رمان جذاب همکارم می شی؟ قسمت سوم

رمان جذاب همکارم می شی؟ قسمت سوم


فوری سر خیابون سوارِ اتوبوس شدم. انقدر شلوغ بود که بییخالِ این شدم که برم ته و بِچِسبم به شیشه. دو برابرِ اونی که جا داشت شلوغ بود. 


کمی که رفت حس کردم بغل دستیم سرش با پاش تنیس می زنه. نیم نگاهی بهش انداختم جوری بهم نیگاه کرد که تا آخرش و خوندم. به به... همین و کم داشتیم. 


چند ثانیه بعد دستایی که کمی رو کیفم بازی می کرد و حس کردم.


نیگاهش کردم عرق رو پیشونیش نشسته بود و با چشمای از حدقه درومده نگام می کردم. خدایا یعنی منم اینجور مواقع اینجوری شبیه بوزینه می شم؟! خندۀ کوتاهی کردم و رفتم زیر گوشش گفتم:


ـ د ن د دزد به دزد بزنه ، اونوقت مردم چی می گن؟!


ـ نمی فهمم چی می گید. ببخشید شلوغِ کیفا قاطی شدن.............................................................................................سری تکن دادم. ازش رو گرفتم. حق دارن ملت کیفاشون و بغل بگیرن و بچه هاشون و بزارن کنار دستشون. ایستگاه بعد از اتوبوس زدم بیرون. نه انگار دیگه نون تو اتوبوس نیست. نونمون و آجر کردن. 


نفسم و سخت دادم بیرون و فکر کردم که پیشنهادِ دایی همچینم بد نیست. رو به آسمون کردم و گفتم:


ـ به اندازۀ پولِ سفر کرکر هوام و داشته باش بعدش دیگه بیخیالش می شم. باور کن.


هنوز چند قدمی برنداشته بودم که ماشینی کمی جلو تر از من پارک کرد و صاحبش به سمتِ عابر بانک رفت. نگاهی بهش انداختم جز کیفِ عابرش هیچ چیزی همراه نداشت. این یعنی ینکه سوئیچش و احتمالا دزگیرش همراهش نیست. چشمام و بستم و ثانیه ای ایستادم. سعی کردم آروم باشم و به اینکه خدا کنارمِ و به خاطر اینکارم قرار نیست عصبی بشه و دهنم و سرویس کنه فکر کردم. احساس کردم آروم شدم.


چشم باز کردم و با یه حرکت در ماشین و باز کردم. قبل از اینکه صدای بسته شدنِ در توجه کسی، مخصوصا اون مرد و جلب کنه استارت زدم و الفرار. نمی دونم چرا فکر کردم شاید توش پول باشه. اگه پول بود اون مرد یا پسر نمی رفت عابر بانک. خیلی زود از محل دور شدم و تو یه کوچه خیلی با کلاس پیچیدم عقل جن هم قد نمی ده که ماشین دزدی باشه و من با خیالِ راحت تو معرضِ دید بذارمش. 


کمی گشتم. هیچی نبود اما یه انگشتر تو یه جعبۀ خیلی شیکِ مخملی بود. اندازۀ یه تومن می شد اما برای من بیشتر از سیصد تومن نمی ارزید چون نمی تونستم تو طلافروشی ها آبش کنم و باید می بردم به سطار طلا می فروختمش. اینم بد نبود. توجهم به مردی که از پارکینگِ خونه اش اومد بیرون جلب شد. نمی دونم چی شد و کسی که پشتِ خط بود و داشت با موبایبلش باهاش بحث می کرد چی گفت که از ماشین پیاده شد و درِ ماشین همونطور باز موند و خودش با دو به داخلِ خونۀ ویلاییِ خیلی قشنگش رفت. 


صبر نکردم تا این لقمۀ چرب و نرم بپره. ماشین و همونجا ول کردم و جهبۀ انگشتر و تو جیبم جا دادم و حمله کردم سمتِ اون ماشین قشنگ. زودی حر کت کردم و پیچیدم تو خیابونِ اصلیِ عظیمیه بینِ مهران و طالقانی. هنوز خیلی نرفته بودم که افسر نمی دونم از کدوم سولاخی اومد بیرون و بهم علامت داد که بزنم کنار.


