رمان مسافر کوچه های عاشقی قسمت 1

-بفرمایید من راهنماییتان میکنم.
منظره پیش رویم بیشتر به کارت پستالی می ماند تا جایی که انتظار دیدنش را داشتم.ساختمان خانه وسط قطعه زمین بزرگی بنا شده بود.حیاطش انسان را یاد پارک جنگلی کوچکی می انداخت.نرده های چوبی که از قطعات متحد الشکلی درست شده بود،مرز بین خانه را با خانه های همسایه و خیابان مشخص می کرد.به خاطر ارتفاع کم نرده ها از همان نقطه ای که ایستاده بودم میتوانستم نمای بیرونی ساختمان را به خوبی ببینم.
ساختمان دو طبقه بود با تعداد زیادی پنجره ها یک شکل و هم اندازه و معماری مدرن و تحسین برانگیزی داشت.مایک د رحالی که چفت در نرده ای حیاط را باز میکرد دعوت کرد تا داخل شوم.از حیاط سرسبز گذشتیم و ا زچند پله ی کوتاه که دو طرفش گل کاری شده بود بالا رفتیم.با ورود به خانه پا به سالن بزرگی گذاشتیم که توجه هر بیننده ای را می توانست جلب کند.اما ا زحوصله ام خارج بود که به زیبایی ها و تزیینات داخلی خانه فکر کنم.در سکوت به مایک نگاه کردم و بلاتکلیف در میان سرسرای بزرگ خانه ایستادم.به نظر پسر خوب و مهربانی می امد.هر کاری به فکرش رسید برایم انجام میداد.چمدانهایم را داخل خانه اورد.قهوه ای اماده کرد و جلویم گذاشت و مدام با من حرف میزد.اما چیز زیادی از حرف هایش نمی فهمیدم.لهجه ی غلیظی داشت تمام ان دقایق سکوت کرده بودم.نه حرفی،نه حرکت اضافه ای.فقط با چشم او را دنبال میکردم.عاقبت مثل اینکه از سکوتم بع تنگ امده باشد گفت:
-متاسفانه دیرم شده.دیگر باید بروم.چیزی لازم نداری؟
دوباره تنها میشدم.مضطرب و ناراحت اب دهانم را قورت دادم و به زحمت اولین جمله را به زبان انگلیسی بر زبان اوردم:
-امیر کجاست؟
مایک لبخند دوستانه ای زد و گفت:
-چه عجب غزال!بالاخره صدایت را شتیدم.نگران نباش.خیلی زود پیدایش میشود. سفارش کرده است استراحت کنی تا خودش را به تو برساند.
لبخندی روی لبهایم نشست.شنیدن نامم با ان تلفظ برایم جالب بود.اخر او به جای حرف"غ"از حرف"گ"استفاده میکرد.اما لبخندم زود گوشه ی دهانم ماسید.ترس از تنهایی نم اشکی به چشمانم نشاند.به سرعت نگاهم را به نوک کفشهایم دوختم تا مایک پی به حالم نبرد.اما او روی دو پا کنارم نشست و با محبت گفت:دوست داری چمدانهایت را به اتاقت ببرم؟
بیتفوت نگاهی به چمدانها انداختم و سری تکان دادم و گفتم:«نه»اما با به خاطر اوردن سبزی های داخل ساک دستی ام با تردید گفتم:
-فقط اگر ممکن است اینها را جای خنکی بگذارید.
بعد سبزی هایی را که مادر امیر برای پختن قرمه سبزی با من همراه کرده بود از ساک دراوردم و دستش دادم.با خنده ی صداداری سبزی ها را از ذستم گرفت و گفت:
-اوه من از اینها خیلی دوست دارم.
