رمان جذاب همکارم می شی قسمت اول

رمان جذاب همکارم می شی قسمت اول


صل اول 


ـ آخــــخ سخندون اگه جلو چشام بودی جیگرت و در میاوردم بچه. این سطل جلوی پله ها چی کار می کنه؟!


آآآآی نمی تونم حتی پام و بیارم پایین. اینجوری لنگ در هوا موندم هر کی ببینه به عقل نداشته ام شک می کنه. آآآیــی. 


به خودم اومدم. خجالت بکش ساتـــی. چرا مثل زنای سوسول آه و ناله راه انداختی؟! 


ـ بابا نه صفحه کلاجی برامون مونده نه دیسکی... خجالت باس بیاد مارو بِکِشه... 


به هر زوری بود بلند شدم و دست به کمر در حالی که از ضعف لگنم می نالیدم رفتم سرِ حوض. عجب روزیه از صبح با این اتفاقات و بد شانسی ها تر زده شده تو زندگیم. دو مشت آب پاشیدم رو صورتم تا جیگرم حال بیاد. ای تف به ذاتِ پدرِ بد ذاتت روزگار از بوق سگ دارم جون میدم ملت گرگ شدن، چارچنگولی چِسبیدن به کیفاشون.


ـ تقصیر توام هست آخه یه جو عقل تو اون کلۀ شلغم شکلت نیست. کدوم آدمِ پولداری سُوارِ اتوبوس میشه؟


ـ د نه د. خبر نداری از دنیا عقبی موندی تو عهدِ فیفِ علی شاه. الان همه پولدارا با اتوبوس رفت و آمد می کنن که کسی بهشون شک نکنه.


بله! منتها از خر شانسیِ من نه دیگه تیغ زدن به زیرِ کیف کارسازِ نه همصحبتی... چون همه بچشون و می ذارن زیمین وکیفشون و می چِسبن.


ـ د تو خیابون که نمی تونن بچه رو بزارن زیمین کیف و بچِسبن. تو خیابون کیف زدن راحت ترِ اینجوری منِ بدبختم یه نفس راحت می کشم. اول صبحی میری تو اتوبوس بوی دهنا بدجوری تو روحمِ.


با دیدنِ شلوار کثیفش تو حوض دست از کل کل با این وجدانِ بیکار کشیدم . ردیف دندونام و از حرص به هم ساییدم و با صدایی که رو سرم بود گفتم:


ـ سـخـنــدوووونـــ ! باز که شلوارِ کثیفت و انداختی تو حوض. دِ آخه قلمبه من با این آب صورتم و شستم.


همینجور داشتم غر می زدم و فکر می کردم که کجایِ کارِ ما با این بچه اشتب بوده که از پسِ همه به جز همین یه دونه برنمیاییم که یه شیکم از در خونه زد بیرون و بعد هم خودش ظاهر شد. در حالی که دور دهنش و دستاش لواشکی بود گفت:


ـ خواستم بوشولمشا خودش افتاد. من دستم نلیسید بیگیلمش. خوب حالا می شه بیگی به من سه؟ نلیسید دیگه ! 


چشمام جمع کردم و با ریز بینی نگاش کردم. مثلِ خودِ مارمولکم رد گم می کنه.


ـ ای توله... ای توله... من اگه تو رو نشناسم ساتی نیستم که. به جدِ سادات قسم سخندون یه بار دیگه، فقط یکبارِ دیگه شلوارِ گشادت و وسطِ حوض ببینم از شیکم آویزونت می کنم.


نیگاهی به شیکمش انداخت و دستی بهش کشید دوباره سرش و آورد بالا و چشماش و ریز کرد و خمصانه نیگاهم کرد. شاید اگه موقعیتش بود و توانش و داشت الان من و می ترکوند. حتما پیشِ خودش فکر می کرد من چه جلادی باشم.