ایییییی یا جدِ سادات یا ابِر فضر. حالا چی کار کنم. سرعتم و کمتر کردم... ؟ ساتی ساتی فکر کن تو می تونی


خاک تو سرت چیو می تونی؟ الان می برت زندان. چند بار بهت گفتم دست تو جیبِ این مف خورا کردن دردسر داره گوش ندادی.


ـ تو رو خدا تو الان لال بمیر من ببینم چه گلی بر سر کنم.


داشت نزدیک می شد. اگه فرار کنم دقیقا سر میدون اسبی یه ایست بازرسی هست گیر میفتم. اگه دنده عقب فرار کنم و این افسر پلیس هم ریشای میرزا کوچک خان حساب نکنم و بتونیم ردش کنیم عقب تر پاسگاه میدون طالقانی هست. 


یا خدا یا عباس پس فقط یه راه می مونه. کلاهم و در آوردم. موهای لخت و خرماییِ روشنم ریخت دورم. دوباره کلاه و سر کردم. صد در صد اون از شیشه های دودیِ ماشین نمی تونه ببین من کلاه سرم بوده . حالا موهای بلند و به قول خواهرم دون دونم از دور کلاه ریخته بود بیرون. دندونم و چند بار به لبم فشار دادم تا کمی قرمز شه حداقل یکم شبیه آدمیزاد شم.


ـ اصلا فکرشم نکن. شبیه هر چی هستی جز آدمیزاد. این شلوار شش جیبت و می خوای چی کار کنی؟ من که می گم بزن بالا بزار اون ساق بلوریت معلوم شه.


ـ تو رو خدا ببند. من این و بزنم بالا که چند تا چاقو دور پام بستس لا مصب واسه یه بارم شده تو زندگیت حرف نزن. لحظۀ آخر که زد به شیشه ماشین فکری به سرم زد. فقط جدِ سادات و خدا یاری کنن که بگیره. شیشه و دادم پایین و چشمای نگرانم و دوختم به سرکار.




ـ مدارک ماشین.


آب دهنم و قورت دادم. اصلا از قدیم الاَیام من از پلیس می ترسیدم. حالا از این مدلِ راهنمایی رانندگی که با توجه به لباسشون شبیهِ میت می شن یا اون یکی ها نیروی انتظامیِ محترم که همیشه با فلفل دلمه اشتباهشون می گیرم کار ندارم هر دو ترسناک هستن. دستی به پیشونیم که با وقاحتِ تمام عرقی نداشت و مارو رو سفید کرده بود کشیدم و به نگاه کردن اونم با نگرانی ادامه دادم.


ـ با شما بودم خانوم؟! 


بیخیال چشمام و بستم و باز کردم. اگه طولش می دادم شک می کرد. شروع کن ساتی. تو خوب نقش بازی می کنی. بدو تا دیر نشده. با صبرش بازی نکن. دهنِ مبارک و باز کردم و شروع کردم:


ـ اوه سرکار خوب کرد خدا تو رو فرستاد. تو هستی بوی گلِ سوسن و یاسمن. من داشت می رفت خونه کسی مزاحم شد.واسه همین تند و سریع حرکت کرد.


ـ چی می گید خانم؟ می گم مدارک.


ـ سرکار دوستام گفتن اینا خوب هست. من تازه از خارج برگشتم کرده. بابا این فرخون رو برام خریداری کرد. من نمی دونست مدارک چیه. بابا گفت فرخون هم زیاد هست چه رسد به مدارک.


سرکار که خندش گرفته بود دستش و گذاشت رو در ماشین و کمی خم شد. با لبخند گفت:


ـ از کجای اومدی حالا؟


واه واه. مامانم و بابام! شیطونه می گه چشام و براش لوچ کنم تا بکشه عقبا. نیگاه کن خارج ندیده و تو رو خدا. ای بیشرف حالا اگه با اون لحنم حرف می زدم همینجا زندانیم می کرد. 