بعد از رفتن مایک همانطور که ارام سرم را به پشتی مبل راحتی تکیه میدادم دستم را به پیشانی ام گذاشتم و به فکر فرو رفتم.افکارم نامنظم و اشفته بود و مرتب ا زاین شاخه به ان شاخه میپرید.انقدر سوال های مختلف به ذهنم هجوم اورد که برای جواب دادن به انها ساعت ها وقت لازم داشتم.با نا امیدی به فنجان قهوه ام نگاه کردم.میلی به خوردنش نداشتم حتی نمیتوانستم از جایم بلند شوم و مانتو و روسریم را دربیاورم.هرکاری به نظرم سخت و نشدنی میرسیدوتنها کاری که دوست داشتم بکنم سر و سامان دادن به روح مضطرب و شوریده ام بود.یک بند و پشت سرهم از خودم میپرسیدم،اخر چطور ممکن است امیر برای اوردن عروسش به فرودگاه نیاید.حتی اگر نتوانسته بود به فرودگاه بیاید لااقل میتوانست در خانه به انتظارم بنشیند.اگر کمی احساس مسئولیت داشت ای حداقل کاری بود که میتوانست انجام دهد.اصلا به فکرش نرسیده ممکن است نتوانم با مایک صحبت کنم و انگلیسی ام ضعیف تر از ان باشد که حرف هایش را بفهمم؟اصلا برایش مهم نبوده چه فکری میکنم؟پس غیرت و مردانگی ایرانی اش کجا رفته؟یاد صحبت های مادرش افتادم که می گفت امیر برعکس برادرش هنوز خصلت های ایرانی اش را حفظ کرده.پس کو ان خوی مهمان نوازی ایرانی؟یعنی ارزش من برایش در حد یک مهمان عادی هم وطن هم نبوده؟»
دو ساعتی میشد بیحرکت سرجایم نشسته بودم که صدای چرخیدن کلید به گوشم رسید.بیحس و حال سرم را به سمت در چرخاندم.ناگهان برقی اشنا از چشمانم جهید.بله درست میدیدم شخصی که وارد شد امیر بود.از جایم بلند شدم.کلافه و سردرگم بودم.نمیدانستم باید چه کار کنم.سرم را زیر انداختم و با صدای کوتاهی سلام کردم.رو بهرویم ایستاد ولی چیزی نگفت.به ناچار بعد از لحظه ای کوتاه سرم را بالا اوردم.نگاهم در نگاهش گره خورد.نمیدانم در نگاهش چه دیدم اما هرچه بود،قلبم را لرزاند.چنان که صدای ضربان های نامنظم اش در گوشم میپیچید.پاهایام سست شده بود و تحمل وزن بدنم را نداشت.از درون گر گرفته بودم.زبانم بند امده بود.تا ان روز هیچ وقت به این حال گرفتار نشده بودم.تند نگاهم را دزدیدم و سرم را زیر انداختم که صدای مردانه اش در گوشم پیچید.
-سلام خانم!من امیر کیانی هستم.امیدوارم که سفر شما را خسته نکرده باشد.اگرچه راه دوری را طی کرده اید.به هر حال خوش امدید.از این که نتوانستم برای استقبال از شما شخصا اقدام کنم.واقعا متاسفم.خواهش میکنم بفرمایید.الان خدمت میرسم.
بعد با تعظیم کوتاهی از من دور شد.
از پشت براندازش کردم.وای که چقدر به نظرم برازنده و متین امد.در دل به خودم تبریک گفتم و احساس رضایتی در عمق وجودم زبانه کشید.مجددا خود را روی مبل رها کردم.حس عجیبی داشتم.نوعی رخوت و سستی سراپایم را در بر گرفته بود.در افکار شیرینی سیر میکردم که ناگهان جرقه ای در مغزم زده شد.چرا این قدر خشک و رسمی حرف زد؟مگر من همسرش نیستم؟حتی با من دست هم نداد.