ـ من: باز که شیکمت زده بیرون اون بلوزت و بکش پایین دختر. جمع کن اون نافتُ ... 


ـ د یالا اونجوری به من نیگاه نکن. برو تو دستات و بشور انقدر این کوفتیارو نخور بهداشتی نیست. می خوری اسهال می گیری میفتی سرِ من ِ پدر مرده.


همینجور خیره خیره به من نیگاه می کرد و به نظر می رسید که جوابِ تمومِ حرفام و تو دلش میده و روحم و به رگبارِ فحش بسته! کلافه تو جام نیم خیز شدم و گفتم:


ـ د مگه با تو نیستم؟ برو نقاشیت و رو دیوار تموم کن...


ترس از کتک خوردنِ احتمالی باعث شد تکونی به خودش بده. اما وقتی دید قصد بلند شدن و تا اونجا رفتن و ندارم پشت چشمی نازک کرد و ازم رو گرفت و خیلی آروم قصد رفتن به داخلِ خونه و کرد. نیگاش کن چه پاریس لندی هم میره...


دستم و گذاشتم رو شیرِ آب و متفکر به حلقه هایی که رو آبِ حوض بود خیره شدم. پولِ گاز و هنو نریختم. تو خونه هِچی نداریم. پولِ غذاهایی که سخندون از ستار کبابی گرفته، پولِ پفکا و چیپسایی که از ممد بقال گرفته و هنو ندادم.


پولِ این آردِ نخودچیایی که از علی حوصله گرفته هم حساب نشده! این شانسیایِ جدید و بازیِ جدیدیم که تو محل این بچه ها راه انداختن روش. لباسم که نداره و همۀ داشته هاش با وجودِ شیکمِ مثل کرۀ زیمینش براش کوچیک شده. با این افکار حرصی شدم و با داد گفتم:


ـ ای بترکی سخندون که همه جا برای شیکمت بدهکارم.


نچ اینجوری نمی شد باید یه فکری می کردم. باید تا عصر پول جور کنم. دیگه یکی دو تومن، پنج تومنی که این پولدارا مدلی می زارن تو کیفشون جوابم و نمیده. دخل و خرجم با درآمدم یکی نیست! ای تف تو ذاتِ هر کی که عابر بانک و از تو یه جایِ مبارکش در آورد و گفت یافتم...


با تصمیمِ کبریی که گرفته بودم بلند شدم رفتم تو خونه. اول باید یه سری سفارشا به سخندون بکنم بعد برم. نباید از خونه بره بیرون اینجوری پیش بره هم خودش می ترکه هم من برشکست میشم. آخه نیست که کارخونه دارم!


یه چایی براش ریختم و سماور و کلا خالی کردم تا یه وقت نیاد خودش و بسوزونه شیر اصلیِ گاز و بستم و نون و پنیر و تو طبقۀ اول یخچال جا دادم تا خانم خواستن میل کنن قدشون برسه!


از در اتاق نیگاش کردم. خدا می دونه که زندگیم بدونِ همین نیم وجبیِ دایره شکل، هیچ رنگی نداشت. نه تلاش برای نون درآوردن بود و نه نگرانِ شام و ناهار بودن. لبخندی زدم و رفتم جلوش زانو زدم. مداد مشکیِ تو دستش و ازش گرفتم و مداد آبی رو دادم تو دستش. دستم و گذاشتم دو طرفِ شونش و گفتم:


ـ چرا مشکی؟ یاد بگیر همه چیز سیاه نیست. دنیای تو آبیِ فهمیدی؟


نیگاهش و بینِ من و مداد رنگیش چرخوند.


ـ سخندون: نُس ! دوس ندالم. 


لپِ تپلش و بوسیدم و گفتم:


ـ چیرا خواهرم؟!


چشمای فندقی شکل و طوسی رنگش و گرد کرد و با هبجان گفت:


ـ دنیایِ من پُل از لَنگِ ساندوچِ. ساندیویسایِ فلافل! ساندویسایِ فلافلایِ بُزُلگِ صولتی !