ـ اوه ببخشید من نفهمید چی گفت عسیسِ دلم. شوما اسمش چی بود؟ 


عـــق یعنی خاک دو عالم تو گورت ساتی. عسیسم چیه؟ اسمش و می خوای چیکار؟


خفه بقیش و داشته باش.


ـ مستر سرکار به چی زل زد اینجوری؟ من برم؟ باید رفت دوست پسرِ ژیگرم خونه منتظر من هست.


دقیقا دهنش قدِ تانکر باز شد و چشاش هر کدوم شد قدِ دهنِ تمساح و قتی دهنش و برای طعمه باز می کنه. یکی یه کاسه بگیره زیر دهنِ این آب از لب و لوچش راه افتاده.


ـ ای بلا! با دوست پسر چی کار کرد ؟


زیر لبی گفتم: نیگاه کن تو رو خدا به این می گن کمالِ همنشین وقتی هَنوننشسته. هَنو دو دقیقه هم با من حرف نزده داره تقلید می کنه مثل خودم حرف می زنه. یه لبخند گشاد براش زدم و گفتم:


ـ هِچی می ریم اتاخ شیطونی کرد. 


نوچ نوچ خاک تو گورت برای یه زندان رفتن ببین چجوری خودت و بی عفت کردی.


خو تو می گی چی کنم؟ اگه بفهمن چه خبره انقدر می زننم که مثل خر عر بزنم. زنده به گورم می کنن.


ـ مستر افسر من الان باید رفت خونه. میشه شمارت و داد من فردا زنگ زد وختی ددی رفت کارخونه به تو گفت بیاد خونه ؟ آخه من تنها تو خونه حوصلش سر میره اونوخت که تو اومد اونجا به شوما مدرک داد. اونم مدرکای خوشگِل خوشگِل!


ـ الهی من فدات شم خودم هستم. باهات قایم موشک بازی می کنم. 


زهــــرمار. کثافتِ مرض. نیگاه کن تو رو خدا انگار به اسب قند دادی. الان از ذوقِ زیاد میفته رو دستم سنگوپ می کنه. رو برگه های جریمه شمارش و نوشت و داد بهم.


ـ من: خیلی خیلی خوشحالم شدم که تو رو دید. من رفت. امشب به تو زنگ زد.


ـ نه نه امشب زنگ نزن. آخه دارم خانومم و طلاق میدم امشب میاد حرفای آخر و بزنیم!


ای تف تو ذاتت لابد نصفِ شبم می خوایید حرفای آخر و بزنید! با همون لبخند دندون نما سری تکن دادم و گازش و گرفتم و پیچیدم تو اولین فرعیِ ورود ممنوع!


ـ عجب لشی بود ساتی یعنی حالم به هم خورد.


ـ به لش گفته برو جلو بوق بزن.


ـ در برابرِ هلوئی مثل تو همه کم میارن.


ـ بسه نه؟ از این ماشین خسته شدم. دکمه پلی پخش و زدم تا موقع تفتیش ماشین حوصلم سر نره و گفتم:


آخه من که موز نیستم. من آلبالوام.


ـ شایدم شفتالو...


کنار پارک کردم. کل ماشین و گشتم. کیفش خیلی قشنگ بود نتونستم بیخیالش بشم. مدارکش و گذاشتم تو ماشین و کیفش و گوشیش و برداشتم. دستی به گوشیش کشیدم و گفتم اینم گوشیِ جدیدِ من خاویار خان. می بینی؟ کافیِ اراده کنم. 


هر چی به درد بخور بود و برداشتم و زود از اونجا دور شدم. سر خیابون، با یه تلفن همگانی، زنگ زدم به برادران زحمت کش خبر دادم که:


ـ یه ماشینِ مشکوک تو کوچمون پارک شده!




همونجور که کیف با کلاسِ تو دستم بود سوت زنون می رفتم سمتِ خونه و به سنگای جلوی پام لقد مینداختم. گوشی و دادم سامی بی کله سریالش و بسوزونه. سیم کارتم که از این ایران وِلا دارم. خدا رو شرک. گوشیمم جور شد.