دقایق بیخبری ازالتهابم سنگین و بیشتاب میگذشتند و من همچنان منتظر برگشتن او نشسته بودم.عاقبت شنیدن صدایش به انتظارم پایان داد.سرم را بلند کردم.روبه رویم نشست.پاهای بلند و کشیده اش را روی هم انداخت و بی انکه نگاهم کند گفت:
-غزال خانم !می دانم خسته هستید و رسم مهمان نوازی این نیست که از راه نرسیده با چنین برخوردی رو به رو شوید. ولی تامل را بیش از این جایز نمی دانم. فکر کنم هر چه زود تر از افکار و عقاید من آگاه شوید،بهتر است.پس لطفا منت بگذارید و به حرفهایم خوب گوش کنید. اما پیش از شروع صحبتهایم عذر خواهی ام را بپذیرید. اجازه می دهید مقدمتا مطلبی را به عرضتان برسانم؟گیج و منگ گثل ادم های ابله به صورتش نگاه می کردم.از حرفهایش سر در نمی اوردم.فکر کردم شاید دیوانه است.دهانم خشک و تلخ شده بود. به سختی اصواتی گنگ و نا مفهوم از دهانم خارج شد. بی توجه به من همان طور که به کف سنگی سالن بزرگ خانه اش چشم دوخته بود گفت:
-من متولد امریکاه هستم و فقط سالهای کو تاهی را در ایران گذراندم.اما از دوران نوجوانی به این طرف همین جا اقامت داشته ام. پدر و مادرم طی این مدت به ایران سفر می کردند. اما از مدتی پیش که زادگاهشان را برای اقامت دائم خود انتخاب کرده اند، فقط گاهی برای دیدار من و برادرم به این جا می ایند. بعد از مستقر شدن انها در ایران با دختری اشنا شدم و تصمیم به ازدواج گرفتم. وقتی خانواده ام از ایران امدند و موضوع را فهمیدند، به شدت مخالفت کردند وجنگ سختی میان ما در گرفت.عاقبت علاقه وافر من به انها و مهمتر از ان بیماری قلبی پدر که سالهاست از ان رنج میبرد، دست به دست هم داد تا من بازنده ی این جدال باشم. تصمیم گرفتم چند صباحی مسئله را مسکوب بگذارم و به اینده واگذار بکنم. اما مشکل با برگشتن انها به ایران پیچیده تر شد. هر هفته حداقل یک دختر برایم در نظر می گرفتندو من به نوعی از قبول پیشنهادشان سربازمیزدم،تا اینکه نوبت به شما رسید. وقتی شما را معرفی کردند،احساس کردم این دفعه با دفعات قبل فرق دارد. مادر به غایت از شما تعریف می کرد وان قدر شیفته شما شده بود که گوشش به هیچ حرفی بدهکار نبود. وقتی طبق معمول همیشه مخالفت کردم،هر دو به شدت ناراحت و دلگیر شدند و قاطعانه گفتند،"یا غزال رابه همسری قبول کن یابرای همیشه مارافراموش کن."وانقدردراین کارپا فشاری کردند که ناچار شدم در مقابلشان کوتاه بیایم وپیشنهادشان را بپذیرم. در این فاصله هر وقت با شما صحبت می کردم بسیار سرد و رسمی حرف می زدم وسخت امیدوار بودم رفتار غیر طبیعی ام شما را از انجام ازدواج منصرف کند. ولی شما هیچ عکس العملی نشان ندادید و کار را برایم سخت وسخت تر کردید تا کار به اینجا کشیده شد که می بینید. باور کنید به زبان اوردن احساسم کار اسانی نیست. در هر صورت حالا برای این حرفها دیر است. امروز از روی شما خجالت می کشیدم و توان امدن به فرودگاه را در خود نمی دیدم. میدانم با شنیدن اعترافاتم فکر می کنید که این مدت بازیچه دستان من و خواسته های خانواده ام بوده اید وحق را به شما میدهم. به همین دلیل از هیچ کاری برای راحتی و رضایت شما دریغ نمی کنم. در شرایط فعلی باید تمام حقایق را به شما می گفتم. دلم نمی خواهد بیش از این فریبتان بدهم. از این بابت واقعا متاسفم. اما باید بدانید که من هیچ احساسی در خودم نسبت به شما پیدا نکرده ام. یعنی ببخشید......... نمی دانم چطور بگویم. میدانم مضحک است ولی درواقع .......