با کف دست زدم رو پیشونیم و با چشمای لوچ شده نیگاهش کردم... چی بگم الان بهش واقعاً؟ پوفــــ ... با این بچه جدی هم حرف میزنی چیزی جز خوراکی نمی بینه. از مثل آدمیزاد حرف زدن با این شیکم پرست دست کشیدم و انگشت اشارم و آوردم بالا و گفتم:


ـ بیخی! به رنگِ دنیات نمی خواد فکر کنی. دارم می رم برای ناهارت چیزی بخرم. ممکن برگشتنم طول بکشه چاییت و که خوردی یه ساعت دیگه نون و پنیر می خوری تا برگردم چیز دیگه ای میل نمی کنی؟ شی فهم شد؟ هر کی در زد در و به روش باز نمی کنی. حتی اگه گفت خوراکی داره، فَمیدی؟


دستای کوچیکش و برد بالا و سرش و کمی کج کرد رو نوکِ پا ایستاد تا قدش بلند تر شه و تاثیرِ کلامش بیشتر شه و بعد گفت:


ـ حتی اگه گفت می خوام ببرمت استلخِ پفک؟!


یه لحظه دلم به حالش سوخت. واقعا تب داشت این بشر. وقتم و تلف نکردم و بلند شدم.


ـ حتی اگه خواستن ببرنت استخر یا استرخِ چیپس و پفک! اگه باز کردی از فردا صبحونه برنج بی برنج!


با این حرفم به عمق جدیتم پی برد و سری تکون داد و مشغولِ آبی کردنِ ساندویچِ رو دیوارش شد... کیفم و از سرم رد کردم و بندش و رو شونه ام صاف کردم و زدم بیرون. یا خونه بر نمی گردم یا با پول بر می گردم..





به نفس نفس افتاده بودم . سرما باعث شده بود گلوم حسابی بسوزه. اَه باز یادم رفت موقع دوییدن درِ دهنِ مبارک و ببندم. چییـــش این معلم ورزش اینهمه به ما این مسئله رو تذکر داد که بابا فرزندانم این گالۀ محترم رو موقع دوییدن و ورزش کردن ببندید.


اما یه مثقال جذبه نداشت که ما یادمون بمونه. اینهمه طفلی خودش و دور از جون از وسط نصف کرد آخرم هر کدوم از بچه ها که می دوییدن نیم دورِ اول همه گاله ها بلا استثنا بسته، بقیه دور ها بلا استثنا هر دهنی قدِ دهنِ یه اسبِ آبی باز بود.


از دویدن دست کشیدم و در حالی که با قدمای سریع طولِ کوچۀ کم عرض رو طی می کردم شروع کردم به بالا و پایین کردنِ سرم تو کیفِ مربوطه. یهو با سر فرود اومدم زمین.


ای تف به ذاتِ هر کی که این کوچه و آسفالت کرد... یعنی اگه الان اینجا بود دهن و هیکل و با هم براش آسفالت می کردم تا یاد بیگیره چطور کار کنه. ای اوس کریم چی میشد اون کتاب و بیارن اینجا؟ اسمش چی بود ؟ کتابِ گونوسِ گینوسِ؟ اگه اون و بیارن اینجا من رکورد می زنم تو زیمین افتادن.


شاکی از اینکه تو حساسترین موقعیت افتاده بودم بلند شدم و نیگاه کردم که ببینم این زیمین و چجوری درستش کردن؟! با دیدنِ چاله ای تقریبا کوچک حرصی شدم و رو به اوس کریم گفتم:


ـ اخه اوس کریم مصبت و شُرک. اینهمه چاله تو خیابون کاشتی چی میشد یکیش رو لُپِ ما بود؟ حداقل بگیم پول نداریم چالِ گونه که داریم؟!! اینا به درک حداقل یه ابرو کمونی یه چشم عسلی ئی چیزی توش گرفتار می شد. باهاش هر جور شده به یه اشتراکی می رسیدیم خرجِ شیکم سخندون و در میاوردیم. هِـــعی اگه ما شانس داشتیم. اسممون ننه شانسی بود.