امروز می خواستم مرام خرج کنم و سخندون و ببرم اصغر کبابی بهش کباب بدم. بچه ام همش داره نونِ خشک سوق می زنه البته با کمی پنیرِ اضافه. 


باید یاد بگیره این آلو پنجاه تومنیا کثیفِ به درد نمی خوره. باید بفهمه مریض میشه. خدایا چرا در مقابلِ سخندون با اینکه اینقد دوسش دارم نمی تونم مهربون باشم؟ چرا فکر می کنم اگه باهاش بجنگم همه چیز درست می شه؟ نمی دونم شایدم نمی شه. اما احساس می کنم در مقابلش یهو تغییرمی کنم. بلاخره منم یه روز می میرم بهتره که سخندون عاقل باشه و زود بزرگ شه. هر چند می دونم که بچگیِ قشنگی نداره.


یادِ بچگیِ خودم میفتم. یادِ حرفای عمۀ نفله شدم. می گفت خدا رو شرک کن که در برابرِ ما داری شاهونه زندگی می کنی. الان درک می کنم حداقل الان می دونم که سخندون هزار برابر بهتر از من زندگی می کنه.


من برای بابا تریاک می زدم سرِ سنجاقش...عمه می گفت زندگیِ شاهونه... من برای بابا فندک می گرفتم زیرِ بستِ تریاکش که یه ساعته دود می شد... اون می گفت شاهونه... من دندون درد داشتم جای دکتر و قرص بابا یه تیکه تریاک رو دندونم می ذاشت تا دردم آروم شه... اون می گفت شاهونه... خمار که بود تا پای فروختنِ منم پیش رفت... عمه می گفت شاهونه...


نفسم و سخت دادم بیرون. جدیداً نمی تونم از زندگیم راضی باشم. حس می کنم سرنوشت و روزگار تا خرخره بهم بدهکارن... 


یعنی اونام الان حسِ من و دارن؟ در تلاشن تا بدهکاریِ من و بدن؟ همیونطور که من می خوام پولِ سفر و بدم؟ 


حالم گرفتست. می دونم که احتمالِ نود درصد یه طوفان تو راهِ.... شاید دارم خودم و اماده می کنم... یادِ شروعِ زندگیِ تلخم می کنم تا پایانِ تلخش ناراحتم نکنه... تا واسه پایانِ تلخش، تلخی نکنم و اعتراضم تو گلوم خفه شه... عمۀ نفله شده، بازم می گی شاهونه؟


کلیدم و کردم تو قفلِ درِ چوبیِ خونه. یادم اومد در و قفل نکرده بودم. یکم خیالم راحت بود این در به خاطرِ خرابیش سخت باز می شد پس سخندون نمی تونست بازش کنه. با پا کوبیدم بهش و در با شدت باز شد و کوبید به دیوارِ پشتِ در.


رفتم تو و در و بستم همینکه در و بستم چشمم خورد به خاویار. این اینجا چی کار می کنه؟ نمی دونستم بخندم یا جوابِ سلام و لبخندِ مهربونش و بدم. برای خودم اعتراف کردم. اولین و جذابترین پسریِ که تا حالا دیدم. اما زود اخم کردم. هزار بار به این بچه گفتم در و روی کسی باز نکن.


ـ سلام خانومِ ساتی. خسته نباشید.


سرِ خم شده اش و از نگاهم گذروندم و به سخندون که رو تخت کنارش نشسته بود و پاهاش و باز گذاشته بود و چیزی می خورد نگاه کردم.


ـ خوش اومدی. شوما، اینجا؟ چه کردی در و برات باز کرده؟ در نبودِ من اینجا دری وجود نداره که به روی غریبه ها باز شه.


با زبونِ بی زبونی بهش گفتم در نبودِ من اینجا نیاد و امیدوارم دیگه تکرار نکنه. 


ـ بله این دخترِ خوشگل گفت. اما خود اینم گفت که در باز می شه خودم می تونم بیام داخل.


یهو سخندون با گفتنِ " هـــوی " جفت دستاش و گذاشت رو تخت و با کمکشون بلند شد. به هاویار نزدیکتر شد و یهو محکم با دست زد پسِ کله اش.