در واقع این ازدواج از نظر من تحمیلی و قرار دادی است. می دانید من به ایران علاقه مندم و دوست دارم روزی بتوانم در کوچه پس کوچه های تهران قدم بزنم و خاطرات دوران کودکی ام را مرور کنم. ولی مطمئن هستم که هیچ وقت نمی توانم با یک زن ایرانی به خوشبختی وتفاهم برسم،ما با دو فرهنگ مختلف بزرگ شده ایم ،عادتها و روش زندگی مان باهم فرق می کند. به همین خاطر فکر می کنم باید قبل از ان که دچار مشکلات اساسی و بزرگی بشویم به این بازی خاتمه بدهیم. درعین حال متوجه وضعیت سخت و دشوار شما هم هستم. خودم را مسبب به وجود امدن این گرفتاری شما می دانم واماده ام این مشکل را به طریقی که شما راضی باشید،حل کنم. در حال حاضر دو پیشنهاد برای شما دارم. اول اینکه اگر تمایل داشته باشید هر چه سریع تر ترتیب برگشتن تان به ایران را بدهم و تا دیر نشده شما را از این قید و بند ازاد کنم،که البته جبران خسارتهایئ مالیتان هم به عهده ی خودم خواهد بود ودوم اینکه ...... دوم اینکه شما برای مدتی به همین صورت در خانه من زندگی کنید. درست مثل اینکه دوستی از ایران به خانه من امده باشد ودر این مدت از مزایای ازدواج قرار دادی مان بهره ببرید. فکر می کنم از طریق ارائه اسناد ومدارک معتبرازدواج و با دز نظر گرفتن قوانین این ایالت در زمان نسبتا کوتاهی،یعنی کمتر از یک سال کارت سبزتان اماده شود.بعد از ان می توانید زندگی مستقل وازادی برای خود ترتیب بدهید. البته می دانم که علاقه ی زیادی به ادامه تحصیل دارید. پیشنهاد فرصت این کار را برای شما فراهم می کند. شاید در این فاصله من هم بتوانم پدر و مادرم را قانع کنم و مشکل خانوادگی ما به این ترتیب حل شود. به هر صورت تنها این دو راه به نظرم رسیده، اما انتخابش را به عهده ی شما می گذارم. باز هم می گویم ،امیدوارم بزرگوارانه من را ببخشید. فکر کنم خیلی حرف زدم و بیش از حد نگرانتان کردم. اما چاره دیگری نداشتم.صمیمانه متاسفم.
نفسی تازه کرد و ارام گرفت.
در تمام مدتی که حرف می زد حتی نیم نگاهی به من نینداخت و من تمام مدت به صورتش خیره مانده بودم. اول فکر می کردم خواب می بینم. اهسته نیشگونی ار کنار رانم گرفتم. دلم به درد امد. نه! خواب نبودم. همه چیز واقعیت داشت. در خلال حرف هایش به مرز جنون و دیوانگی رسیده بودم.او لا ینقطع و بی وقفه حرف می زد. توان حرکت از من سلب شده بود.هر کلمه اش مانند نیش خنجری زهر الود به قلبم فرو می رفت. زهر کلام مرد جوانی که ظاهرا همسرم بود و من با دنیایی ارزو به سویش پر گشوده بودم،جگرم را می سوزاند.حرف هایشبرایم گذان تمام شده و مبهوتم کرده بود.هرگز باور نمی کردم روزی این چنین وا پس زده شوم. همیشه و همه جا دوست و دشمن تحسینم کرده بودند. عادت کرده بودم تعریفم را بکنند،ولی حالا در هم شکسته و پریشان زیر بار احساس رانده شدن خرد می شدم. شریک زندگی ام فرمان گسستن رشته ی پیوندمان را می داد. باید میگریختم. باید به سوی وطنم،پدر و مادر و تمام عزیزانم باز می گشتمم ولی مائوس و دل سرد اندیشدم "با کدام پر پرواز؟" من همه وجودم را در طبق عشق و اخلاص گذاشته وتقدیمش کرده بودم. اما او ندیده و نشناخته ان را پس زد ودور ریخت. حالا از ان همه غرور و اعتماد به نفس برایم چه مانده؟
با صدای امیربه خود امدم. داشت نگاهم می کرد. احساس کردم مضطرب ئنگران است. با التماس گفت:
-خواهش می کنم حرف بزنید. این بار چندم است که صدایتان می کنم. چیزی بگویید،هر چه باشد. حتی ناسزا. فقط حرف بزنید.
با سماجت به چشمانش خیره ماندم. خیال نداشتم حرفی بزنم.راستش نمی دانستم چه بگویم. حرفی برای گفتن نمانده بود. حتی ناسزا.
