روز بیاد بعد نمش پس بده بهت و تاثیر بذاره.


رام و کشیدم سمتِ خیابون. باید زودتر برم سمتِ گوهردشت. نون اون سمتاست.


/ 0 نظر / 10 بازدید