با صدای چند نفر که داشتن به کوچه نزدیک میشدن دست از تفتیش نهایی برداشتم و کیف رو رو شاخه خشک شده درخت آویزون کردم و با قدمای سریع از اونجا دور شدم.


هــــــــــی شُرکت ... برای امروز و شیکم سخندون بدم نیست. حالا فردا یه فکری برای پول فیش و بقیه خرجا می کنم.


تو ایستگاه ایستادم معلوم نیست چند ساعت باید اینجا معطل بشم تا یه اتوبوس برای حسن آباد بیاد تا من آزادگان پیاده شم و بتونم برم زورآباد. پوفـــ اونم محلست من دارم زندگی می کنم؟ باید برم نوکِ کوه که نه نوکِ تپه تا برسم به خونه. کلافه از ایستادنِ زیاد برای یه اتوبوس قراضه چشم چرخوندم و به آدمایی که منتظر ایستاده بودن نیگاه کردم.


ایستگاه حسن آباد چون هم می ره اوج و از یه طرفِ به محلۀ نورانیِ ما نزدیکِ، هم آدمِ سانتی مانتال تو خودش جا داده هم یه گدا گشنه ای مثلِ من...


دو تا خانوم تو ایستگاه های جدیدی که زده بودن و شبیه زندان بود نشسته بودن . از همین ایستگاه هایی که حدس می زدم برای زمانی زدن که اگه مردم خدایی نکرده اغتشاش به پا کردن جا برای زندانی کردن داشته باشن...


داشتم می گفتم نشسته بودن و در گوشِ هم حرف می زدن. چشم هاشون کمی گشادتر از حدِ معمول بود. مردمکشون یه وَری شده بود و گهگاهی به هم نیگاه می کردن و متفکر سری تکون می دادن. اینا همه یه چیز و نشون می ده خدا به داد برسه با این ژستشون یا دارن نقشه قتل برای عروس می کشن، یا خالی کردنِ جیبِ شووراشون... بگم شبیهِ زانبی شدن دروغ نگفتم.


دو تا دختر اونورتر ایستاده بودن که اگه انگشتت و مستقیم تو صورتشون می بردی تا دو بندِ انگشت می رفت تو. دلم می خواست برم بگم یه خبرِ خوش براتون دارم. اونم اینه که هر کدومتون دو کیلو و هفتصد گرم لاغر تر از اونی هستید که فکر می کنید. اونا هم هر کدوم یه لبخندِ گشاد می زدن و من می گفتم البته اگه این آرایشاتون و بشورید. اون وقت من یه لبخندِ گشاد می زدم و به قیافه های آویزونشون نگاه می کردم. با این افکار نیشم تا گوشم باز شد. هیف که ناخناشون بلندِ می ترسم جنگ بندازن به وجودِ نازنینم وگرنه دریغ نمی کردم.


هر کدوم گهگاهی با انگشت اشاره یدونه میزدن زیر دماغِ عملیشون و زیر چشمی به اون یکی نیگاه می کردن. انگار که دیگه تیک گرفته بودن. عادت شده از بس با انگشت زدن زیرش. خدا کنه زیرِ چیز دیگه اینجوری نزنن که طرف صاف میشه! ای بابا دغدغۀ اینا رو با من بخوان مقایسه کنن یا من خیلی خزم یا اینا خیلی یول ممدن!


وقتی دیدم خبری از اتوبوس نیست نشستم. هَنو سی ثانیه نگذشته که صدای پیس پیسِ اتوبوس به گوشم رسید. اَکِهِی دیگه اتوبوسم مارو گیر آورده.