دوباره صدایم کرد.
-غزال خانم!خواهش می کنم حرفی بزنید. نمی دانم،کاری بکنید.من نگرانتان هستم.حالتان خوب است؟
مردک ترسو فکر می کرد عقل از سرم پریده. در دل به او خندیدم.تا ان موقع صاف و مستقیم نگاهش می کردم. اما دیگر نمی خواستم ببینمش. نفرت و بیزاری در جای جای قلبم خانه کرده بود. پلک هایم را روی هم گذاشتم وچشم هایم را روی تمام حقایق زشت پیش رویم بستم. مدام به خود تذکر می دادم:"نفس عمیق بکش... ارام باش... خودت را نباز...... چیزی عوض نشده.... اصلا مگر او کیست که این طور خردت کند... نشانش بده که تو به این اسانی نمی شکنی...... نباید بشکنی وگرنه نابود می شوی..... این پایان راهت نیست... شاید اغازی باشد برای راهی دیگر. تجربه ای نو و تازه....... به خودت فرصت بده بعد تصمیم بگیر."سردم شده بود. احساس سرما نمی گذاشت درست فکر کنم.تمام استخوان هایم درد می کرد. پتک سنگینی که به روحم خورده بود،جسمم را تحلیل می برد. مغزم یخ زده بود،جسمم را تحلیل می برد. مغزم یخ زده بود.اصلا نمی توانستم به افکارم سر و سامان دهم.شدنی نبود.
صدای زنگ تلفن رشته ی افکار پریشانم را پاره کرد. پلکهایم را بلند کردم. بی هدف به رو به رویم خیره شدم. زنگ تلفن دوباره به صدا در امد. امیر به ان خیره شده بود بی ان که از جایش تکان بخورد.لجم گرفت،"مگر به صندلیش چسبیده؟" صدای زنگ تلفن روی اعصابم خط می کشید. وقتی برای بار سوم صدای زنگ به گوش رسید،با اکراه بلند شد وارام به سمت تلفن رفت. گوشی را که بر داشت از صدای زنگ خلاص شدم.


-الو
نا خواسته حرکاتش را زیر نظر داشتم. رنگ از رویش پرید. انگار می خواست قالب تهی کند.مادرش بود. حدس زدم او هم سردش شده.بریده بریده حرف میزد.
-.........سلام مادر.....حالتان چطوراست؟
-.............
-من..... من خوبم......خیلی ممنون.
-..............
-بله،بله. به سلامتی رسیده.خیالتان راحت باشد.
-................
-البته که می توانید.........نه،چه اشکالی دارد؟
گوشی را به طرفم گرفت وملتمسانه نگاهم کرد. از دیدن قیافه مضطربش دلم خنک شد. از ذهنم گذشت که تمام شجاعت وصراحتش همین بود؟ یک ساعت برایم نطق کرده بود و پیشنهادهای مختلف به خوردم داده بود،اما حالا با اولین سوال مادرش پا پس کشیده بود و با زبان نگاه از من می خواست دم بر نیاورم و از دسته گلی که به اب داده چیزی به انها بروز ندهم. سرد
و بی تفاوت به دستش نگاه می کردم. مردد بودم. هنوز تصمیمی نگرفته بودم. نمی خواستم فرصت انتخاب درست را از خودم بگیرم. با این فکر از جا بلندشدم،چانه ام را بالا گرفتم،مغرور و با اطمئنان قدم برداشتم و بی اعتنا گوشی را از دستش گرفتم.
-الو!سلام مادر جان حالتان چطور است؟
- سلام عزیزم. ما همه خوب خوبیم. فقط دلواپس تو بودیم. تو چطوری؟ راحت رسیدی؟امیر چی؟از امیر راضی هستی؟
-بی جهت نگران بودید.امیر جان هم پذیرائی گرمی از من کردند که شرمنده شدم. در واقع شوکه شدم.
-خدا را شکر خیالم کمی راحت شد. دیگر هم از شرمندگی حرف نزن عزیزم. امیر وظیفه اش را انجام داده. مثلا تو همسرش هستی. مگر نه؟
-خب بله.ولی استقبالش بینظیر بود.اخر تدارک زیادی برایم دیده بود.از همان لحظه ای که رسیدم انقدر چیزهای مختلف به خوردم داده که احساس خفگی میکنم.