ـ بوسول. مگه نگفتم نگـــو من بهت گفتم دَل و چوطولی باز کنی؟ الان دیگه به من بیلینج نی می ده.


این و گفت و دوباره نشست و دیگه دست به خوراکیای جلوی پاش مزد.


هاویار در حالی که دستش و تو مهای لختش می کشید قهقهِ زد. با خنده موهای سخندون و که لب و لچه اش آویزون بود بهم زد و سرش و کشید سمتِ خودش و تو بغل گرفتش. چند لحظه ای پر لبخند دست به سرِ سخندون کشید. اما یهو حالتش عوض شد و اخم کرد. پر حرص نگاهم کرد و اخمش شدید تر شد. نگاهش به من خیلی وحشتناک بود.


ـ خواهرِ مریضت و ول کردی نمی گی تو اون تب یه بلایی سرش میاد؟ اصلا چه معنی داره بچه رو تو خونه تنها ول می کنی؟


کیف و از بیرون پرت کردم تو خونه و گفتم:


ـ داشتم می رفت تب نداشت.


پا روی پا انداخت. با یه اخم که به شخصیت جذابش اضافه می کرد گفت:


ـ حرارتِ کمِ بیرون خبر می ده از تبِ داغِ درون؟! بیخیالی تا چه حد؟ مردمِ این محل چرا اینجورین؟


چیزی از حرفش نفهمیدم. اما به خاطرِ اینکه محکوم شده بودیم به یه مدلی بودن گفتن:


ـ عادت داره به این مریض شدنا. بعدم مگه چطوری هستیم؟ عادت می کنی. اینجا کوچه های ایونیِ جهانشهر نیست. اینجا پس کوچه های زورآبادِ عمو... بله...


سریع بلند شد. سری تکن داد و با همون اخم گفت:


ـ نه نشد. بیخیالی کار دستت می ده. بلند شو دارم می رم داروخونه کار دارم. تو خواهرتم بیایید یه سر می بریمش بیمارستان.


ـ خرجِ بیمارستان به خرجِ دخلِ ما نمی خوره. برو خوش اومدی. چیزی رو دلش مونده اگه یه لطف که نه یه دستی برسونی از در آویزونش کنیم رو دلش و میاره بالا. سنگینِ نمی تونم بلندش کنم. 


دوباره اخم کرد. ای بابا شیطونِ می گه پرتش کنم بیرون و بگو آخه حالِ بدِ خواهرِ ما چه دخلی به تو داره.


با همون اخمِ غلیظش دست به سینه شد و گفت:


ـ خانم دکترم که هستن. یادِ مادربزرگِ مادربزرگم افتادم اونم ماها که رو دل می کردیم این کارا رو می کرد.


ـ بله که دکترم...


ـ پس همکارم هستیم!


شیطون شدم و برگشتم سمتش. از اون لبخندای قشنگمم زدم و گفتم:


ـ حالا همکارم می شی؟!


لبخندِ جذابی زد و کمی ابروهاش و به هم نزدیک کرد و با تکون دادنِ سرش منظورم و پرسید:


ـ می گم همکارم می شی کمک کنی این تپلی و آویزون کنیم؟


دوباره جدی شد و گفت:


ـ آخه عزیزِ من ربطی به آویزون کردن نداره.


با خودم فکر کردم:


ـ آخه چه دخلی به تو داره؟


ـ دخل که نه. اما ربطش اینه که من یه دکترم نمی تونه بی خیال از کنارِ یکی بگذرونم من اومدم این محل برای کمک. حتی یک درصد فکر اینکه این بچه با این حالش تا غروب سخت دووم میاره عصبیم می کنه.


عصبی از اینکه دوباره من بلند فکر کردم و عصبی تر از اینکه چیزِ خوبی نشنیدم. با تعجب با شک و با غصه و شایدم ترس گفتم:


ـ یعنی انقدر حالش بدِ که تا غروب می میره؟


اومد نزدیکتر. مهربون نگاهم کرد. می خواست یه کاری کنه انگار نمی تونست.. اما دستش و آورد بالا و به شونه هام گرفت. ای بابا از پنجره همسایه ها به خونه دید داره اگه یه دفعه بیبینن چی می گن؟ اما مهم نبود. خواهرم مهمتر بود. 