به زور خودم و از لای آدما رد کردم و رسوندم به کنار شیشه اینجوری بهتره هر چند که در آخر وقتی به شیشه میر سم کپِ کمپوتِ گلابیای قدیم شدم اما حداقل وسط اتوبوس نیستم که با هر ترمز پهن شم رو مردا و با هر حرکتِ دوباره برگردم سر جام.


از فکرای مختلفِ تو سرم خندم گرفته بود لپم و از داخل گاز گرفتم که خندم مشخص نشه اما فکر کنم ته مه های صورتم به خنده می زد که مرد مقابلم با نیشِ باز، دندونای به ترتیب زرد و سیاهشو به نمایش گذاشته بود. روم و ازش گرفتم بهتره اوشون با پشت من صحبت کنن، والا!


ایستگاه آزاداگان که ایستاد، با یه حرکت خیلی سریع پریدم پایین. خوب حالا هر کی ندونه فکر می کنه از برج میلاد پریده. یه پلۀ اتوبوس که این حرفا رو نداره! کرایم و حساب کردم و سریع حرکت کردم سمتِ منطقه 6.


تو راه همینطور که مثل این عملی ها از چپ می رفتم به راست و از راست به سمت چپ حرکت می کردم و تو فرکم واسه فردا برنامه می چیندم حواسم رفت به یه دویست تومنی که یهویی از جیبِ یه پیرمرد افتاد، با دو به سمتِ دویست تومنی که هِچی ازش نمونده بود رفتم و برش داشتم و دادمش به پیرمرد. با قدر دانی نیگاهم کرد. انگار که حالا پولش میلیارد تومن بوده. راش و کشید رفت.


آخیش چه حسی داره اینجوری پولِ یه نفر و بهش برگردونی انگار که همین الان تونستی راحت یه کیفِ پُر پول و بزنی...


ـ خاک تو سرِ بیشعورت ساتی از هِچی که بهتر بود . پولِ کرایه اتوبوسِ فردات که میشد.


ـ نچ ما اهلش نیستیم. از محتاج به ما نمیرسه. من از اینایی میزنم که ده تومن میدن به مغازه دار برای یه آدامسِ ریلسک بعد می گن باقیش واسه خودت. اینجور اشخاص باید تنبیه شن که قدر پول و بدونن. بــله. حالا هم ساکت رسیدم خونه.


در و باز کردم و آروم رفتم داخل که ببینم قلبِ ساتی داره چی کار می کنه. با دیدنش رو تختِ حیات جیگرم کباب شد. اگه همه روز اینجوری مظلوم باشه چه خوب میشه. اما نچ پررواِ... اگه اونجوری باهاش حرف نزنم نمی تونه از خودش مراقبت کنه. همون سخت گیریایِ منِ بازی آنلاین استراتژیک که باعث شده یه دختر پنج ساله مثل سخندون تو خونه تنها بمونه. خوابش برده بود. الهی ذلیل شه خواهرِ مثلِ فرشته ات، الهی قربونِ خواهرِ هور و پریت بری که که آدم نیست و تنهات میزاره. الهی ذلیل شم که نمی تونم یه پرستار برات بگیرم. حالا پرستار که نه. الان جو مثلِ سگ پاچه ام و گرفته. اما می تونم تو رو بسپرم به " لاله یه گوش" تا مثل بچه های دیگه مراقبت باشه. نمی تونم؟

تند رفتم سمتش. نچ نچ دست و پاهاش یخ زده بود. لپاشم که انگار همین الان از تو یخچال در آوردم. کیفم و پرت کردم گوشۀ تخت. بهتره بیدارش نکنم. یه دستم و انداختم زیر پاهاش و یکی هم زیر سرش و سعی کردم بلندش کنم. هیــــــــی...