-از دست تو دختر شیطان.مثل همیشه حاضر جوابی.عزیزم دلت می خواهد با پدر و مادرت حرف بزنی؟الان همه با هم هستیم.
-راست می گویید؟از این بهتر نمی شود.نمی دانید چقدر محتاج شنیدن صدایشان هستم.
-می دانم عزیزم.دلتنگی ات طبیعی است.کم کم عادت میکنی.حالا گوشی را میدهم به مادرت.
نمی دانم چقدر با مادر صحبت کردم.همین قدر میدانم که شنیدن صدای گرم و مهربانش ضربان قلبم را منظم کرد.گوشی را به گوشم چسبانده بودم تا حرارت وجود دوست داشتنی اش را حس کنم.موقع خداحافظی صدایش غمگین و ملایم به نظرم امد.مثل همیشه دلگرمم میکرد و وای که چقدر محتاج ان بودم.
-غزال دخترم د رغربت توکلت به خدا باشد که تو را به او سپرده ام.نمازهایت را سر وقت بخوان.برای رسیدن به ارزوهایت به انتظار دیگران نباش و همه چیز را از خود و خدایت بخواه.مطمئن باش اگر کمی تحمل کنی و از مشکلات نترسی زندگی برایت سنگ تمام میگذارد.
-مطمئن باشید غیر از این نمیکنم.من مثل همیشه عاشق شما پدر و علی عزیزم هستم.از راه دور برای سلامتی تان دعا میکنم.شما هم در حق من دعا کنید.میدانم دعای خیر شما در حق دخترتان گیراست.
بعد از خداحافظی گوشی را سر جایش گذاشتم.دستم همچنان روی ان مانده بود.نمی خواستم ارتباطم با انها قطع شود.از یخ کردن دستمفهمیدم ادامه ی این کار بیفایده است.باز من مانده بودم و درد غربت.هیجانم فروکش کرد و غم به جایش نشست.به ناچار دستم را پس کشیدم به سمت امیر برگشتم که با چشمان از حدقه درامده به من خیره مانده بود بیتوجه به حیرتش نگاه گذراییبه او انداختم و گفتم:
-ممکن است خواهش کنم جایی را نشانم بدهید که بعد از گرفتن یک دوش اب گرم کمی استراحت کنم.ساعت هاست نخوابیده ام.
میدانستم به خود خواهد گفت چه دختر پررو و پوست کافتی هستم.اما نظرش برایم اهمیتی نداشت.رضایت داد و سنگینی نگاه متحیرش را از چهره ام برداشت.
با اشاره سر مرا به دنبال خود کشاند.پله ها را بالا میرفتم.یک دو سه......یک دو سه.....
تمامی نداشت.انگار تا ابدیت باید بالا میرفتم.از شدت سرما دندان هایم به هم میخورد.بالاخره رسیدم.فضای اتاق برایم نامانوس بود.نمی دانم چه شد که تنها شدم.او رفته بود.روبه روی اینه ایستادم.دو چشم قرمز از میان چهراه ای خسته و بی رنگ نگاهم میکرد.ترس و وحشت توی چشمهایش خانه کرده بود.خواستم ارامش کنم لبخندی به رویش زدم.
اب داغ پوستم را می سوزاند.اما یخ وجودم اب نمیشد.ای کاش ذوب میشدم و به زمین فرو میرفتم.نمیدانم صدای همهمه از کجا می امد.چشمهایم را بستم.امیر بود که به پیشوازم امده بودبا دسته گلی زیبا از رز قرمز.دست بردم بگیرمش،دستم در فضا خالی ماند.هوا را در چنگ فشردم.تشنه در اب در جستجوی سراب زندگی ام بودم.حوله را دور موهایم پیچاندم روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم.لکه های قرمز روی سقف از کجا امده اند؟
شاید هم نارنجی هستند.شاید سقف اتاق اتش گرفته باشد.پس چرا هنوز سردم است.خوابم می اید.
در جستجوی اکسیر فراموشی خواب به سراغم امد.

/ 0 نظر / 247 بازدید