ـ منظورم مردن نبود. منظورم این بود که بیشتر از غروب نمی تونه رو پا بایسته. خیلی ضعیفِ. نگران نباش. فقط با فکر باش و عمل کن.


یاد پولی که بابت اون انگشتر گرفته بودم افتادم. گورِ پدرِ سفر. دستاش که شل هم بود و پس زدم و دوییدم سمتِ خونه تا پولی که تو کیف گذاشته بودم و الان تو خونه بود بردارم.


به سمتِ پله برگشتم سمتش و گفتم:


ـ می شه ما رو تا بیمارستان برسونی؟!


دوباره از اون لبخند های قشنگ زد و گفت:


ـ می رم ماشین و بیارم بیرون.


منم از اون لبخندایی که کم پیش میاد بزنم از اونایی که توش پر از تشکر بود زدم و رفتم تو خونه. پول و از تو کیف درآوردم و یه لباسی برای سخندون برداشتم بردم بیرون. بچه ام تا فهمید می خواییم بیرون خیلی خوشحال شد. منم سعی کردم بهش نگم که داریم می ریم دکتر. چون از وقتی اریون گرفته بود و کلی آمپول به خاطر تکون خوردن و بازیگوشیاش خورده بود از دکتر حسابی می ترسید.


با هم رفتیم جلوی در. سخندون و پشت نشوند و یه کمربند براش بست و در جلو رو برای من باز کرد. عادت به اینکارا نداشتم.اینکارا رو که می کرد یه چیزی تو دلم سرازیر می شد. انگار مثلا معجون زدم تو رگ.


چشمام و برای خودم لوچ کردم. عقلم به اندازۀ قدِ گنجشکِ. معجون کجا و نشستن کنارِ یه پسر که مجرد و دمِ بخت هم هست کجا؟ 


خدا رو شرک هیچ کدوم از همسایه های پلاس نبودن و فضولِ محله یعنی بتول خانم تو همون آرایشگاه سه در چهارش بود. اما سرِ کوچه چند نفری بودن. وقتی که می پیچیدم پسرِ جمیله ایستاده بود و با چند تا از لات و لوتا حرف می زدن. همچی زنجیری می چرخوند و همچی غلیـــط لات بود که مطمئن شدم از بند درومده. 


تو محل، بینِ این همه آدمِ جوات خیلی درخشش داشتیم. البته ما که نه. این ماشینِ آق دکی. پسرِ جمیله نیم نگاهی به من و بعد هاویار انداخت و بعد دوباره مشغولِ حرف زدن شد. فکر کنم اونم تعجب کرد. اول ماشینِ با کلاس. دوم پسری خوشتیپ و سوم ساتی جیب بر. می دونم که اونم از دیدنی این ماشین تو این محل هنگ کرده. و همینطور من تو این ماشین. خوب هر چی باشه این کبابِ و آبگوش به بالا.


برگشتم سمتش و گفتم:


ـ خاویار...


گیج نگاهم کرد و دوباره به رو به رو زل زد. وقتی دیدم جوابم و نداد گفتم:


ـ با تــــوام. خاویار؟!



ـ خاویار کیه؟ چی می گی؟ متوجه نمی شم.


ـ ای بابا حالا دیگه اسم خودتم نمی دونی؟ بابا تو دیگه کی هستی؟ نکنه توام اسمت همین اصغر و عباس و جوادِ خواسی جلو ما کم نیاری فرک نکنیم بچه ضایعی، دروغ گفتی، ها؟! نکنه تو همون راننده ای چیزی باشی؟!


چشماش گرد شد. غش غش خندید. انقدر خندید که با عصبانیت گفتم:


ـ یارتاقان... خوب بگو بینم چی شد؟ بگو مام بخندیم؟ شوما امروز یه چیت می شه ها!