یا جدِ ســادات رضا زاده هم اگه قرار بود جایِ وزنه این و بلند کنه کم میاورد و خیلی راحت با نیشِ باز استعفا می داد. دریغ از نیم سانت جابه جایی! پس ناچاراً باید بیدارش کنم. دوباره کیفم و انداختم تو گردنم و دستم و چند بار به بازوش زدم:


ـ سخندون؟ سخندون. چاقلِ ساتی، بلند شو... بلند شو برو تو جات . سخند...


چشمای طوسی رنگِ نازش و باز کرد و بهم نیگاه کرد ای کوفتت بشه بچه، چی میشد چشمای تو مالِ من بود؟


ـ سخندون: بلام سی خَلیدی؟


نفسم و فوت کردم بیرون و رفتم سمتِ پله ها. همینجور که می رفتم بالا تا برم تو گفتم:


ـ فعلا بیا بریم کپۀ مرگمون و بزاریم صبح باید برم دنبالِ یه لقمه نونِ حلال! بلند شو بچه. بلند شو.


بی توجه به غر غر کردناش جاش و پهن کردم و خوابوندمش. خودمم یکم بالاسرش نشستم و به صورتش که تو خواب صد برابر معصوم شده بود چشم دوختم. به عروسکِ کننار دستش نیگاه کردم.


یعنی من فدای خلاقیتِ بچه های بی پول بشم. یه چوب که دورش پارچۀ سفید پیچیده بود. با ذغال دو تا چشم و یه لبِ خندون هم براش کشیده بود. با کا کلای بلال براش مو هم گذاشته بود. این بود عروسکِ آجیِ ما.


قول میدم سخندون، قول میدم یه روزی دکتری باشی که بالاسرِ یکی از دخترای بالا شهر که کمتر از باربی حامله گیرشون نمیاد ایستاده باشی و تند تند براشون دارو تجویز کنی.






صبح زود بیدار شدم همینطور که به برنامه های امروزم فکر می کردم دهنم و قدِ اسبِ آبی باز کردم و خمیازه ای کشیدم. از همونا که صداهایِ مختلف ازش در میاد.


با این فکر یادِ چند هفته پیش اولِ صبح افتادم که تو اتوبوس خودم و یه زنِ بودیم. درست رو به روی هم نشسته بودیم. اون خمیازه کشید. از قدیم گفتن خمیازه دزدِ. آقا همین که این دهنش و بست و دستش و از جلوی دهنش برداشت دهنِ ما باز شد. حالا مگه بسته می شد؟ می دیدم تند تند داره بهم چشم غره می ره ها اما انقدر بهم مزه می داد که با صداهای جور و وا جور خستگی و کوفتگی خواب و کامل از بین بردم.


تا آخرِ ایستگاه هر بار که نگاهم می کرد یه لبخندِ گشاد براش می زدم و لبایِ شتریم و تا پیشِ گوشم گشاد می کردم. اونم یه چشم غره بهم می رفت و دندوناش و رو هم فشار می داد. آخ انقدر قشنگ حرص می خورد که نگو...


با یاد آوریِ اونروز لبخندی زدم و با صدای بلند و شادم سعی کردم سخندون و بیدار کنم. نمی دونم این بچه به کی رفته. مادرمون که صدا نکرده بیدار می شد. پدرمونم که اصلا نمی خوابید. همیشه نشسته چُرت می زد. اونم خوراکش باد کردنِ یه مشما بود و ترکندنش کنارِ گوشِ بابا. همچین می پرید و فحش کِشِت می کرد که بازم جیگرت حال میومد. اصلا ما بچه های این محل فحش کودِ روحمونِ. فحش نخوریم بزرگ نمی شیم.


دوباره صداش کردم و رفتم تو آشپزخونه شیرِ گاز سماور و باز کردم و روشنش کردم. با خودم فرک کردم تا این بجوشه من یه ورزش به این خپل خانوم بدم. با جیغ انقدر صداش کردم که به زور " نچی" گفت و چشمش و باز کرد. کمی نیگاهم کرد تا بفهمه قضیه چیه و بعد از اونجایی که به بچه ام یاد دادم صبح اولین جمله از دهنش صبح بخیر باشه، گفت:


ـ صُحبونه سی دالیم؟!


پر حرص بهش نیگاه کردم. حتما این دو جمله خیلی شبیه هستن که این اشتباهشون می گیره دیگه. با صدایی که رو سرم بود در حالی که رادیو رو تنظیم می کردم گفتم:


ـ تا دو دِیقه دیگه بیدار نشی از صبحونه خبری نیست.


و مشغولِ تنظیم کردنِ رادیو شدم. چند ثانیه بعد برگشتم سمتش و از مدلی که به خودش گرفته بود چشمام تا مرز پارگیِ احتمالی گشاد شد.


سخندون حالت چهار دست و پا شده بود. با این تفاوت که زانوهاش هیچ خمیدگی نداشت. از همین پُلایی که بچه ها درست می کنن و ننه ها می گن اینکار و نکن مهمون نمی خواییم. جالبِ تو همون حالت خوابش هم برده بود. یعنی من چقدر خوشحالم، چقدر مُختفَرم که این خواهرمِ...


از حالتش خنده ام گرفته بود. عجب بچۀ شنقلی خدا نصیبِ ما کرده. حتماً مادر پدرمون سرِ این بچه جرقه زدن نسبتِ فامیلی پیدا کردن که همچین خل و چلی و پس انداختن. ضربه ای به باسنش که تو هوا از چپ می رفت به راست و برعکس زدم و گفتم :


ـ بلند شو بچه. بلند شو. مجبورم نکن بهت حرفِ بد بزنم و بگم چقدر گشا... استغفرالله د باز کن اون چشماتو...


با کلی غر غر کردن و نق زدن بلند شد و برای شستنِ دست و روش به سمتِ در رفت جلوی در ایستاد و به من نیگا کرد. نگاهش خمصانه و پر از تهدید بود. انگشت اشارۀ تپل و کوتاهش و به نشونه تهدید بالا آورد و گفت:


ـ میرم دیس کنم! اومدم صحبونه آماده باسه! بیلینج با تخم مرخ!


ـ اه اه حالم به هم خورد چسونه. چه سرخوشِ! هه برو ببینم. دیگه حتی از اون یه ذره برنجی هم که می ذاشتم جلوش و خودم نمی خوردم خبری نیست. پنیرم نداریم. نون با چایی شیرین.


*****


نوکرِ گیستم بتول... تا غروب پیشت باشه. نمی تونم واسه ناهار بیام خونه می ترسم گشنه شه.


سخندون همینجوری که ما حرف میزدیم به هر زوری بود خودش چپوند تو آرایشگاه و به زور از بینِ ما رد شد.


ـ من: ببین اصلاً غلامِ محبتتم انقدر بی محلش می کنی مثل آهنربایِ کنه مانند جذبت شده. خودش رفت تو! تو رو خدا مواظبش باش جبران می کنم. نزار نزدیک رنگ و کوفت و زهرمار شه.


ـ نترس این خواهرِ ساتی خودش هفت خطِ روزگارِ. مراقب خودش هست. برو خدافظ.


عقب عقب رفتم و در حالی که کیفم و مینداختم رو کولم گفتم: 


ـ صفاتُ ! زود برمی گردم . یا علی!


یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه دستش و برد بالا و گفت:


ـ راستی راستی...


رفتم جلوتر و منتظر شدم تا حرفش و بزنه.کمی صداش و آروم کرد و گفت:


ـ تو این پسر پولدارِ که جدید اومده تو محل و می شناسی؟ همون خوشگلِ؟! همون که برای کمک اومده.