دستی به لبش کشید و گفت:


ـ دختر خاویار چشه؟ من هاویار. هــــاویار... تازه مثل خاویا تلفظ نمی شه. واوش مثل واوِ دوست تلفظ می شه...


دستی تو هوا تکن دادم و گفتم:


ـ ای بابا حالا چه فرقی کرد؟ باشه همون. 


ـ خوب حالا چی می خواستی بگی؟


کمی فرک کردم و گفتم:


ـ همینه دیگه. انگار داشتم تو پیت می گوزیدم. هی صدات می کنیم تحویل نمی گیری یادمون رفت.


سخندون از این حرفای ما غش غش زده بود زیرِ خنده. دلم ضعف رفت... دلم گرفت.... دلم شاد شد... برای اولین بار بود که حس کردم تو دنیایِ بچه گونه اش داره از تهِ دل می خنده. انگار هاوینم مثل من خوشش اومده بود. ادامه داد:


ـ تو پیت چیه دخترِ خوب. اینکارا باید تو دستشویی انجام بگیره.


و بعد خودشم با سخندونِ شکموی من همراه شد و آروم به من گفت:


ـ خیلی دوسش داری نه؟!


دستای سردم و تو هم قفل کردم و گفتم:


ـ نه هیچوقت محبتِ مادرانه دیدم و نه هیچوقت به عنوانِ یه بچه برای مادر ناز کردم. اما بیشتر از این که خواهرم باشه بچه امِ. این و واقعاً حس می کنم.


کمی سکوت کرد و بعد به حالتِ عادی برگشت و گفت:


ـ خوب نیست. این وابستگی خوب نیست. سعی کن نشونش ندی. یه وقت دیدی یکی نتونست این محبت خالص و ببینه و براش دندون تیز کرد. 


نمیفهمیدم چی می گه. کی میاد ما رو می بینه؟ نکنه بتول قراره حسودی کنه یا مثلا جمیله خانم؟


ـ من یه حرفی با خودم و تو زدم. کسی اینجا نیست که بخواد بشنوه.


لبخندی زد و گفت:


ـ اگه یه روز بخوای ازدواج کنی... اگه نتونه با خواهرت کنار بیاد...


تند و عصبی حرفش و قطع کردم و گفتم:


ـ حرف نباشه... کی خواست شوور کنه؟ ما باس واسه این خپلی هم مادر باشیم هم پدر... افتاد؟ هر کی خواس نوکریمون و کنه باس بدونه ما یه بچه داریم.


دستشو به نشونه تسلیم آورد بالا...


ـ باشه. باشه. منم یه چیز و می خواستم بگم...


سرعتش و کم کرد. برگشت سمتم و گفت:


ـ این بچۀ کوچولو این محبتِ خالص و مقدسِ شما که من تو این مدتِ کوتاهِ دو روزه هم متوجهش هستم و حسش می کنم، اگه هر کسی بخواد اینارو نادیده بگیره واقعا دیوونست. با همۀ اینا صد در صد یه زندگیِ دیدنی خواهی داشت.


این و گفت و به من که حالا برای بار چندم همه جوره از رفتاراش، داشته هاش، حرفاش و کاراش مبهوت می شدم چشمکی زد و به رانندگیش ادامه داد و صدای آهنگ و زیادتر کرد:


چشم های بسته ی تورو، با بوسه بازش می کنم


قلب شکسته ی تورو، خودم نوازش می کنم


نمی زارم تنگ غروب، دلت بگیره از کسی


تا وقتی من کنارتم، به هر چی می خوای می رسی...


خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت


کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت


برگشتم سمت سخندون... آروم و ساکت با دستِ چپش رو دستِ راستش چیزایی می کشید. 


لبخندی زدم... خیلی وقتِ که متوجه شدم دستِ چپیِ. امیدوارم بختت چپ نباشه!


خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم


جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم


هرچی که دوست داری بگو، حرف های قلبت رو بزن


دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من


من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم


کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم


هرچی که دوست داری بگو، حرفای قلب و بزن


دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من


من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم


کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم


خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت


کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت


خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم


جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم...

go2cottage.blogfa

/ 0 نظر / 10 بازدید