بیخیال به هیجانِ بیش از حدش گفتم:


ـ آره! چطور؟


چشماش گرد شد. طوری که بی اختیار تکنی به خودم دادم و حالتی آماده باش گرفتم تا اگه افتاد کفِ دستم بیگیرمش. با دستش چنگ زد به بازوم .


ـ آخــــ قربونت. جونِ من؟ کیه؟


تکن محکمی به بازوم دادم و بازوم و از دستش محکم کشیدم و رفتم عقبتر. ای بابا کبودم کردی وحشــی... شبیه نا مادریِ سیندرلا شده. اه بیچاره مشتری هاش که این میره تو صورتشون براشون ابرو بر می داره.


ـ من: اِ چته می خوای حاجت روا شی اینجوری چِسبیدی به من؟!


بی توجه به حرفای من دوباره خر ذوق اومد سمتم و مثل کنه چسبید بهم:


ـ جدی می گی؟ تو محلِ ما چی می خواد؟ به تو نمی خوره! چه صنمی دارید؟ کیـــه؟! خیلی کبابیِ. لخم و آماده!


چندش وار دستش و پس زدم و گفتم:


ـ پسرِ باباشِ! من چه می دونم. توام ذهنت و درگیر نکن.


چشم غره ای بهم رفت و بادش خالی شد و با اخمِ پررنگی گفت:


ـ وا! سرکارم گذاشتی؟


زدم بهش و گفتم:


ـ سرکار بودی عزیزم! زت زیاد.


شونه هام و انداختم بالا تا همچی سر و ریختِ لباسم میزون شه، و با قدم هایی بلند از محلمون دور شدم. معلوم نی پسرِ چی داره که اینجوری داره کشته مرده می ده. هَنو نرسیده بودم سرِ خیابون که جمعِ بچه ها همچی هواییم کرد. نه من پسر بودم. نه پسرایِ این محل و همبازیِ بچگیم که الان دو برابرِ من هیکل داشتن جنبۀ حضورِ یه دختر و دورشون داشتن. اما من براشون فرق دارم. من، از صد تا مرد قوی تر و مطمئن تر بودم. دلم خواست برم قاطیشون و از این بازیاشون چیزی هم نصیبِ ما بشه. 


گاهی می رفتم براشون یه زرایی می زدم که بیا و بیبین. یه حرفایی که خودمم تو هضمشون مشکل داشتم. حرفایی که فقط می دونستم تو جمله به درد می خوره و برای درکِ معنیشون می موندم و تو گلوم گیر می کرد. حرفایی که دوست داشتم معنیشون و بدونم. دوست داشتم روز به روز بهشون اضافه کنم و بشم یه نقطۀ روشن بینِ این همه تاریکی تو زندگیم. حتی می تونستم با درس خوندن نقطۀ روشنی تو آیندۀ سخندون باشم.


هیچوقت نشد اعتراض کنم. چون این خودم بودم که نشستم تو خونه و گفتم دیگه نمی خوام درس بخونم. راستش نمی شد. 


وقتی درست اوایلِ اول دبیرستان درس و بوسیدم و گذاشتم کنار همه گفتن توام از مایی توام مخت نمی کشید. برای تو هم این چیزا مهم نبود. 


اما خودم که می دونم. من عاشقِ درس و مدرسه بودم. درس نمی خوندم. انقدر کار داشتم تو خونه که نتونم درس بخونم. اما با ذهنِ روشنم تو زنگِ تفریحِ دو دقیقه ایم می تونستم شعر حفظ کنم. می تونستم مطالعات و که برای همه یه قولی شبیه به اوران گوتان بود یاد بیگیرم. یادش بخیر بدبختیِ من از همون ابتداییم همراهم بود...


«صد دانه یاقوت دسته به دسته... با نظم و ترتیب یکجا نشسته...»" الوند، تنبلِ گوساله باز تو مشقات و ننوشتی؟!" «هر دانه ای هست خورنگ و خوشبو... »


/ 0 نظر / 14 بازدید